...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

کلا اطرافیان من دو دسته ن! یا منو خیلی دوست دارن، یا از من خیلی بدشون میاد... حد وسط نداره! من با هر دو دسته هم حال میکنم :)

بین این مخاطب های غیر وبلاگ نویس هم دیدم که از هر دو دسته چندتایی مخاطب دارم و هر کدومشون به نوعی میخوان ارادتشونو به من نشون بدن! اونی که خیلی دوسم داره که معلومه... هی تعریف میکنه، تایید میکنه، لایک میکنه و خلاصه منم دوسش دارم متقابلا :)

اونی که اما از من بدش میاد! با این بیشتر حال میکنم... با اسم های مختلف نظر میده، سر به سرم میذاره، به شدت پیگیره کارامه، کامنتی که خودش یبار به یه اسمی گذاشته رو دفعه ی بعد با یه اسم دیگه نقد میکنه و خلاصه میخواد به نوعی اذیتم کنه اما نمی دونه که من واقعا از اینکاراش لذت میبرم و هیچ مشکلی ندارم :) آره تو رو هم دوست دارم.... به کارت ادامه بده :)

حتی من دیدم خیلی از وبلاگ نویس ها از اینکه دنبال کننده های خاموش دارن شاکی ان و هی میگن فلانی که خاموشی خودتو معرفی کن، اما من با اینکه سه چهارتایی از این خاموش ها دارم اصلا اذیت نمیشم و خیلی هم خوشم میاد که مطالب من مورد توجه کسایی هست که میخوان فقط مخاطب من باشن و نمیخوان منم مجبور شم "مرامی" برم وبلاگاشونو (چه خوشم بیاد چه نیاد) بخونم! این خاموش ها خیلی باارزشن اگه از این دید بهشون نگاه کنیم :) اینا رو هم دوست دارم! :)

+ دیشب بعد از یه غیبت [کردن] طولانی که با یه دوست عزیز :) داشتم، رفتم با یکی از دوستام درد دل کنم، بهش میگم این روزا هدفی ندارم برا زندگی و ازش میخوام بهم راهکار بده! کُشته مُرده ی راهکارشم :)

+ خواب هم عجب چیز باحالیه! آدم یه چیزایی میبینه، یه جاهایی میره، یه کارایی میکنه که ممکنه تو واقعیت هیچوقت نتونه اونا رو تجربه کنه! عاشق اینجور خواب هام... مخصوصا که اینقد واقعی میشن که آدم اصلا حس نمیکنه خوابه! خدایا این خواب ها رو ازمون نگیر... در شرایط حاضر تنها دلخوشیمونه:) 

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۶
بی نام

بی ربط نوشت:

+ زمان کارشناسی من که اوج وبلاگ نویسی بود، یه وبلاگ کلاسی داشتیم که چندتا از خودشیفته های کلاسمون اومده بودن یه نظر سنجی ترتیب داده بودن، که مثلا آمار بگیرن که خوشگلترین دختر و پسر کلاس کیه و خوشتیپ ترین کیه و مهربون ترین و اینا... البته ترم دوم بودیم و هنوز خیلی از اخلاق گند هم خبر نداشتیم... از این کارشون خیلی بدم میومد، بدم میومد چون مطمئن بودم حتی یه نفر هم توی هیچکدوم از این گزینه ها اسم منو نمیاره! چرا؟ چون پیش دخترای صد قلم آرایش کرده ی کلاسمون و اونایی که (اون موقع تا حد امکان که حراست اجازه میداد) مانتوهای کوتاه و چسبناک و مدل موهای عجیب غریب داشتن، من واقعا صفر بودم! از طرفی چون از اون دخترا بودم که از پسرای کلاسمون بدم میومد و حتی بهشون سلام هم نمیکردم معلوم بود که از نظر اخلاقی هم رای نمیارم! از اون زمان همیشه تو این فکر بودم که واقعا ماها خوشگلی آدم ها رو از روی چیشون قضاوت میکنیم؟! فقط ظاهره آراسته و مدل مو و چشم و ابروها؟ تا اینکه دوتا سریال از یه نفر دیدم که چهره ی معمولی داره! توی سریال اولی نقش خیلی بدی داشت... دلم میخواست آخر فیلم بمیره، ازش متنفر بودم! توی سریال بعدی نقش یه آدمی رو داشت که خیلی مهربون و وفادار بود... اونقدر خوشم ازش اومد که وقتی به قیافه ش دقت میکردم میدیدم همچینم قیافه ش بد نیست! بدبختیه ما اینجاس که بدون اینکه اخلاق واقعی کسی رو بدونیم از روی قیافه ش تصمیم میگیریم باهاش چجوری رفتار کنیم! خوشگل باشه، خوب رفتار میکنیم.... زشت باشه (از نظر خودمون) کلا آدم حسابش نمی کنیم... واقعا چرا؟! 

