...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

خیلی حس بدیه که دوست داشتن یه طرفه باشه... 

وقتی بهش مستقیم میگم علاقه ای بهش ندارم، وقتی بلاکش میکنم، وقتی باهاش سرد برخورد میکنم و سعی میکنم تا جای ممکن به احساساتش احترام بذارم و شده حتی با یه کلمه جوابشو بدم؛ چهار ساله حتی ذره ای از احساسش کم نشده واقعا کم میارم... 

 خدا کنه خسته بشه، از من متنفر بشه، اینهمه دختر که عاشق پول و موقعیتش هستن، خدا یکی از همینا جلوی راهش بذاره... گناه داره :( 

+ عیدتون مبارک :)

+ طنز نوشت: چقد دوست داشتن های یه طرفه رو تجربه کردم... علاقه م به بازیگرای کره ای رو عرض میکنم :))

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۶
بی نام

برگرفته از کتاب بیشعوری نوشته ی خودم :)


میدونی من چندسال از تو بزرگترم؟

+ اوهوم! 

چند سال؟ 

+ یه پنج شیش سالی میشه! 

آفرین! تو هرچقد هم سنت بره بالا باز از من کوچیکتری! با ازدواج و تولیدمثل بزرگ نمیشی که فک میکنی بعدش میتونی هر جور دلت میخواد حرف بزنی و بی احترامی کنی؛ این فقط بیشعور بودن تو رو نشون میده وگرنه کار شاقی نکردی! حیوونا هم جفت گیری میکنن... در جریانی که؟! 


بی ربط نوشت:

از دعاهای مامانمه که میفرمایند: خدایا دشمنت رو هم با "خر" طرف نکن! ما که دیگه اونقدام دشمنت نیستیم...! 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۳
بی نام

همیشه یه سری کارها رو دوست داشتم انجام بدم که شرایطش جور نبود اون موقع، الان که انجام میدم هی میگن دیگه واسه دختری به سن تو زشته این کارا... اما اینا نمیخوان بفهمن که من هیچوقت کودک درونم رشد نکرده و هیچوقت هم قصد نداره بزرگ شه! :)

راستش کوچیک بودن و کوچیک موندن حتی با اینکه سن شناسنامه ایمون میره بالا حس خیلی فوق العاده ایه... 

من اکثر دوستام از خودم کوچیکترن، حتی اونی که دوسش داشتم و اونی که عاشقش بودم (اینا با هم فرق دارن خخخخ) هم از من کوچیکتر بودن! بهترین خاطرات و اتفاقای زندگیم با کسایی بوده که کوچیکتر از من بودن... یه جورایی با اون معلمه توی سریال کره ای "بزرگ" که توصیه میکنم ببینین (البته اگه دوست داشتین که بعید میدونم!) همچین حس همزاد پنداری دارم! حتما قرار نیست که دختر کوچیکتر باشه! یه جاهایی هم مثل حضرت خدیجه دختر بزرگتر میشه... جدیدا کیا رو دارم با کی مقایسه میکنم :)) 

بله داشتم می گفتم که (الان میخوام بگم یعنی) گوشی های قبلی من جا واسه آویزون کردنه چیز میز نداشتن! به تازگی کشف کردم که میتونم از این گوشی یه آویز آویزون کنم... هیچ جا مدل دلخواهم رو پیدا نکردم و خودم دست به کار شدم... خیلی قشنگ از آب دراومده... طوری که آبجی سفارش داده یکی هم برا اون درست کنم :)

+ امروز تولد مهیاره... دو سال پیش این موقع با اینکه حس خوبی نسبت به عمه هام نداشتم اما، حس عمه شدن رو تو من ایجاد کرد... حسی که اگه مهیار نبود هیچوقت نمیفهمیدمش... عزیزه دل عمه... الهی من فدای اون چشمای گردالیت بشم :) خدا کنه وقتی بزرگ میشی مثل ماها نباشی که خیلی از آرزوهات رو دلت مونده باشه، خدا کنه اونقد زندگی شادی داشته باشی که هیچوقت پشیمون نشی از اینکه بزرگ شدی، حسرت دوران کودکیت رو نخوری... تولدت مبارک عشق اولم (سهیل هم عشق دوممه) :))

+ پانصدمین پستم تقدیم به تو باد :)

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۹
بی نام

هنوز چند دقیقه ای از شنیدن این روایت نگذشته بود که چیز جالبی شنیدم! 

