...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

یادش بخیر چند وقت پیش توی تلگرام (اون زمان چه می دونستیم فیلتر چیه) یه گروه ادبیات بود، پر از علاقه مندا به شعر و ادب! چندتایی هم شاعر داشتیم... چه شعر هایی که اونجا گفته نمی شد! یادمه یکی از همون موقع ها که سعی میکردیم بداهه شعری بگیم، افتاده بود سی ام شهریور که قرار بود ساعت رو یه ساعت بکشیم عقب! همینجوری یهویی این شعر به ذهنم رسید...

توی اینستا هم عین ندید بدیدا همینو پست کردم... زمان دانشجویی از طرف یه شخصی که نمیشناختمش برای شب شعر دعوت شده بودم، طرف خودشم شاعر بود... هیچوقت نرفتم، یعنی اعتماد به نفسشو نداشتم، گفته هامو هم در اون حد نمیدونستم که برم جلوی چند نفر بخونمشون! بعد از پست کردن این شعر، باز اون شخص منو دعوت کرد... بازم نرفتم :) چون میدونستم این حال خوب و شعر و اینا به مدت کوتاهه، الان خیلی وقته نه شعر میخونم، نه میگم، نه دیگه بهش علاقه دارم نه چیزی! آخه یه آدم تنها چطور میتونه بره طرف شعر؟ شعر وقتی به دل می شینه که آدم عاشق باشه... عشقش هم یه آدم واقعی باشه نه که الکی توهم بزنه که آره فلان بازیگره کُره قراره کشور به اون خفنی رو ول کنه و بیاد منو بگیره و تازه انتظار داشته باشه که طرف قبلش مسلمون هم شده باشه و واسه گناه هایی که کرده توبه کرده باشه... واقعا زهی خیال باطل... 

لعنت به این عقب کشیدن ساعت که هر سال منو یاد اون موقع ها میندازه... 

+ الناز بود الان میگفت افسرده شدی بیا بریم پیش روانشناس! یعنی منو در حد روانی میبینه... :/ 

+ خیلی خیلی وقته از النازم خبر ندارم... احیانا کسی ازش خبر نداره؟ 

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۲
بی نام

دیروز قریب به صدتا ارباب رجوع داشتیم، یهو یکی از همکارا صدام زد که دوتا خانوم با من کار دارن! چون من کنار دستگاه کپی هستم فک کردم لابد کپی ای چیزی میخوان، بلند شدم که تحویلشون بگیرم یه نگاهی به من انداختن و سرشونو انداختن پایین رفتن! منم اهمیت ندادم و کارم رو ادامه دادم... یکم بعد همون همکارم گفت که انگار اونا واسه تحقیق اومده بودن و از همکارم پرسیده بودن که کسی به این اسم اینجا کار میکنه و اونام منو نشون داده بودن! گذشت... تا اینکه امروز فهمیدم اون خانوما بعد از اینکه منو دیده بودن رفته بودن پیش یکی دیگه از بچه ها و کلی راجع به من سوال پرسیده بودن و همکارمم کلی تعریف کرده بود! واقعا این خواستگارا که اول بسم ا... میان محل کار فازشون چیه؟ انتظار دارن ما همکارا چی راجع به هم بدونیم؟! درسته که ساعات زیادی رو باهم هستیم و حرف میزنیم اما راجع به هم هیچی نمی دونیم! این تحقیقات از در و همسایه رو میتونم درک کنم که شاید مثلا میخوان بدونن خونواده ی طرف چجوری ان و خونواده ی آبرو داری هستن یا نه، یا مثلا کسی تو خونواده شون معتادی خلافکاری چیزی نیست، اما تو محل کار اینجور تحقیقات عملا بی خوده! اصلا خوشم از این جور کارا نمیاد... مخصوصا که من اصلا نمیدونم پسره تحفه شون کی هست! حالا باز اگه قبلا مثل آدم میومدن خواستگاری و بعد تحقیقات مسخره شونو شروع میکردن یه چیزی، اینجوری معلوم نیست دقیقا دارن چیکار میکنن! تنها نگاه خوشبینانه ای که میتونم به این رفتار زشتشون داشته باشم و رفتارشونو توجیه کنم اینه که ممکنه خوده پسره به عنوان ارباب رجوع اومده باشه و منو دیده باشه و پسندیده باشه، حالام خونواده ش دارن مثلا واسش آستین بالا میزنن، که البته باز هم این کار توهین به دختره... اما خب کیه که اهمیت بده! توی فرهنگ مسخره ی ما اینقد رفتارهای توهین آمیز به دختر و شخصیتش هست که اصلا اینجور کارها رو دیگه به نوعی افتخار واسه دختر میدونن که وااااای خونواده ی پسره اومدن واسه تحقیق، خوش به حالش!!! :/ میخوام صد سال نیان... 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۷
بی نام