+ قدیم دخترایی که ازدواج میکردن پسره میگفت من دوست دارم چادر سر کنی! الان میگن دوست ندارم چادری باشی! نظرشون متین، ولی اینکه جدیدا تو اینستا دیدم که یکی از دوستام که سفت و سخت چادرشو میچسبید و میگفت فقط مرگ میتونه اینو ازم جدا کنه، حالا بعد از ازدواجش، بعد از گرفتن مدرک ارشد (واقعا چی داره این مدرک؟!) حتی موهاشو رنگ کرده گذاشته بیرون، برام خیلی جالب بود! من کاری ندارم با اونایی که به زوره خونواده هاشون چادر سر میکنن، اما تویی که ادعات میشه انتخاب خودت بوده چرا اینقد زود نظرت عوض شده؟! انسان های عجیبی هستیم! 

+ از بی هدفی ای که این روزا دارم و دارم رنج می کشم از این بابت، رو آوردم به کتاب خونی! کتابی که به پستم خورده "سه شنبه ها با موری" هست که راستش خوشم نیومد! نه که قشنگ نباشه، قشنگه اما اگه از بدبختی ها و سختی های موری فاکتور بگیریم یه جورایی انگار از آموزه های دینی ما تقلب کرده و پیام هایی رو میخواد منتقل کنه که ما از ائمه هامون یاد گرفتیم اما بهشون اهمیت نمیدیم! حالا چون یه آمریکایی اومده اونا رو به بیان دیگه گفته شده شاهکار... آره شاهکاره، اما برا اونا...! فک کنم نصف و نیمه ول کنم خوندن این کتابو... به من نیومده خوندن کتاب های متفرقه... خوندن کتاب های درسی ولو خیلی تکراری رو ترجیح میدم! 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۱
بی نام

امروز نیم ساعت مونده بود به ساعت ۲ که وقت کاریمون تموم بشه همه ی همکارا رفتن خونشون و من موندم و صاحب کارمون و یه بچه گربه که امروز بخاطر سردی هوا هی میومد تو دفتر و بازیگوشی میکرد...

کوچولوعه... سردشه... ننه باباشم معلوم نیست توی این گرونی و بی غذایی دارن چیکار میکنن تا شکم خودشونو سیر کنن! این بچه رو هم ول کردن به امون خدا... حالا تو عکس شاید بزرگ دیده بشه اما کوچولوعه...

فقط در تعجبم که این عکس رو چجوری گرفتم که گربه هه سه تا پاش رو هواس! فک کنم اینم نون این آکروبات بازی هاشو میخوره که میتونه روی یه پا وایسه و بعد تماشاچی ها واسه تشویق غذا براش پرت میکنن و خلاصه اونم اینجوری روزگار میگذرونه! 

گفتم هوای تبریز سرده؟؟ از دیروز یهو بی خبر خیلی هوا سرد شده! عادت کردیم که نه بهارمون بهار باشه و نه پاییزمون پاییز! یه جورایی دو فصل بیشتر نداریم... تابستون داغ و زمستون سرد! ما آدم هاشم مثل همین آب هواس رفتارمون! یا خیلی داغیم و پر شر و شور و با انرژی و اینا... یا خیلی سرد و بی روح و بی انگیزه و ناامید و اینا... اکثرا هم سرما و سردی رو ترجیح میدیم و دوست داریم! واسه همین اخلاقمون معمولا سرده و دوستی هامون خشک؛ عین آب و هوای سردش که داره شروع میشه و تا وسطای بهار ادامه داره! حالا این وسطا هم یه چند صباحی هوا گرم میشه... عین گرمای تابستون... یه چیزی تو مایه های گفتن یه "دوستت دارم" تو سردیه رابطه ای که داره از هم میپاشه... همون میشه یه دلگرمی که تن و روحمون خیلی یخ نزنه و بتونیم زنده بمونیم! 

