...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

یادم میاد توی اون یکی وبلاگم طرفدار پرو پا قرص و یکی از خواننده های مشتاق یه وبلاگی بودم، یه روز صاحب اون وبلاگ (بگیم وبلاگ شماره ۱) آدرس یه وبلاگ دیگه ای رو داد و گفت اون وبلاگ (وبلاگ شماره ۲) یه چالش توی وبلاگش گذاشته و از همه ی وبلاگ نویسا خواسته که عکس میز کارشون رو براش بفرستن و خلاصه بهترین میز انتخاب بشه و برای اون شخص برگزیده یه کتاب هدیه بدن! وبلاگ شماره ۱ از ما خواننده هاش خواست که تو چالش وبلاگ شماره ۲ شرکت کنیم، چون واسه عموم آزاد بود! من رفتم توی وبلاگ شماره ۲ کامنت گذاشتم که چجوری میتونم براش عکس بفرستم، ایمیل میده یا خودمون توی وبلاگمون بذاریم و اون بیاد عکس رو از وبلاگمون برداره! بعد از یه روز دیدم به تمام کامنت هایی که بعد از من گذاشته شده جواب داده و کامنت منو همینجوری بدون جواب گذاشته! دوباره کامنت گذاشتم و گفتم چطوریه که فقط کامنت منو جواب ندادین؟ چون من از دوستاتون نیستم؟ باز هم جوابی نیومد! 

به طرز خیلی مسخره ای اون چالش رو عمومی اعلام کرده بود اما گویا منظورش دوستاش بوده! این کارش خیلی بهم برخورد، نمیخواستم مزاحمش بشم و تمام عقده هامو توی وبلاگ خودم خالی کردم، بعد از چند روز اومد گفت ندیدم! چطور ممکنه آدم کامنتی رو نبینه؟؟ این کار فقط ارزش ندادن به خواننده هاس! 

یه بزرگی میگفت وقتی میخوای کاری رو شروع کنی، هر احتمالی رو در نظر بگیر، حتی اگه صفر درصد باشه! وقتی من میام عوض اینکه خاطرات و نوشته هامو توی یه دفتر خصوصی بنویسم و توی هفت تا صندوق قایمش کنم که مبادا کسی اونو بخونه، میام اینجا می نویسم که همه اونو بخونن، باید هر رفتار و برخورد و حرفی رو تحمل کنم و به عبارتی جنبه م رو ببرم بالا، نه اینکه خواننده هامو گلچین کنم و بگم شما بیا بخون، نه شما نخون! 

چقد خوبه که قبل از شروع هر کاری، از خدا بخوایم اول جنبه ی اون کار رو بهمون بده، نه اینکه کسی که با ذوق میاد نوشته هامونو می خونه رو طوری با حرفامون ناراحت کنیم که آرزو کنه ای کاش همیشه خاموش می موند! 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۳
بی نام

فیلم سینمایی محمد رسول ا... عالی بود!یعنی واقعا عالی بود! تا دیروز که توی سینما نمایش میدادن نرفتم به دو دلیل، اول اینکه رفیق پایه ندارم، کلا یه رفیق خیلی نزدیک دارم که اونم النازه و معرف حضورتون هست، یه چندتایی هم رفیق دارم که نزدیک هستن اما خیلی نزدیک نیستن! هیچکدوم هم پایه نیستن خوشبختانه! دوم اینکه با خونواده میخواستیم بریم اما نمیدونم چرا رفتن به سینما اینقدر برامون سخت بود که نشد، شایدم قسمت نبود!!!! دیشب تا ساعت ۲ نصف شب بیدار بودیم و داشتیم تماشاش میکردیم، منی که این روزا ساعت ۱۱ نشده میخوابم جای تعجب داره که چجوری تا اون موقع تونستم بیدار بمونم! بدبختی اینجاس که صبح هم ساعت ۸ بیدار شدیم! حالا از اعمال ریاکارانه ی صبح ساعت ۶ فاکتور میگیرم! 