دیروز آبجی اینا سهیل رو برده بودن واسه مراسم شیرخواره ها، موقعی که برگشتن آبجی یه عکس از سهیل گذاشت توی اینستا، بعد از اینکه دوستامون کلی لایک کردن عکسشو، یه چند نفر که غریبه بودن عکسشو برداشتن گذاشتن واسه پروفایلشون... فک میکردن آبجی هم این عکسو از نت برداشته :) خلاصه که عکس نفسه خاله ش پخش شد :)

امروز سرکار بودم، خیلی هم خوابم میومد، یهو دیدم برام پیام اومد... 

یعنی آدم باید یه برادر مثل میلاد داشته باشه که پایه ی همه ی دیوونه بازی هاش باشه و الکی ادا درنیاره و بگه ول کن بابا، بچه شدی مگه و از این چرت و پرتا... باید یکی باشه (ولو برادرش) که درک کنه که دختره و دیوونه بازی هاش... اصلا دختری که دیوونه بازی تو کارش نباشه مریضه... کسی هم که اینجور دخترا رو مسخره کنه و سعی کنه اونا رو تبدیل کنه به یه آدم آهنیه بی احساس، قطعا خره تموم شد رفت :)

+ اون اس ها رو با استفاده از یه برنامه ی ترجمه نوشتیم، درسته الان اصلا نمیدونم چی نوشتیم (فقط میتونم تلفظشون کنم البته) اما اون لحظه خیلی حال خوبی بهم داد :) 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۵
بی نام

گفتیم حالا که تا اینجا (سرعین) اومدیم یه سر هم بریم آستارا... اونجا رو هم ندیدیم دیگه! زنگ زدم واسه چهارشنبه هم مرخصی گرفتم و د برو که رفتیم! 

رسیدیم کنار دریا و هرکاری کردم دلم راضی نشد پاچه های شلوارمو تا زانو بزنم بالا و برم تو آب... خیلی دلم میخواستااا اما حتی نتونستم چادرمو دربیارم! نه که بگم به چادرم وابسته م هااا نه، چون قرار نبود آستارا بریم از زیر چادر مانتوی تنگ پوشیده بودم، با اون مانتو هم راحت نیستم جلوی چشم اینو اون ویراژ بدم! 

شب رو موندیم اونجا... قبل از خواب تا دو نصف شب کنار دریا نشسته بودیم و گل میگفتیم و گل میشنفدیم؛ رفتیم که بخوابیم دیدیم یا خداااااا اتاقا به شدت گرم، کولر رو هم بخاطر سهیل نمیتونستیم روشن کنیم، حشره ها از یه طرف، خلاصه به طور افتضاحی شب رو گذروندیم، اما صبح زود... طلوع خورشید... یکی از عکس های هنریمون اینجوری دراومد که خورشید رو انداختیم تو انگشتر من :)

اونجا که بودیم باخبر شدم که جوابای کنکور اومده... امیدی به قبولی نداشتم، یعنی مطمئن بودم که قبول نشدم و البته هم نشده بودم :)

موقع برگشتن هم گفتم یادگاری یه چیزی بخرم، تنها چیز به درد بخوری که دیدم این بود :) خوشگله میدونم :)

خلاصه که خوش گذشت... جاتون خالی :)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۳۶
بی نام