ما یه همسایه ای داشتیم که یه دختر خوشگل داشت، دو سه سالی میشه از اینجا رفتن، همین هفته ی پیش جشن عروسیش بود و چند نفری از همسایه ها رو دعوت کرده بودن، با خبر شدیم که آقا داماد یه پسر آلمانی الاصل هستن که نسل اندر نسل هیچ ربطی به ایران ندارن!! نشستیم با مامان بررسی کردیم که این دو نفر چطوری ممکنه با هم آشنا شده باشن، از اونجایی که میدونیم دختره خارج از کشور نرفته فقط دو راه واسه آشنایی اینا میمونه، اول که خب اینترنته! دومیش هم ممکنه پسره به عنوان توریست اومده باشه و دختره رو اینجا دیده باشه! ولی به هر نحوی هم آشنا شده باشن هم جالبه هم ترسناک! جالبیش که مشخصه، اما من خودم به شخصه میترسم برم تو دنیایی زندگی کنم که هیچی راجع به فرهنگ و زبان و آداب و رسومشون نمیدونم... والا به پسرای ایرانیش نمیشه به این راحتی اعتماد کرد چه برسه خارجی! 

همیشه فک میکردم این چیزا تو فیلما اتفاق میوفته فقط، اما انگاری تو واقعیت هم وجود داره فقط ما بی خبریم! 

در هر صورت خواستم بگم آرزوی آقا احسان که در جستجوی یک بانوی ژرمنی هستن و من که منتظر یه داماد به قول میلاد کُرَوی هستم چندان بعید نیست! شاید خدا نیمه ی گمشده ی ما رو هم توی یه کشور دیگه خلق کرده... خدا از اینکارا قبلا ها هم کرده، مثلا ازدواج امام حسن عسکری با نرجس خاتون! ببین کی رو با کی مقایسه کردم :))

خلاصه "قسمت" رو حتی اگه مثل من بهش اعتقاد نداشته باشین، نباید تو زمینه ی ازدواج دست کم بگیرین! 