جمعه به خودی خود حوصله سر بر هست،حالا شما تصور کنین کارگر تو خونه باشه و باید توی یه اتاق حبس باشیم و حتی برای رفتن اون یکی اتاق هم باید چادر بپیچیم دور خودمون و خلاصه بیرون و خارج خونه از لحاظ حفظ حجاب هیچ فرقی باهم نداره! سخته دیگه، نیست؟ 

آگهی تایم: یک عدد سیریش در حد نو! به شدت مشتاق به دوستی، از رو نَرَوَنده، با پشتکار بالا، معاوضه با ماشین یا ویلا!

پ ن ۱ :البته این اتفاق مربوط به هفته ی پیشه! منتظر بودم یه پست بی عکس بنویسم و اینو برا اون بذارم (از پست های بدون عکس خوشم نمیاد) شخص مذکور الان در سواحل زیبای بلاک به سر میبره، یاد و خاطره اش گرامی...

پ ن ۲ : یه پست بالای منبری راجع به ازدواج و آشنایی مجازی و واقعی دارم که تو مرحله ی نیمه نهاییه، هر وقت آماده بشه و ببینم مخاطب داره پست میکنم وگرنه آدمیزاده دیگه، یهو دیدی قاطی کردم و همه شو پاک کردم! منم کلا آدم بد اعصاب و قاط! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۶
بی نام

اونقدری که از روزای بارونی و روزایی که برفا دارن آب میشن بدم میاد، عاشق همچین موجوداتی ام که صبح که هوا سرده درست میشه!

حالا چرا عاشقشونم؟ نمیدونم تا حالا از روشون رد شدین یا نه، ولی توصیه میکنم حتما یبار امتحان کنین، صدای شکستنشون اونقد لذت بخشه که اصلا قابل وصف نیست! این جور مواقع هرکی منو تو خیابون ببینه فک میکنه خُل شدم بس که زیگزاگی راه میرم تا همه ی این یخ ها رو زیر پام خورد کنم و لذت ببرم! یادم میاد توی کوچه ی مادربزرگم اینا که توی یکی از محله های قدیمی تبریز بود یه خونه ی خرابه بود که یه عده می گفتن اونجا یه پیرزن تنها زندگی میکنه، یه عده می گفتن جن داره، خلاصه هرکی یه داستانی میگفت، شیشه های اونجا یکی در میون شکسته بود و مام فرصتی که پیدا میکردیم چندتا سنگ مینداختیم تا بقیه ی شیشه ها هم بشکنه و خلاص! صدای خورد شدن این یخ ها منو یاد صدای شکستن اون شیشه ها میندازه !

امروز یه چیزی شنیدم یاد یکی از خواستگارام افتادم، رفتیم تو اتاق حرف بزنیم، میگم هدفتون چیه؟ میگه میخوام یه خونه بخرم سه تا اتاق داشته باشه! میگم چرا سه تا؟ ( پس چندتا؟) میگه واسه اینکه اگه یه روزی باهم دعوا کردیم و قهر کردیم هرکدوممون بریم توی یه اتاق تا ریخت همو نبینیم! آینده نگریش واقعا قابل تحسین بود! 

واسه بابای مهیار (داداش بزرگم، پدرِ پسرِ شجاع!) خیلی خواستگاری رفتیم! آخریش که عروسمون بود (از اون حرفای خیابانی بودااا) واسه یکی مونده به آخریش که رفته بودیم اومدیم بیرون داداشم گفت نه! گفتیم چرا؟ گفت چون دختره عین خودم بود، من دوست ندارم طرفم عین خودم باشه، دوست دارم باهم خیلی متفاوت باشیم! (اینم نظریه! ) 