واسه دو روز مرخصی گرفتم (دوشنبه و سه شنبه) و به صاحب کارمون گفتم امر خیر داریم! با تعجب پرسید آخه محرمه!!! گفتم خب که چی؟ در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست! امر خیرمون این بود که گفتیم تا تابستون تموم نشده یه سر بریم سرعین! :) 

شاید عجیب باشه که بگم من اولین باره اومدم سرعین (و الان اینجاییم)! واسه ما تبریزی ها سرعین به منزله ی شمال برا تهرانیاس! یعنی هر تبریزی محاله تو عمرش توی روزهای تعطیل فرتی سرعین نرفته باشه (تا همین امروز ما از همون محالات بودیم!)... 

اون زمان که تو کرمانشاه بودیم، عید نوروز و کُله سه ماه تابستون میومدیم تبریز، بعدش که اومدیم تبریز، دوبار رفتیم مشهد و چند باری کرمانشاه و تهران و دیگر هیچ! در واقع چون بابای من زیاد اهل تفریح نیست و کلا راحتیه خونه رو با هیچ جای دنیا عوض نمیکنه، همین چند جایی هم که رفتیم بدون بابا رفتیم و خب چون بابا نبوده تعدادِ سفرهامون اینقد کم بوده! حتی سیزده بدرها هم اکثرا بابا باهامون نمیاد و تک و توک یادم میاد که بابا رو به زور برده باشیم بیرون! 

توی این سفرها فقط میتونم بگم پارسال بود که داشتیم برای دومین بار می رفتیم مشهد، یه سر هم (برای اولین) رفتیم قم و سمنان و شاهرود و همدان و حتی بانه! یعنی تو مسیرمون (رفت و برگشت) بجز تهران و مشهد و کرمانشاه، بقیه ی شهرها اولین بارمون بود که می رفتیم و می دیدیم! (قبلا از کنارشون رد شده بودیم فقط) 

این سرعین هم به لطف دامادمون الان اینجاییم و داماد بعدیمون چجوری قراره از آب دربیاد و قراره اونم اینجوری ما رو بگردونه  الله اعلم...


+ راستش امیدوار بودم این همه جای نرفته را برای اولین بار با تو بروم، امیدوار بودم کنار تمام اولین تجربه هایم با تو، سفر به جاهایی که دوست داشتم و تا کنون نرفته ام را هم برای اولین بار با تو تجربه کنم... اما میترسم زمانی بیایی که اولین سفرهایم را رفته باشم و تجربه ی دوباره اش با تو آن لذت اولین را نداشته باشد... شاید حرف هایم برای تو کمی مبهم باشد اما فقط کافیست مقایسه کنی لذتِ تمام بوسه های زندگی ات را با لذت اولین بوسه... همینقدر لذت بخش... همینقدر بکر! 

+ این سبز نوشته م به درد مخاطبی میخوره که ایرانی باشه، اگه حالا زد و مخاطب من خارجی (ترجیحا کُره ای) شد، دیگه شمال و اصفهان و شیراز نمیبره منو که! مستقیم میریم سئول بعدش نهایتا جزیره ی جیجو! حسرت این جاها که تا حالا نرفتم و ندیدم برا همیشه رو دلم میمونه:) تا این حد متوهّم! :)

+ بعدا نوشت: امروز سالروز رسما دست به قلم شدنمه که وبلاگ نویسی (توی وبلاگ قبلیم) رو شروع کردم... (قبلا تک و توک نویسنده ی وبلاگ های مختلف با اسم مستعار بودم) گاهی میگم ای کاش هیچوقت اینکار رو نمیکردم... گاهی هم میگم نه؛ خوب شد، عوضش کل خاطراتمو توی این مدت دارم که خیلیاشون با خیلی از دوستام خاطرات مشترکه! به هر حال وبلاگ عزیزم (نمیدونم چندمین) تولدت مبارک... چرا شهریوری شدی نمیدونم... اصلا چرا نوزدهم شدی بازم نمیدونم، اما خوشحالم هستی! :) 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۱
بی نام

اس ام اس تبلیغاتی اومده برام با این مضمون:

این الان توهین به من نمیشه که لیسانس زبان دارم و خودم سالها زبان تدریس کردم؟ البته اگه تو اموزشگاهشون زبان کره ای تدریس میکنن یه چیزی، ولی تا جایی که من میدونم و دوستام اونجا مشغولن، تنها زبانی که اونجا تدریس میشه انگلیسیه خودمونه! 