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۰
بی نام
عه واقعا دیروز روز چپ دستا و همینطور روز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه بود و من خبر نداشتم؟! فک کنم حکمتی توش بوده که روز چپی ها افتاد بود توی همچین روز مبارکی... دیگه نشانه از این بیشتر؟! چرا ایمان نمی آورید؟!
ما آدم ها از هرچی هم ناراضی باشیم و هی بگیم که خدا فلان چیز ها رو ناعادلانه بین بنده هاش تقسیم کرده از یه چیزمون خیلی راضی هستیم اونم عقلمونه! :) اصلا کسی تو دنیا وجود نداره که بگه عقل من از فلانی کمتره و همیشه هرچقد هم خنگول باشه معتقده که عقلش از همه بیشتره! البته اینو یه زمانی به صورت جُک شنیده بودم و یه وقت دزدی ادبی نشه فک کنین حرفه به این فیلسوفانه ای رو از خودم درآوردم!
جدیدا فخر فروشی تو ماه تولد خیلی باب شده! مثلا (خودمو میگم) میگیم ما تیرماهی ها از همه ی ماه ها سرتریم و بعد حرف های چندتا آدم بیکار که میان یه سری ویژگی از متولدین ماه های مختلف رو میگن، اینقد واسه خودمون تکرار میکنیم که کم کم باورمون میشه که آره چون ما تیرماهی هستیم پس یه آدم عاشق پیشه و مثلا احساسی هستیم و اینا... رابطه مون رو هم با بقیه بر اساس همون ویژگی های بی پایه و اساس تنظیم میکنیم! دیدم که میگمااااااا...
از دیگر افتخارات مسخره مون هم افتخار به شهر و زبان و ایناس!! طرف میگه (خودمو میگم) من با افتخار تبریزی ام!! مگه بقیه با سرافکندگی اهل مثلا خوزستانن؟! یا مثلا من میگم افتخار میکنم که تُرکم... لابد بقیه شرمنده ن که تُرک نیستن! :))
از جمله افتخاراتی که ما داریم میشه به ظاهر و قد و اینا هم اشاره کرد! طرف دماغش از شانس خوش فرم بوده و کل افتخاراتی که تو عمرش کسب کرده همون دماغ مبارک بوده! یا افتخار به پول و زیبایی و مدرکِ تحصیلی همسر!
در کل میخوام بگم که ما آدم هایی هستیم که به چیزهایی همیشه تو زندگیمون افتخار کردیم که دستاورد خودمون نبوده! مثلا من دست خودم نبوده که تو تبریز به دنیا بیام یا زبانم تُرک باشه یا توی کدوم ماه باشم یا حتی راست دست باشم!! چطور میتونم واسه همچین چیزهای مسخره ای افتخار کنم؟! اما میکنم و چشم بقیه رو هم درمیارم :)) (عنوان پست)
نسرین جان دیروز پست خیلی قشنگی راجع به مشکلات دست چپ ها (چپ دست ها؟!)نوشته بود که کاملا هم حق داشتن ولی واسه عنوان نوشته بود "اقلیت"... والا دیروز تو اینستا من اگه هزار تا دنبال کننده داشته باشم باور کنید هشتصد نفرشون دیروز دست چپ بودن؛ اینا دیگه اقلیت نیستن! دیگه از لایک کردن پست هاشون داشت حالم بهم میخورد! حالا این پست رو فک نکنین واسه خاطر اونا نوشتماا خیلی وقته از شنیدن جمله هایی مثل "آغاز حکومت (مثلا)مردادی ها" و امثالهم حالم بهم میخوره این دیروز هم شد قوز بالا قوز!


+ از الان بگم هرکسی که حرفای منو نقد کنه قطعا حق با ایشونه و من به هیچ وجه باهاش بحث نمیکنم! چون اینا فقط عقیده ی منه و عقیده ی شما هم محترم و متین!
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۶
بی نام

امروز رفته بودیم خونه ی خالم اینا، همینطور که نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم یهو دیدیم صدای جیغ زن و مرد همسایه ی دیوار به دیوارشون میاد، طوری جیغ میزدن اول فک کردیم کسی مُرده یا کسی کشته شده، همه ی محل ریختن جلوی خونشون و مَرده داد میزد که شما رو بخدا در رو باز کنین و منو نجات بدین، به زور و بلا مرده اومد بیرون و لباسش پاره پاره شده بود و بدنش زخمی بی حال افتاد وسط خیابون! بعد فهمیدیم که این پسره و نامزدش که تو خونه ی مادر زن تنها بودن حرفشون میشه و دختره این پسره رو به این روز درمیاره! بعد که پسره یکم حالش جا اومد نشست تو خیابون گریه کرد و مامور اومد و خلاصه آخرش چون ما از خونه ی خالم اینا برگشتیم خونه، نفهمیدیم چی شد! اما خیلی جالب بود... پسره حتی سیلی هم تو گوش نامزدش نزده بود و دختره چه بلائی سرش آورده بود!!!! مگه میشه یه پسر اینقد عاجز باشه که نتونه از پس یه دختر بربیاد؟ من معتقدم یه پسر از لحاظ جسمی هرچقد لاغر و ضعیف هم باشه همیشه زورش از دختر بیشتره، یعنی اینجوری خلق شدن، اونوقت چجوریه که یه دختر میتونه همچین بلائی سر یه پسر (اونم اونجوری که ما دیدیم خیلی گنده تر از دختره بود)  بیاره؟؟ چند وقت پیش تو اخبار شنیدم که میگفت آمار آزار و اذیت آقایون توسط خانوم ها ( دقیق نمیدونم) چند درصد افزایش پیدا کرده، کلی خندیدم، گفتم مگه میشه؟ مگه داریم؟ تا اینکه امروز با چشم خودم دیدم... واقعا داریم به کجا میریم؟! :/

