...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

درسته که میگن گریه کردن تو پیکان با گریه کردن توی ماشین آخرین سیستم فرق داره اما وقتی از خیابونی یا کافه ای یا جایی که از اونجا خاطره ای داشتی رد میشی‌ دیگه برات مهم نیس کجایی!

راستشو بخواین من خیلی از مدل و اسم ماشینا سردرنمیارم، شاید بخاطر اینه که هیچوقت علاقه ای به رانندگی نداشتم، فقط پیکان و پراید و ۲۰۶ رو میتونم تشخیص بدم، بقیه رو به اسم ماشین مدل پایین و مدل بالا و یکی هم به اصطلاح ارس پلاک (ماشینای منطقۀ آزاد ارس) میشناسم!

دوشب پیش منو راننده ی یکی از همین "ارس پلاک" ها از نصف راه رفتیم تا ابوریحان! این مسیر دقیقا مسیریه که تمام خاطرات ۶ سال اخیر من رو تو خودش جا داده، همون لحظه بود که فهمیدم آدمی که خاطره ای داره مکان براش مهم نیست، زمان براش مهمه، اونم زمان گذشته و چیزی که اون زمان اتفاق افتاده!



محبوب من!

میدانی زندگی در پایین شهر چه مزیت مهمی دارد؟ همین که در این دور و اطراف خبری از کافه ها و مکان های لوکس نیست که مردم بیایند و دو نفره هایشان را به رخ بکشند کم چیزی نیست!

می دانم اما تو در مسیر هر روزت به ناچار از جلوی این کافه ها عبور می کنی؛

 بیا قراری بگذاریم؛

قرار بگذاریم که از سر کنجکاوی هم به آنها نگاه نکنیم.

اگر بر حسب اتفاق نگاهت به آنها بیفتد و دلگیر و یا دلتنگ شوی، هزار بار در هزار کافه ی این شهر هم عاشقانه ای داشته باشیم، دلتنگی ات را برطرف نمیکند!

عزیزترینم، مرا شرمنده ی دلت نکن!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۶
بی نام
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۰
بی نام

نمیدونم یه عده چه اصراری دارن که وقتی میخوان از زندگی یکی برن بیرون تمام تلاششونو میکنن اما نصف و نیمه میرن، یه جایی یه ردی از خودشون میذارن که یعنی فلانی من رو از یاد نبر شاید یه روزی برگشتم! نمیدونم شماهام مثل من هستین یا نه، ولی واسه من یکی نباید بره، وقتی که بره دیگه واسه همیشه باید بره، وگرنه رفتاری رو از من میبینه که باورش نمیشه منم میتونستم اونقد بد باشم! توی ترکی ما یه ضرب المثلی داریم که یکم لفظش خوب نیست اما واسه آدم هایی که به خیال خودشون با رفتنشون ما رو اذیت میکنن خیلی کاربرد داره، یکم املاییم توی ترکی ضعیف هست اما شما ندید بگیرین: "تویوق گِدَر، پوخی دا گِدَر" یعنی مرغی که میره، فضولاتش هم باهاش میره! یعنی دیگه مرغی نیست که ب*ر*ی*ن*ه به خونه و اعصابمون!

چند روزه تبریز هواش سرده، دلامونم داره از این سرما یخ میزنه، بیشتر از خودمون باید هوای دلمونو داشته باشیم، یه سری مخاطبای اضافه مو از لیست شماره های گوشیم پاک کردم، کسایی که شاید خاطره های خوبی ازشون داشتم و الان فقط توی لیست مخاطبام تبدیل شدن به یه اسم سرد و بی روح!

تو راهم واسه رفتن به سرکار یه مسیر خاصی هست که خیلی اونجا رو دوست دارم، امروز که داشتم برمیگشتم خونه وقتی رسیدم اونجا هوا جون میداد واسه اینکه با کسی حرف بزنم، نگاه کردم به لیست مخاطبام، دیدم واقعا هیشکی نبود که بتونم اون لحظه مو باهاش تقسیم کنم، یاد یه متن جالب افتادم:

کانتکت موبایلم را ورق میزنم

هرچه به انتهایش نزدیکتر میشوم

آدم هایش غریبه تر می شوند

آدم هایی که زمانی جزئی از زندگی ام بودند

و الان در جواب سلام، تو را با یک "شما...؟" بدرقه می کنند...

یکی یکی پاکشان میکنم

از گوشی

از زندگی

از هرآنچه که بینمان گذشته

که اگر سراغشان را نگیری، بار و بندیلشان را جمع میکنند و برای همیشه می روند!

#علی قاضی نظام

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۴
بی نام

دیروز روز مهمی بود! تولد خواهرم قربونش برم! تولدش مبارک باشه ایشاا...!