اما من دوست دارم طرفم عین خودم باشه، متاسفانه تا حالا هم همچین آدمی به پستم نخورده، شده از کسی خوشم بیاد اما دلیل نمیشه اونی باشه که من میخوام! مثلا یکی باشه که کودک درونش خیلی فعال باشه، شوخ باشه اما شوخی هاش جلف و بی ادبانه نباشه، یکمم دیوونه باشه (عنوان پست) و خلاصه عین خودم ماه باشه، آی کیوی پایین هم نباشه، گیراییش خوب باشه، یکمم عصبی و خیلی هم غیرتی باشه دیگه نور علی نور میشه! یعنی میشه؟؟ یعنی اصلا همچین آدمی اختراع... ببخشید خلق شده؟ بعید میدونم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۲
بی نام

دیشب دیدم الناز آنلاینه اما جواب منو نمیده، یهو اومد سرپایی گفت دارم توی یه ربات فالمو میبینم! تو هم میخوای؟ منم که به فال و اینا کلا اعتقاد ندارم گفتم باشه بفرست واسه سرگرمی بد نیست! کار ربات به این صورت بود که ۸ تا سوال خصوصی، از نفرت و حسادتت نسبت به بقیه و اینکه عاشق کی هستی و باید توضیح بدی میپرسه تا یه سری آرزوها و چندتا سوال بی ربط دیگه! منم شروع کردم به جواب دادن سوالا:

عاشق شدی؟ نه! به کی حسودی میکنی؟ هیشکی! از کی متنفری؟ هیشکی! خلاصه منم جواب سربالا دادم! یهو آخرش اینو نوشت:

جوابای منو فرستاده بود برا الناز، اما خب من که چیزی نگفته بودم! منم شیطنتم گل کرد و اومدم و همون ربات رو برا گروه همکاران و دوستام فرستادم، تعداد زیادیشون شرکت کردن، خیلیاشون کامل خودشونو لو داده بودن! بعدش که میفهمیدن اعتراف گیری بوده واکنش های جالبی نشون میدادن و فحش های زیادی به خوردم دادن، اما با این حال ارزشش رو داشت! :) واسه این حرف یکی از دوستام نزدیک به ۵ دقیقه فقط قهقهه میزدم! مامان فک کرد دخترش خُل شده! 

دیشب همون لحظه ها داشت یه برف درست و حسابی میومد، خیلی هم اومد! هرکاری کردم میلاد باهام نیومد بریم آدم برفی درست کنیم! گفتم تو دیگه قهرمان زندگی من نیستی! امروزم تا ظهر که من خواستم برم سرکار برفا تقریبا آب شده بودن و تا کمر شلوار و چادرم گِلی شده بود! سرکار مجبور شدم چادرمو بشورم و روی بخاری خشک کنم، اما چه فایده؟ الان که برگشتم یبارم باید الان بشورم، خودشم با این وضع خونه که آب گرم هم نداریم فعلا! واقعا ظلمه!!! 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۲
بی نام

میلاد تو یه فروشگاه ظروف مسی (رونالدو!) کار میکنه، رفته بودیم اون طرفا گفتیم یه سری به میلاد بزنیم، میلاد اون علاءالدین کوچولوهای مسی رو خیلی تعریف کرده بود، خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینمشون، داخل که شدیم گفتم میلاد من اومدم فقط اون علاءالدین رو ببینم، منم اولین بارم بود که صاحب کار و بقیه ی همکاراشو میدیدم، اونام اولین بارشون بود منو زیارت میکردن :)خلاصه همین که چشمم خورد به اون علاءالدین یهویی ذوق کردم و گفتم واااااااای چه نازهههههههه! فک میکردم فقط مامان پیشمه و میلاد! شب میلاد اومده خونه میگه خواهر جون (میلاد منو خواهر جون صدا میکنه و آبجی رو آبجی! اون موقع ها که کوچیک بود وقتی اذیتش میکردم اونم که زورش به من نمیرسید منو خر جون صدا میزد، مامان که میخواست دعواش کنه میگفت من خواهر جون رو تند تند تلفظ میکنم شما اونجوری میشنوین خخخخ) توروخدا تو دیگه فروشگاه نیا، آبرو واسه من نذاشتی! میگم مگه چی شده؟ میگه اونجا شریکه صاحب فروشگاه ازم پرسید میلاد خواهرت چند سالشه؟ منم گفتم بیست و هفت، هشت! چطور؟ گفت با اون سنش خجالت نمی کشه ادای بچه ها رو درمیاره! خواهر جون توروخدا دیگه نیا!!! گفتم میلاد مگه ذوق کردن واسه چیزی که قشنگه خجالت داره؟ کدوم پدر سوخته ای اینو گفته بگو خودم بیام جوابشو بدم! یهو میلاد گفت غلط کردم ببخشید! )ضعیف کُشی خخخ) 

