...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سلام

بعد از مدت ها بالاخره اومدم! چقد دلم واسه نوشتن تنگ شده بود، آخه خیلی وقت بود هیچی ننوشته بودم و فقط میخوندم! از عید نوروز به این طرف که تقریبا 4 ماه میگذره خیلی اتفاقای بد و خوب افتاده! عید رفته بودیم مسافرت، مسافرتم که چه عرض کنم یه جورایی ایران گردی! قبل از عید حرکت کردیم و رفتیم قم و جمکران، یه شب سمنان بودیم، بعد درست روز عید تو مشهد، و لحظۀ تحویل سال تو حرم بودیم و جاتون واقعا خالی بود! یعنی میتونم بگم یکی از اون معدود لحظه هایی بود که هیچوقت یادم نمیره! بعد از چند روز برگشتیم و رفتیم همدان و کرمانشاه و کردستان و بانه و تبریز! توی نوشتن اینا فقط یه اسمن، اما واقعا لحظه به لحظه ش زیبا بود و خیلی خوش گذشت!

مهمترین اتفاق این بود که کنکور تموم شد! ازنظر من کنکور خوب بود، سوالا رو تا جایی که بلد بودم با اطمینان 100% جواب دادم، اما خب اطمینان از نظر من کافی نیست، شما برین جواب پیشنهادی معلم های تهران رو نگاه کنین، متوجه میشین که با اینکه اونا سالهاس دارن این درس ها رو تدریس میکنن اما با این حال یکیشون جواب درست گزینۀ 1 رو میدونه، یکی گرینۀ 2، یکی سه و اون یکی 4! به عبارتی میخوام بگم که من از نظر خودم جوابا رو درست زدم، ولی فردا روز سنجش بیاد چه درست چه غلط بگه فلان گزینه درسته و جوابای منو غلط بدونه، اونوقت دیگه کاری از من ساخته نیست، اما خب تا اعلام نتایج همین امیدواری هم بد نیست! در کل کنکور چیز مزخرفیه، چه باشه چه حذف بشه بازم مشکل مملکت ما حل شدنی نیست!

از کنکور که برگشتیم قرار شد بریم باغ دامادمون، باغ آلبالو (آدم یاد فیلم 50 کیلو آلبالو می افته!) نمیدونم چرا اون روز برخلاف سالهای پیش نه خسته بودم، نه سرم درد میکرد، انگاری سالهای قبل که سوالا رو بلد نبود و به مغزم فشار می آوردم سردرد میگرفتم! رفتیم یه عالمه آلبالو چیدیم و خوردیم و بقیه شم آوردیم و منم الان در حال نوش جان کردنشون هستم، بفرمایید آلبالو:



اتفاق مهم دیگه اینه که این دو سه روز فقط دارم کار میکنم، نه کار معمولی ها، بیگاری! مامانم انگاری که عیدش باشه کم مونده خونه تکونی کنه، منم که متخصص در پیچوندنم! اصلا روایت داریم لذتی که در پیچوندن کار خونه هست در هیچی نیست!

از اون طرفم همون همکارمون که باردار بود و نی نی هاش دوتا پسر ]احتمالا شیطون[ بودن، همین امروز یا فردا زایمان میکنه، منم که دیگه الان به آزادی مطلق رسیدم، قرار گذاشته بودیم با همکارا بریم بیمارستان ببینیمش اما انگاری یه چند نفرشون میخوان دبه کنن و خب اگه اونا نیان میمونیم منو آبجی که اون وقت اراده مون سست میشه و مام نمیریم و بعدا که مرخص شد میریم خونشون که خودشو نی نی هاشو ببینیم!

کلی خبر و حرفای جدید داشتم اما نمیدونم چرا همین که نشستم بنویسمشون همشون از ذهنم پرید! خب البته اینم بد نیست؛ لااقل برای روزهای بعدی حرفی برای گفتن دارم و پستی برای نوشتن!

آها راستی جاتون خالی، اوایل اردیبهشت بود که با همکلاسی های دورۀ کارشناسیم قرار گذاشتیم و رفتیم ائل گلی که بعد از چند سال دور هم جمع بشیم ببینیم هرکدوممون توی این مدت بعد از فارغ التحصیلی چه موفقیت هایی کسب کردیم! به جز من که به جای کسب علم رفتم دنبال کسب ثروت، همشون دانشجوی کارشناسی ارشد بودن و یکی از دخترای کلاسمون با یکی از پسرامون ازدواج کرده بود! و باز هم به جز من که توی تیپ مذهبی تر شده بودم، بقیه خوشگل تر و خوش تیپ تر شده بودن، اما با این حال خوشحال بودم که رابطۀ دوستیم باهاشون بیشتر از همین سلام و علیکِ خیلی معمولی نبود؛ چون درسته بچه های خوبی هستن اما باب میل من نیستن، فقط یکیشون بهترین همکلاسی همون دوران دانشجوییمه که اونم اون روز نتونست بیاد!

چقد اون روز حرف و حدیث برا گفتن داشتم اما دیگه یادم نیست!! از مزایای نوشتن وبلاگ اینه که آدم میاد خودشو خالی میکنه بعد از مدتی هم بخونه دقیقا حس و حال اون روزش یادش میوفته، اما الان من واقعا یادم نمیاد که اون روز چه حسی داشتم و این اصلا حوب نیست!!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۹:۲۱
بی نام