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۲
بی نام

تا قبل از کنکور که درس میخوندم، تا فرصتی گیر می آوردم میرفتم سراغ درسام، مامان میگفت چه خبرته اینهمه میخونی یکمم استراحت کن، فیلم ببین! الان که دارم وقتای بیکاریمو فیلم میبینم مامان میگه چه خبرته برو کتاب بخون، کتاب میخونم میگه چه خبرته این چرتو پرتا رو میخونی، برو قرآن بخون، توی ماه رمضون که ختم قرآن داریم، واسه اینکه یه ماهه باید تموم کنم از هر فرصتی واسه خوندنش استفاده میکنم مامان میگه چه خبرته فقط کارت شده قرآن خوندن! با گوشی ور میرم میگه چه خبرته هی سرت تو گوشیه؟ خلاصه هرکاری میکنم یه حرفی توش هست! واقعا نمیدونم چیکار کنم مامان راضی بشه! از فردا تصمیم دارم برم بشینم پیشش زل بزنم بهش و هی بهش نگاه کنم! والا به بازی با گوشی گیر میده، به درس خوندن گیر میده، به فیلم نگاه کردن گیر میده، کلا گیر میده، خداییش وقتای بیکاریمو چیکار کنم؟ شماها چیکار میکنین؟ خوبه برم با پسر مردم بگردم و گناه کنم؟ خب من که کاری به کسی ندارم می شینم فیلممو میبینم، فیلم های کره ای هم دیگه همه میدونن که به کثیفی فیلم های آمریکایی نیست! واقعا نن جون فازت چیه؟ چیکار کنم؟ عجب گیری کردیماااا...

اون روز که رفتیم کوه داغ بودیم نمی فهمیدیم، الان کم کم شاهد پا دردهای شدیدی هستیم که البته واسه من کمه و واسه مامان شدیده! به بچه ها میگم بازم بریم کوه؟ با نگاه هاشون میفهمونن بهم که دلشون میخواد اون لحظه منو بکُشن :) منم عمدا هی تکرار میکنم :))

+ آخرین سریالی که دیدم و امروز تموم شد سریال "گابلین" بود! درسته یکم اعتقاداتی که بر اساس اون این سریال ساخته شده با اعتقادات ما فرق داره و بعضا ضد اعتقادات ماست، اما اگه خواستین ببینین اول نقدهای وارد شده به سریال رو بخونین بعد اونو ببینین! سریال قشنگیه :)

این یکی از آهنگ های متن اون سریال که خیلی پسندیدم :)


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۰
بی نام

امروز قرار بود بریم کوه و البته رفتیم... من و مامان و سه تا از همکارام با ماشین نامزد یکی از همکارا (دوستِ داداش من!) رفتیم و همسر و دختر و خواهر و خواهرزاده ی صاحب کارمون هم بعدا به ما ملحق شدن! 

(واسه اونایی که ندیدن) کوه عینالی دوتا مسیر داره، یکیش مسیر کوهه مثل کوه های دیگه که البته راه های مختلفی براش هست؛ راه دوم قبلا آسفالت بود که الان سنگ فرش کردن اونجا رو و به جز آدم های پیاده، ون هایی اونجا هستن که افراد رو جا به جا میکنن! نصف راه رو از راه کوه رفتیم و پدرمون که دراومد، بقیه شو از راه آسفالت رفتیم...

واقعا خیلی خیلی خوش گذشت و جای خیلی هاتون خالی بود...

موقع برگشتن که شب شده بود و چراغ ها روشن، هرجور عکس میگرفتم که کل شهر تو عکس جا بشه نمیشد، یهو یاد "پانوراما" افتادم که آقای احسان (نوشته های خودمونی احسان) یاد داده بودن... حالا عکس رو انداختم کلی ذوق کردم و کلی واسشون دعا کردم :)

اونهمه واسه بالا رفتن کالری سوزوندیم، وقتی رسیدیم بالا چهار نفر (من جمله من) بستنی گرفتیم و بقیه ساندویچ! 