+ گفتم این روزا شدیدا به یه نفر نیاز دارم که فقط حرفامو گوش بده و دنبال این نباشه که حرفام که تموم شد شروع کنه به نصیحت کردنم؟! گفتم تا حالا تو عمرم با همچین آدمی رو به رو نشدم و میدونم دارم بیخود دنبال یه همچین آدمی میگردم؟! اونم تو جایی مثل اینجا؟! اونم بین آدم های سرد و بی روحی که خودشونو عقل کل میدونن؟! گفتم چقد دلتنگتم این روزا؟! مطمئنم گفتم! 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
بی نام

یه خارجیه از ایرانیه می پرسه که هدفت توی زندگی چیه؟ ایرانی میگه هدفم اینه یه شغل خوب پیدا کنم و خونه و ماشین بخرم و خونواده تشکیل بدم! خارجیه میگه اینا که حق طبیعیه هر آدمیه، هدفت چیه؟! (میگن اون طرف بعد از این حرف دیگه هیچ جا دیده نشده :) ) 

یه فامیل داشتیم که ۲۲ سال پیش ازدواج کرده بود... همیشه از اینکه توی سن پایین متاهل شده بود شاکی بود... به ما میگفت خوش بحال شما که برا ازدواجتون معیار مشخصی دارین، اون زمان من فقط به این خاطر ازدواج کردم که بتونم رژ بزنم! چون وقتی مجرد بودم حقه همچین کاری رو نداشتم! متاسفانه بعد از ۲۲ سال این فامیلمون طلاق گرفت! 

من با این نسل جدید کاری ندارم، اما واقعا هدف خونواده های ما چی بود که از ما دخترا حق زیبا شدن رو گرفتن به این امید که بعد از ازدواج اونم اگه شوهرمون دوست داشت و وقت میکردیم و بچه ها واسمون اعصاب میذاشتن؛ خودمونو خوشگل کنیم؟! در حالیکه پسرامون با ریش و سیبیل و موهاشون (که براشون زینت حساب میشه) میتونستن خودشونو هرجور دوست دارن درست کنن و کسی نمی گفت بذار بعد از ازدواج واسه زنت این مدلی ریش بذار مثلا؛ تازه کلی هم افتخار میکردن! اما ما دخترا اختیار ابرو و مو و حتی سیبیل هامونو هم نداشتیم! (واقعا فرهنگی از این مزخرف تر داریم؟!) 

من با تیپ و آرایش دخترای نسل جدید مخالفم البته، اما خب ارایش ملایم خوبه، که جدیدا خونواده ها اجازه ی این کار رو میدن تا دخترا حداقل معیارشون برا ازدواج این نباشه که "ازدواج کنم تا بتونم آرایش کنم"! چون زیبایی و اراستگی حق طبیعیه هر آدمیه، نباید بشه هدف برای تشکیل یه زندگی!

با این حال به زور هم که شده تو مخ من و هم نسل های من رفته که آرایش باید بعد از ازدواج باشه... من با این قضیه کنار اومدم اما با رنگ کردن مو هرگز! چون رنگ کردن مو واسه منی که موهامو میپوشونم کمترین آرایشیه که میتونم بکنم و ادعا کنم که بله اینکار رو واسه دل خودم کردم و قصدم خودنمایی تو کوچه و خیابون نبوده! (جسارت نشه به دخترایی که علاقه و ارادت خاصی به آرایش کردن تو هر محیطی دارن... نظر شخصیه خودمه!) 

لذا در همین راستا و تحت تاثیر این عفریته توی سریال "زوج اورژانسی" برای اولین بار موهامو این رنگی کردم (کار شاق)

+ لامصب چقد بهم میاد و خوشگل شدم :) فقط میلاد بهم میگه شبیه اون دختره توی کارتون "brave" شدم... یکمم شبیه آن شرلی! اما نظرش اصلا برام مهم نیست :) هرچند ته تهه دلش میدونم همچین بدش نیومده :)برادر است دیگر... سر به سر من نذاره روزش شب نمیشه! :)

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۳
بی نام

چهارشنبه بود که فائزه بهم پیام داد که از فردا (یعنی پنجشنبه) به مدت هفت روز مراسم ختم صلوات دارن و دعوتمون کرد که بریم... مراسم ختم صلوات رو دو سال پیش وقتی رفته بودیم اونجا و تازه تازه داشتیم با این مراسم آشنا میشدیم به طور مفصل توی وبلاگ قبلیم توضیح دادم (کلیک بفرمایید). 