مهندسی های مامان من تمومی نداره! این وضع آشپزخونه س فعلا تا یه هفته!

 اولتیماتوم داده که توی این یه هفته غذا فقط سیب زمینی آبپز داریم کسی هم حق اعتراض نداره! آب گرم هم نداریم و حموم و اینام تا اطلاع ثانوی تعطیل! وضعیت در حد شعب ابی طالب! از همینجا اعلام میکنم که هر گونه کمک های مادی و معنویتون رو با جان و دل پذیرا میباشم (ولو یه آغوش گرم واسه تحمل این سختی ها خخخ) 

تحت تاثیر قرار گرفتین که شماره کارت بدم یا هنوز زوده؟

به به! چه برفی میومد! حیف که این برفا از اون برفایی بود که زود آب میشن وگرنه میرفتم یه آدم برفی هم قد مهیار (فداش بشم الهی) درست میکردم و حالشو میبردم!

 کسی رو هم نداریم باهاش بریم برف بازی با گلوله های برفی بزنیم تو سر و کله ی هم یکم بخندیم! هییییی روزگار...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۵:۰۸
بی نام

دیشب دارم با الناز چت میکنم و مثلا دارم باهاش درد و دل میکنم، شما فقط به گزیده ای از چت هامون مخصوصا اون قسمت که با خط قرمز مشخص شده توجه کنین:

با همین اخلاقت؟ کدوم اخلاقم؟! یعنی رسما داره میگه اخلاق من مورد داره!! آدم با داشتن همچین رفیقی دیگه به دشمن چه نیازی داره؟! بعد جالبه من تا تعارف زدم اونم فوری قبول کرد که توی جمله ی بالا اشتباه کرده و منو جزء استثنائات فرض کرده! شما جای من، حقش نیس بهش چندتا فحش بدم تا آروم شم؟ 

حیف که این لامصبی رو دوسش دارم وگرنه بلاکش میکردم خلاص :)) 

دیشب قبل از چت با الناز یه اشتباهی کردم، شکری خوردم رفتم زیر پست یه پسری که روایتی از پیامبر نوشته بود نظر دادم! طرف که ادعای مسلمانی و زهد و تقواش سقف اینستا رو سوراخ کرده بود اومد بهم پیام داد، منم بر حسب ادب (همون استقبال گرم مذکور توی دو تا پست قبل) رفتم جوابشو دادم و کلا ۱۰ تا جمله اون گفت ۱۰ تا من گفتم بعد گفت تو هم مثل همه ی دخترایی که باهاشون حرف زدم خودتو لو دادی! تو هم مادی گرا هستی! محاله بتونین اون لحظه قیافه منو تصور کنین! واقعا حتی جواب دادن به سلام این جور آدما نه تنها ثواب نداره بلکه گناه کبیره س! باید برم توبه کنم و به خدا پناه ببرم از شر انسان های زبون نفهم و چهارپا! 


منبر تایم: اینکه میان آدم ها رو توی دو دسته ی مادی گرا و غیر مادی گرا تقسیم بندی میکنن یه غلط مصطلحه! چرا؟ عرض میکنم! ما شروع میکنیم درس میخونیم، که چی؟ که در آینده بتونیم برای شغلی مناسب آماده شیم، که چی؟ که درآمد (پول) داشته باشیم، که چی؟ که خودمون و خونوادمون توی رفاه (نسبی) زندگی کنیم، که چی؟ که مجبور نباشیم بخاطر سیر کردن شکم گدایی کنیم و عزت نفسمون رو حفظ کنیم، که چی؟ که باهاش به فضائل اخلاقی دست پیدا کنیم، که چی؟ که هیچی دیگه وقتی ایشالا... مُردیم بریم بهشت، که چی؟ که زهر مار! 