بیشتر که فیلم های کره ای رو نگاه میکنم میبینم همچین تحفه ای هم نیستنااا، مخصوصا چشماشون که جون میده واسه بازی کردن نقش اجنه و موجودات ماورایی، ولی نمیدونم چرا من اینقد بهشون علاقه دارم! راستش من از بچگیم این مدل قیافه ها رو دوست داشتم! مثلا از همون بچگی عاشق خداداد عزیزی بودم، اصلا از همون موقع که فوتبال رو گذشت کنار از فوتبال متنفر شدم؛ وگرنه من یه فوتبالیه دو آتیشه بودم که نگو! 

یادم میاد اون زمان یه فیلم های دایناسوری نشون میداد که جناب دایناسور میرفت تو شهرها و خونه ها رو له میکرد و از این قبیل کارها، عاشق اون فیلم ها بودم و البته اونام ساخت ژاپن بودن! هههعیی یادش بخیر! 

نمیدونم چرا نمیتونم با کسی راجع به رویاها و اهدافم حرف بزنم، چون واسه اطرافیانم تنها هدف تو زندگی ازدواجه! از نظر اونا یه آدم احمقه متاهل بهتر از یه آدم تحصیل کرده و موفق اما مجرده! واقعا واسه این نوع افکار متاسفم! 

+ یکی از همکارامون بخاطر برادرش خیلی استرس داره واسه نتایج کنکور، دو سه روزه هی می پرسه نتایج اعلام نشد؟! منم چون امیدی ندارم قبول شم خیلی پیگیرش نیستم، از طرفی نتایج که اعلام بشه زودتر از هرکسی الناز خبر میده که خبر بگیره چه دسته گلی به آب دادم؛ واسه همین خیلی خودمو اذیت نمیکنم! 

+ یکی زنگ زد خونمون، تا گفت واسه امر خیره، نذاشتم حرفش تموم شه گفتم مامان بگو نه! مامان به طرف جواب رد داده اومده می پرسه چرا؟ میشناسیش مگه کیه؟ گفتم پسری که تو این وضع اقتصادی میخواد ازدواج کنه حتما کم داره :)) 

+ حرفای منو راجع به کُره که گفتم تحفه ای نیست باور نکنین! خیلی هم تحفه س :) 

+ ممنون از اونایی که وقتی چند روز نیستم پیام میفرستن حالمو میپرسن :)

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۵
بی نام

طبق اطلاعات مندرج در شناسنامه م (شبیه جمله های سازمان سنجش شد!) اگه ما با تاریخ قمری پیش می رفتیم (که گاها پیش میریم) فردا تولدمه :) روز مباهله ی پیامبر! لذا من معتقدم که هرکی رو از ته دل نفرین کنم (که خیلیا رو کردم) حتما نفرینم میگیره! :)

چند سال پیش توی آخرین آموزشگاهم که کار میکردم صاحب اونجا یه معلم بازنشسته بود که همینجوری با پولش اومده بود یه آموزشگاه تاسیس کرده بود و هیچ اطلاعاتی راجع به مدیریت اموزشگاه نداشت! با اطلاعاتی که از تجربه های قبلیم توی آموزشگاه های دیگه داشتم مثل دخترش اونجا رو اداره کردم و خیلی تلاش کردم اون خرابه رو شبیه یه آموزشگاهه درست و حسابی کنم و تا جایی هم موفق شدم (واسه این کارم حتی یه هزاری هم پول نگرفتم) و بخاطر یه سری بی احترامی هایی که بهم شد کلا آموزشگاه و تدریس رو بوسیدم گذاشتم کنار! روزی که واسه تسویه حساب رفته بودم همون رئیس اونجا تو روی مامانم گفت تو بلد نبودی دختر تربیت کنی و دخترت خیلی بی ادبه! همونجا نفرینش کردم که چنان بلائی سرش بیاد که نتونه سرشو بالا بگیره! بعدها شنیدم دخترش که عاشقش بود و خوب هم تربیت شده بود البته، با یه پسر فرار کرده و نه تنها آبروی اینا رو برده، کلا قیدشونم زده! پسرشم که زده تو کار دود و دم و عیاشی! خیلی دلم میخواست ببینمش بگم مامان من بلد نبود دختر تربیت کنه، تربیت تو رو هم دیدیم! ولی گفتم لعنت بر شیطون! 