موقع بالا رفتن از کوه دوبار چادر رفت زیر پام و کم مونده بود بیوفتم که خب خطرناک بود... خداییش با چادر بالا رفتن از کوه شاهکاره که از کمتر کسی بر میاد این کار! (خواستم یکم از خودم تعریف کرده باشم!)

+ خیلی وقت پیش یه نفر ازم خواسته بود یبار باهاش برم عینالی، اون موقع تله کابین رو تازه راه اندازی کرده بودن و میخواست موقع بالا رفتن با اون بریم و واسه برگشتن کلی برنامه چیده بود... اما نرفتم! خوشحالم که نرفتم... اگه رفته بودم الان هر طرف رو نگاه میکردم خاطراتش اذیتم میکرد... هرچند باز یادش افتادم اما گذرا بود...

چقدر حضورت، نگرانی هایت از اینکه مبادا خسته شده باشم، دست های مردانه ات که دست مرا محکم بگیرد که بفهمم مراقبم هستی؛ کم بود! خوب میدانم که هرچقدر کامل و بی نیاز و آزاد و خوشبخت باشم هم، باز وجود تو کم است، باز هم تو را کم دارم... اما تو چه میدانی؟ چه میدانی که از نگاه من تمام خوشی ها یک طرف، تو یک طرف! 

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۶
بی نام

دفترچه ی انتخاب رشته رو دانلود کردم و گفتم خب! با این رتبه ی افتضاحی که آوردم هرچند مجاز شدم ولی چی میتونم انتخاب کنم؟ آبیاری گیاهان دریایی مثلا؟؟ حالا اونایی که سهمیه دارن اگه درصدهایی که زدن اندازه ی مال من یا حتی کمتر از درصدهای من باشه خیلی راحت میتونن پزشکی بخونن... شاعر میفرماید :"گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟!" اگه بدون تلاش برن مفتی مفتی رشته های خوب رو پر کنن من یکی، از حقم نمی گذرم و اون دنیا باید جوابگو باشن! 

دیروز رفته بودیم بیرون و قرار بود بریم توی یکی از پارک های بالای شهر اتراق کنیم... همینجوری داشتیم می رفتیم که برسیم اونجا، یهو دیدیم روی یه ساختمون خیلی شیک و بزرگ (توی همون بالا شهر)  چندتا پارچه نوشتن و به در و دیوار زدن و عکس یه پسر رو هم زدن روش! مامان گفت طفلی سنی نداشته مُرده! نگاه کردیم گفتیم چی چی رو مُرده، یارو از نفرات برتر کنکور تجربیه که بهش تبریک گفتن! با اون وضعِ خونه ای که من دیدم معلومه که طرف توی کلی رفاه و امکانات و آسایش بوده که تونسته همچین رتبه ای بیاره، وگرنه چرا از طرفای ما قشر متوسط جامعه کسی رتبه ی برتر نمیشه و همیشه بچه ی دکتر مهندسا اینجوری میشن؟؟ چون اینقد بدبختی داریم که نمی تونیم روی درس تمرکز کنیم یا اینقد کمبود داریم که پول اضافه نداریم واسه کلاس ها و کتاب های مختلف هزینه کنیم... و بدین ترتیب آینده مون هم مثل گذشته مون به فنا میره! 

+ برای دوشنبه عصر قرار گذاشتیم با همکارا بریم کوه نوردی... اونم کجا؟ عینالی! قرارهای ما خیلی اعتباری نیست، یهو دیدین اون روز همه گفتیم حال نداریم و کنسلش کردیم، اما همین یکی دو روز هم به امید اینکه ممکنه بریم (ولو نریم) باعث میشه یکم انگیزه و امید به زندگیمون بره بالا! از تبریزی های ساکن تبریز :) دعوت میشود که به صرف یه نفس هوای تازه، کوه عینالیه ما رو منور کنن :))

+ عنوان: امروز از دنده ی چپ بیدار شده بودم!
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۹
بی نام

انتظارشو داشتم امسال رتبه م از سال بعد کمی بیشتر بیاد به چند دلیل... اما نه دیگه اینقد شکاف بینشون بیوفته!!