احمقانه ترین حرف ممکنه که الان به اینهمه تلاش شبانه روزی ما برا کسب پول بگن مادی گرایی! در واقع کسی که بگه من پول نمیخوام و میخوام توی فقر و بدبختی و فلاکت زندگی کنم فرق زیادی با جناب خر نداره، چون این خر است که نیاز به عزت نفس و فضائل اخلاقی نداره! 

از نظر این کبیر (اصلا هم حقیر نیستم! ) انسان ها رو باید بر اساس نحوه ی مصرف کردن پول هاشون و نیت هاشون طبقه بندی کرد! مثلا یه عده تلاش میکنن که پول هاشو فقط جمع کنن(مصداق همون نه خود خورَد و نه کس دهد، گَنده کُند به سگ دهد)، یه عده پول هاشون رو برای پُز دادن هاشون میخوان، یه عده برای رفاه خونواده شون میخوان، یه عده برای کمک به افراد ناتوان میخوان و هزاران دلایل و جوایز نقدی دیگر! وقتی یه خانوم از دارایی شما میپرسه که چی دارین دلیل بر این نیست که بخوان حتما با پول شما پُز بدن، یا دنبال تیپ و خوشگذرانی باشن، یا بخوان عقده های کودکیشونو با غول چراغ جادو (شوهرجان) جبران کنن، شاید فقط میخوان ببینن رفاه نسبی در آینده با این آقا دارن که بتونن توی آرامش فرزندان نیکویی تربیت کنن یا نه خانوم هم باید به فکر قرض ها و بدبختی های آقا باشن! خیلی کار خوب و نیکوییه که آدم وقتی هیچی نمیدونه سعی کنه کمتر هم حرف بزنه! خب دیگه از منبر بیام پایین...!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۳
بی نام

دیروز بعد از بیست و هفت هشت سال بالاخره خونه تمییز کردن من مورد تایید والده ی گرام قرار گرفت! این مامانه من کلا از بچگی نذاشته من کار کنم، منم همه کارها رو در حد تئوری بلدم، ولی خیلیاشو عملی هنوز انجام ندادم، یعنی اجازه شو نداشتم! اما آبجی، از اول کدبانو تربیت شد و کدبانو هم موند! اصلا یکی از دلایل مجرد بودن من همینه، همین ترس از کارهای خونه! خودشم واسه کی؟؟ کی ارزشش رو داره که من اینهمه ناز و نعمت پیش مامان بابامو ول کنم و بیام واسه اون غذا بپزم، خونه تمییز کنم، لباس بشورم و نه تنها دستمزدی نگیرم، بلکه یکمم بهش عشق و محبت پشکش کنم؟ همچین پسری باید هم خاص باشه، باید هم من دنبال (منتظر) پسری خاص باشم! باید هم دست بذارم روی کسی و بگم این آقا خوبه و از پسرای اطرافش بشنوم که اونام به برتری اون شخص معترفن! البته این مورد آخر پیش نیومده اما یه شبه این مورد بوده که مثلا من گفتم فلانی خوبه بعد اعترافاتی رو شنیدم که حرف منو تایید میکرده! 

دیروز من "تنها در خانه"، گفتم برای اولین بار بیام و خونه رو جارو کنم! میگم اولین بار، شاید باورکردنی نباشه اما واقعیته! مامان که برگشت خونه (از مراسم دفن اون مرحومه مذکور که من به دلایلی نتونستم برم) باورش نمی شد که دختره دردونه ش همچین کار بزرگی کرده! منم از این تایید در پوست خود نگنجیدم! 