+ دیشب باخبر شدم که یکی از دوستای خوبم ارشد حسابداری دانشگاه خوارزمی تهران قبول شده! بهش گفته بودم هر دانشگاهی رو میزنی بزن، اونجا رو نزن! چون اگه قبول شه و من روزی راهم افتاد اونجا و خواستم بیام ببینمش و اتفاقی یه آدمی رو ببینم، اون آدم  نمیفهمه که من بخاطر دوستم رفتم اون دانشگاه و توهّم برش میداره فک میکنه بخاطر اونه! به هر حال خیلی خیلی واسش خوشحال شدم امیدوارم هر جا هست موفق باشه و منم به این موفقیت هاش افتخار کنم :)

+ یه دوز پسر کُره ای هم نداریم فردا به مناسبت روز تولدم به قمری، من رو با گفتن جمله ی چوو کائه (축 하 해 ) خوشحال کنه :))

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۷
بی نام

و اما امروز...

از آن روزهای لعنتی ست، لعنتی! 

از آن روزهایی که میخواهم فراموشش کنم، به آن فکر نکنم، مثلا خودم را بزنم به بیخیالی که اتفاقی نیوفتاده بود... اما افتاده بود! دقیقا امروز بود... ساعتش، مکانش، تمام لحظاتش، آدم هایی که بودند و ما را دیدند، حتی آدم هایی که بودند و ما را ندیدند و مشغول خودشان بودند را هم یادم هست!

تو اما یادت نیست! سالهاست که امروز را فراموش کرده ای؛ آنقدر غرق در خوشی هایت و اطرافیانت شده ای که من هم جای تو بودم این روز را فراموش میکردم... حق داری جانم، حق داری! 

به گمانم دلیل بی تابی های این روزهایم را بدانم، قطعا دلیلش امروز است! نه...اشتباه نکن، امروز که روزی خاص نیست؛ منظورم امروزیست در آن سال! در خیلی سال پیش! 

بیاد دارم آن روز هوا گرم بود، خیلی گرم! اما بعد از آن روز، هر سال در این روز هوا ناگهان سرد میشود... میگویند هوای تبریز است، گرما و سرمایش مشخص نیست؛ اما مشخص است، آنها نمی فهمند که تو رفته ای! از همان مسیری که گفتم نرو، از همان مسیری که گفتم خاطره ی بدی از آنجا دارم، از همان مسیری که میدانستم تو هم بروی دیگر برنمی گردی! خندیدی و گفتی خرافاتی نباش! دیدی حق با من بود؟ 

امیدوارم هیچوقت گذرت به اینجا، به این پست نیوفتد...! 
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۶
بی نام

دیروز که خبر دادن که پدر بزرگ عروسمون فوت کرده همه رفتن واسه تشییع جنازه و مهیار رو گذاشتن پیش منو آبجی! مهیار هم جدیدا تا بهش میگیم برو اون طرف بشین میزنه زیر گریه و با صدای بلند گریه میکنه! تا ظهر که مامان اینا بیان هرکاری کردم که بهش غذا بدم بخوره نمیخورد و زیاد که اصرار میکردم گریه میکرد و خلاصه کلی باهاش دعوا کردم (2 سالشه)! :)) توی این گیر و دار همونطور که به میلاد قولشو داده بودم باید اون دسری رو درست میکردم که روز قبلش برای مهمونیه همسایه مون درست کرده بودم... کرپ ژامبون! میلاد هم همزمان یه فیلم ترسناک باز کرده بود و مهیار از یه طرف گریه میکرد و سهیل جیغ میزد و اصلا اوضاعی بود!! به محض اینکه دسر آماده شد ظرف 2 دقیقه به طور کامل غارت شد! لحظه ی آخر یادم افتاد یه عکسی ازش بگیرم که یاد و خاطره ش رو زنده نگه دارم!