دلایلم هم اینا بودن که دو ماه قبل از عید کلا خونه مون تعمیرات داشتیم و یه زندگی صحرایی داشتیم و حتی بعضی شب ها میرفتیم خونه ی همسایه میخوابیدیم! بعد از عید هم سرکار سرمون به طرز وحشتناکی شلوغ شد و توی همون شلوغی آبجی زایمان کرد و نتونست بیاد سرکار و خیلی از کارا افتاد گردن من! بعد هم مامان رفت خونه ی اونا موند و من موندم و درس و کارهای خونه... بعد از اونم که آبجی و سهیل خان تا به امروز هر روز خونه ی ما هستن و خداییش اصلا توقع نداشتم رتبه م بهتر از پارسال باشه و الحق و الانصاف رتبه ی پارسالم خیلی خوب بود که حیفش کردم و از دستش دادم! تازه درست یه ماه مونده بود به کنکور که به لطف یه نفر کلی اعصاب خوردی ایجاد شد و هرچی هم که بلد بودم و نبودم توی اون مدت پرید!

دیشب ساعت یازده الناز پیام داده که رتبه تو بگو بخندیم... منم بی خبر از دنیا داشتم سریال کره ای رو دانلود کرده بودم نگاه میکردم... تا خواستم وصل بشم دیدم عــه نت ندارم... اومدم به گوشی مامان وصل بشم دیدم اونم نت نداره، گفتم میلاد نتتو باز کن ببینم چه دسته گلی به آب دادم!! آقا تا رتبه رو خوندم میلاد اشک تو چشاش جمع شد!! گفت اخه تو با این همه مشکلات خیلی زحمت کشیده بودی که... یکم فحش داد به سازمان سنجش و قیمت دلار و هوای گرم و اینا!! گفتم بابا میلاد بیخیال، نه فرصت تموم شده، نه من توانایی مو از دست دادم، نه اتفاقی افتاده... بازم میخونم برا سال بعد! چیزی که زیاده وقت، انرژی و انگیزه ی من! همینا کافیه... بالاخره یه روز به اون رشته ی دلخواهم میرسم... دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره! الگوم توی زندگی هم زکریای رازیه که تازه چهل سالگی شروع کرد به یادگیری علم طب! من هنوز تا چهل سالگی (و حتی بعد از اون) فرصت دارم :)

قسمت خنده دارش اینجاس که بعضی از دوستام همچین واسم دلسوزی میکنن انگار تا حالا دانشگاه نرفتم و حسرت به دل موندم!! لازمه که هی به همه شون یادآوری کنم که من لیسانس زبان دارم، کاردانی شیمی دارم، تازه شغل و درآمد هم دارم، فقط بخاطر اینکه به درس خوندن علاقه دارم و یه سری آرزوهایی تو بچگی داشتم و میخوام بهشون جامعه ی عمل بپوشونم کنکور میدم! وگرنه نه لنگ رشته م، نه دانشگاه! با این حال تلاشمو هم میکنم واسه ی رشته ی دلخواهم... اگه یکم پولم اضافه بود و برنامه ای برا خرج کردنشون نداشتم حتما میرفتم پیام نور دنبال رشته ای که اصلا بخاطر اون توی دبیرستان تجربی برداشتم ("زیست شناسی") و اینهمه صبر نمکیردم که دانشگاه دولتی قبول شم اونم توی رشته هایی که فقط شبیه به رشته ی مورد علاقه م هستن و من هیچ علاقه ای بهشون ندارم!

اگه کسی میخواد برا من دعا کنه، بهتره که دعا کنه خدا به من کلی پول برسونه تا بتونم توی پیام نور دنبال رویاهام برم! :))

+ عنوان هم اشاره به این اصل مهم داره که اگه پول نداشته باشی یا نباید آرزویی داشته باشی، یا باید آرزو به دل بمونی، یا برای رسیدن به چیزی شبیه آرزوت سالهای سال تلاش کنی... اما اگه پول داشته باشی...؟!

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۳
بی نام