روایت شده که از ائمه منقول است که دست پدر و پای مادرتون رو ببوسین! من تو نت زیاد سرچ کردم و چیزی از صحته بوسیدن دست پدر پیدا نکردم، عوضش برا پدر نوشته بود پیشونیش رو ببوسین! قبل از این تحقیقات گسترده چون با مامان خیلی بیشتر از خیلی صمیمی هستم، توی بوسیدن پای اون نه خجالت می کشیدم نه واسم خنده دار بود که یهو بی دلیل بپرم پاشو ببوسم، اما بابا فرق میکرد! واقعا یهویی آدم بخواد یه کاری رو شروع کنه خیلی سخته! راستش یاد چهار پنج سال پیش افتادم که من یک شبه تصمیم گرفتم از دختری مانتویی (ولی با حجاب) تبدیل بشم به یه دختر چادری (نه بی حجاب)! اون زمان توی آموزشگاهی تدریس میکردم که با صاحب اونجا دو سال توی آموزشگاه و چهار سال توی دانشگاه همکلاس بودیم! از واکنش مغازه دارهای توی مسیرم که قطعا منو میشناختن، تا همون همکلاسی و شاگردام خیلی میترسیدم، تیکه های زیادی شنیدم و هنوز هم کم و بیش به گوشم میرسه، اما با این حال بعد از یه مدتی هم برای خودم عادی شد هم اطرافیانم! این بوسیدن دست بابا رو هم خیلی دوست داشتم انجامش بدم فقط چون اولین بار بود نمیدونستم چجوری میشه، یا از کجا شروع کنم، یا چیکار کنم و بعدش چی بگم تا اینکه بالاخره دیشب اینکار رو کردم، بدون هیچ مقدمه ای! فک کنم از این بعد دیگه عادی بشه برام :)

واقعا حس خیلی خوبی بود، توصیه میکنم شما هم اینکار رو بکنین اگه ضرر کردین با من! فقط اولش سخته... 

گربه ی محل که ۶ تا بچه ی سالم تحویل جامعه داده و الان فارغ از دنیا و اتفاقاتش داره آفتاب میگیره!

عنوان در وصف من! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۴:۵۷
بی نام

دو دسته آدم داریم! یه دسته خیلی منفی هستن و جون به جونشون کنیم نمیتونن حتی یه لحظه مثبت فکر کنن، یه عده هم که خوبن و مثبت! البته مثبت و منفی بودن هم تعریف داره، یعنی ممکنه یکی بپرسه که از چه لحاظ میگی مثبتن و منفی ان! توضیح میدم! من یه سری عکس رو دوست دارم بذارم واسه پروفایلم، یه سری عکسی که خب شاید هرکسی دوست نداره بذاره پروفایلش و هزارتا معنی از توش دربیاره، اما سوال من اینه که عایا به کسی مربوطه که من چی میذارم؟؟ عایا اصلا به کسی مربوطه که من عکس می ذارم کلا یا نمیذارم؟ عایا حقوق بشر... ( یه لحظه جو گیر شدم!!)

این یک واکنش از یک آدم منفی که عرض کردم در رابطه با عکس پروفایل من:

این هم یک واکنش از یک آدم مثبت در رابطه با همون عکس:

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۳
بی نام

امروز قرار بود واسه دیدن بچه ی دختر خالم که تازه به دنیا اومده، بریم. یعنی دعوت بودیم، الانم که واسه هر مراسمی دعوت میکنن و مراسمی مثل پاتختی یا همچین چیزی برگزار میشه! آماده بودیم و منتظر بودیم بیان دنبالمون که تلفن زنگ و خبر دادن که یکی از دخترای فامیلای دورمون که هنوز سی ساله هم نشده بود و یه بچه ی کوچیک هم داشت بعد از دو سال مبارزه با سرطان و کلی هزینه واسه دوا درمون امروز فوت کرد! کلی حالمون گرفته شد! اما خب دنیا اینجوریه دیگه، یکی به دنیا میاد یکی هم از دنیا میره، حالا فردا قراره دفنش کنن و امروز که برای تولد رفته بودیم فردا واسه ختم باید بریم!