از خیلی وقت پیش کامپیوترمون خراب شده بود و یه کیس از کیس های بلااستفاده توی دفتر رو آورده بودم خونه که یه مدت باهاش فیلم تماشا کنم! میلاد به دوستش که مهندس کامپیوتره زنگ زده بود و علائم بیماریه (!) کامپیوترمونو بهش توضیح داده بود و اونم گفته بود که هاردتون سوخته! دیروز نشستم پیچ و مهره های کیس رو باز کردم و یکم داخلشو تمییز کردم و دیدم اون سیمی که به هارد وصل میشه دو تا شاخه داره! اونی که وصل بود رو درآوردم و اون یکی سیم رو وصل کردم! گفتم امتحانی روشنش کنم ببینم چه اتفاقی میوفته! در کمال ناباوری دیدم روشن شد... بدون هیچ ایرادی!! از خوشحالی چندین بار درایو ها رو باز کردم و داخلشونو نگاه کردم و اونقد ذوق داشتم که تا ساعت دو نصف شب یکسر فیلم نگاه کردم! :)) گمونم این کامپیوترمون فهمیده میخوایم بفروشیمش و سرش یه لپ تاپ هوو بیاریم داره خودشو خوب نشون میده که منصرف شیم!! کلا وسایلای ما یه رگ حسادت دارن! :)

+ این روزا حجم غذایی که میخورم و میان وعده هام خیلی زیاد شده!! من وقتایی که زیاد غصه دارم اینجوری میشم... بدبختی اینجاس که خودمم دقیقا نمیدونم غم و غصه م از چیه و چی میخوام که شادم کنه... فقط اینو میدونم که باید یه چیزی بخورم؛ حتی اگه میل نداشته باشم... نگران بالا رفتن وزنم هم نیستم!! خدا کنه تا 100 کیلو نشدم به حالت عادی برگردم!! :(

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۶
بی نام

عیدتون مبارک :)

ما یه سید داشتیم تو دانشگاه، هر سال ازش عیدی میگرفتیم (یعنی منو خواهرم) بعد از فارغ التحصیلی هم میومد محله مون و عیدیمونو میداد و میرفت... یعنی دانشجوهای دانشگاه ما اینجوری تقسیم شده بودن که این جناب سید از لحاظ مرام و معرفت یه طرف، بقیه ی دانشگاه یه طرف... خدای ادب، خدای معرفت، خدای اخلاق... کسی ازش بدی ندیده بود، منم هرسال عید غدیر وظیفه ی خودم میدونم بهش یه پیام تبریک بفرستم چون کار دیگه ای از دستم بر نمیاد...

امسال پیام که فرستادم دیدم زنگ زد؛ الان که توی تهرانه، به گفته ی خودش جواب این پیام رو نمی شد با پیام داد و لازم دیده بود زنگ بزنه...هرجا هست خدا نگهدارش باشه :)

امروز همسایه مون واسه یه تازه عروس و داماد توی فامیلاشون مهمونی (پاگشا) گرفته، دیروز ازم خواست که واسش نمک هاشو رنگ کنم... خوشگل شدن :)

امروزم از صبح خونه ی اونا بودم و یه چیزی درست کردم که فردا میخوام برا خودمون درست کنم... چه آشپزی شدم من! 

الانم قبل از اینکه مهموناشون بیاد رفتم سفره شونو به سلیقه ی خودم چیدم و خلاصه هنرنمایی کردم... دستم درد نکنه... خیلی وقت بود از این کارا نکرده بودم فک میکردم یادم رفته :)

+ ما دهه ی شصتی ها به این هنرهامون مینازیم، نه آرایش و دماغ عملی و تیپ و دوست پسر و اینا... چرا ایمان نمیارین در تعجبم؟!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۰
بی نام