اما از دیروز شایدم پریروز هوا اینقده سرد شده که ما اصلا نفهمیدیم پاییز کی اومد رد شد که یهویی رفتیم توی سرمای زمستون!

دیروز موقع برگشتن از سرکار و حتی موقع رفتن، باد و بارون و تگرگ دست به دست هم داده بودن و صحنه هایی زمستونی درست کرده بودن، هوای سرد هم که همچنان جای خودشو داشت!

این عکسا رو موقع برگشتن زیر بارون گرفتم:


توی اینستا آدم یه اشتباهی میکنه زیر یه پست که معمولا مال افراد ناشناسه میاد نظر میده بعدش پسرا به نشانه ی تایید حرف ما دخترا که حتی ممکنه هیچ اعتقادی هم به اون ندارن میان پیام میدن تا سر صحبت رو باز کنن و چقد هم روی مخ ان!

والا من حوصله ی خودمم ندارم چه برسه پسری که معلوم نیست از کدوم دیار بلند شده و اومده میگه بیا راجع به فلان موضوع بحث کنیم! واقعا گاهی بخاطر پررویه بعضیاشون نمیدونم چی بگم!

اتاقمو مرتب کردم دیروز، میزمو درست جایی گذاشتم کنار پنجره که یادم نمیاد هیچوقت توی اون زاویه از اتاق گذاشته باشم، یه فضای جدید و البته غریبی رو ایجاد کرده که وقتی پشتش میشینم و به هوای ابری بیرون نگاه میکنم با خودم فکر میکنم که چقد توی عمرم این صحنه رو از دست دادم! صحنه ای که همیشه آرزوشو داشتم و نمیدونستم با جابه جا کردن میزم میتونم تجربه ش کنم! گاهی یه جابه جایی کوچیک، یه اتفاق کوچیکی که حتی فکرشم نمیکنیم باعث میشه اتفاقای خوبی که همیشه منتظرشون بودیم رو تجربه کنیم و چقد خوب و لذت بخشه این تغییرات ناگهانی و زیبا!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۲
بی نام

چند شب پیش الناز بهم گیر داده بود که افسرده شدی و واسه سه شنبه وقت میگیرم باید باهم بریم پیش یه روانشناس! گفتم بابا الناز بیخیال من حالم خوبه اما هی از اون اصرار و از منم انکار!!

چیزی که امروز حالمو نسبت به روزای قبل بهتر کرده صحبت دیشبم با یکی از دوستام بود که بعد از اینکه چهار سال پشت کنکور موند الان برا خودش خانوم دکتری شده! خیلی دختر خوب و مهربونیه که من نه تنها دوسش دارم خیلی هم بهش احترام میذارم و ازش کلی انرژی و انگیزه میگیرم! دیشب خیلی تشویقم که یه سال دیگه هم تلاشمو بکنم، نمیدونم هنوز دو دلم و هیچ تصمیم خاصی ندارم!

یه بچه باحالی بود تو فیسبوک (تقریبا سه چهار سال پیش) با هم سلام و علیکی داشتیم اونجا، بعد از اومدنه این فضاهای مجازی جدید به جز پست هایی که تو اینستاش میذاشت هیچ خبری ازش نداشتم تا اینکه امروز صبح دیدم رفته بوده فیسبوک از تمام کامنت هایی که پای پست هاش نوشته بودم و کل کل هایی که اونجا داشتیم اسکرین گرفته برام فرستاده!! راستشو بخواین خودم یادم نمیاد کی اونا رو نوشتم اما یادم میاد زیاد سر به سرش میذاشتم! خلاصه اونا رو که دیدیم رفتم به همون سه چهار پیش! واقعا چه دوران خوبی بود! حداقل اون زمان این آدمهایی که الان اینجوری میشناسمشون رو جور دیگه ای میشناختم و برام قابل احترامتر بودن نه اینکه خیلی هاشون خودشونو از ارزش انداختن!

راستی دیروز سه مهر... سالگرد روزی بود که شب خوابیدم و صبحش بیدار نشدم و وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم! دیروز با خودم فکر میکردم اگه پارسال در چنین روزی اصلا از خواب بیدار نمیشدم، امروز میشد سالگردم!! توی این یه سال هیچ اتفاقی خوبی که نیافتاد یه طرف، کلی هم اتفاقای بد افتاد و خیلیا خود واقعیشونو نشون دادن! خوبیه زود مُردن هم شاید تو همین باشه که آدم چهره ی واقعیه اطرافیانشو نمیبینه و با ذهنیت خوب ترکشون میکنه... کسی چه میدونه!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۶
بی نام