چیزی که جالبه اینه که قدیما وقتی کسی از دنیا میرفت اقوام نزدیک یه یادبودی، یادگاری چیزی از فرده فوت شده نگه میداشتن که هر وقت چشمشون به اون یادبود افتاد یه فاتحه ای چیزی برا اون خدابیامرز بخونن! اما الان همه چی عوض شده، واسه کسی که به دنیا میاد یادبود میدن (که چی بشه؟ که چی رو یادمون بندازه؟) و کسی که از دنیا میره خیلی زود فراموش میشه! دنیای عجیبی شده! 

اینم یاد بود بچه ی دختر خالم!!!!

پ ن: چقد بدم میاد از این مراسمای مسخره! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۹:۵۵
بی نام

امروز الناز امتحان داره! خب که چی؟ دارم مقدمه چینی میکنم! چون امروز الناز امتحان داره، دیشب یه سلام و علیک کردیم و منم برا اینکه مزاحمش نشم سریع از تلگرام اومدم بیرون! با خودم گفتم من که روزانه میخوام دو سه ساعتی وقتمو اختصاص بدم به نت، الناز فوقش نیم ساعت باهام حرف بزنه، چقد برم اینستا و با حسرت خوشبختی ظاهری مردم رو لایک گفتم، لذا تصمیم گرفتم برم یکم وبگردی کنم تا بلکه حالم جا بیاد! توی گشت و گذار بودم که توی یکی از پست های وبلاگ جدید الکشفی دیدم که نویسنده ی وبلاگ مذکور گویا حواسش نبوده و با دمپایی از سرکار برگشته خونه! یاد دمپایی های محل کار خودمون افتادم، آره آره همینا که تو عکس میبینین! اینا رو اینجوری نبینین هااا سر اینا گاهی دعوا میشه! 

قضیه ی این دمپایی ها بر میگرده به دو سه سال پیش! اون موقع تبریز از اول مهر برف رو زمین بود تاااااااا خوده فروردین! مثل الان نبود که حتی هوا سرد هم نیست که دستمون ترک برداره و به مامانمون نشون بدیم و اونم قربون صدقه مون بره که! خانومه صاحب کارمون یه روز پیشنهاد میده به ما که این طرف میز کار میکنیم دمپایی بپوشیم تا حداقل بخاطر اینکه کفشامون گِلی میشه زمینه این طرف میز کثیف کاری نشه! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، اون موقع ها من علاقه ی خاصی داشتم به پوشیدن جورابایی که کمه کم یکی از انگشتام ازش بیاد بیرون واسه هواخوری! وقتی این پیشنهاد رو شنیدم استرس تمام وجودمو گرفت که خدایا خودمو آبرومو سپردم به خودت! درسته اون حرف در حد یه پیشنهاد  موند اما تقریبا همه همکارا ازش استقبال کردن جز من! تافته ی جدا بافته ای بودم از اول! از اون موقع که یکی دو سالی میگذره خیلی سعی کردم به جورابام اهمیت بدم، واسه همین این روزا که گاهی یکی از همکارا توی مرخصی میشه و دمپاییش بدون صاحب میمونه، سر اینکه کی اون دمپایی رو بپوشه بین منو آبجی (که همکاریم) دعوای شدیدی میشه! آخرش هم توافق بر این میشه که اینبار که یکیمون پوشیدیم دفعه ی بعد اون یکی بپوشه، اما دفعه ی بعد هم دوباره روز از نو روزی از نو! 

اون روزایی که دمپایی نوبت من میشه وقتی دارم برمیگردم خونه به نصفه های راه که میرسم یه نگاهی میکنم ببینم دمپایی ها رو درآوردم یا نه، اگه روزی بر حسب اتفاق خدایی نکرده زبونم لال، گوش شیطون هم کر و چشمش کور به حق پنج تن، دمپایی پام بمونه و یادم بره کفشامو بپوشم همون روز زنگ میزنم و استعفا میدم و تا دو سال و هفت ماه و بیست و یک روز اون طرفا آفتابی نمیشم!  والسلام

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۹
بی نام