با چندتا از همسایه ها قرار گذاشتیم که امروز واسه مراسمشون بریم! همین که رسیدیم اونجا دیدیم فائزه خانوم که به تازگی معلم شدن جلسه ی اولیا و مربیان داره و باید بره! از دو سال پیش که ازدواج کرده بود تا امروز ندیده بودمش و کلی حرف داشتیم باهم بزنیم... آخه منو فائزه از سال تقریبا ۸۶ توی کلاس های تافل باهم همکلاس بودیم و بعد هم توی دانشگاه، هم دانشگاهی شدیم و خلاصه دورانی داشتیم باهم... اما از ازدواجش به این ور حتی ندیده بودمش که چه شکلی شده!!! خلاصه فائزه رفت و من موندم و مهمونای اونا... رفتم آشپزخونه شروع کردم به چایی ریختن و پخش کردن و شستن استکانها و اینا... این وسطا هم با یکی از دخترای فامیلشون که خیلی هم خوش برخورد بود بدجور رفیق شدیم و قرار شد این چند روز باقی مونده رو هم بریم که این رفاقت محکم تر بشه! 

نمیدونم بعضیا اخلاقشون چجوریه که آدم حتی بعد از مدت ها هم که میره خونشون اونجا احساس راحتی میکنه، این فائزه اینا از اون دسته ن! خدا شاهده انگار خونه ی خودمون بود؛ شاید (البته حتما) خونه ی خاله ی خودم اونقدر(یعنی اصلا) راحت نباشم که خونه ی فائزه اینا راحتم... یعنی اینقد دوسشون دارم که همیشه آرزو میکردم کاش میشد عروس اون خونواده شم، ولی افسوس که برادرش اونقد کوچیکه که میشه گفت جای پسرمه :)

+ این روزا یکم خستم... پست های همتونو میخونم، باور کنید یکی از اونایی که پست هاتون لایک میکنه منم، کمترین کاریه که میتونم بکنم وقتی میخوام کامنت بذارم اما نمیتونم... خلاصه تحملم کنین یکم :)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۷
بی نام

شروع پاییز من هر سال مصادفه با شلوغ ترین روزهای کاریم که مجبور بودیم ساعت ۷ به وقت قدیم (۶ به وقت جدید) بریم سرکار و تا عصر ساعت ۷ هم نان استاپ کار کنیم! حتی یه روز من مجبور شدم با ورق باطله ها برا خودم سجاده درست کنم و همونجا نمازمو بخونم(اوف به ریا)... یعنی خونه ی آبجی اینا که فاصله ش تا محل کار ما دو دقیقه س رو هم نتونستم برم! 

این روزا خیلی دلم میخواد از این کیف های متحرک ببینم و ذوق کنم... از این کیف ها که یه بچه ابتدایی ازش آویزونه :) من خودم اول ابتدایی که بودم از اون دختر ریزه میزه ها بودم (الانم دست کمی از اون موقع ها ندارم) ولی بازم از من ریزتراش بودن که همون موقع هم براشون غش و ضعف میکردم... مخصوصا که توی مانتو و شلوارهاشون که براشون خیلی بزرگ بود غرق میشدن! 

امروز اون وسطا که مرخصی ساعتی گرفته بودم و یه سر رفتم خونه ی آبجی اینا، موقع برگشتن دیدم یه دبیرستان دخترانه ی اون طرفا تعطیل شده... ماشاا... بعضیاشون با یه سر و وضعی بودن که توی اون یونیفرم های بدرنگ و بی ریختشون هم فتبارک الله احسن الخالقینی بودن برا خودشون... چه مدل موهایی... چه ابروهایی... چه آرایش هایی... چه .... استغفرا... 

زمان ما جرات داشتیم مگه حتی حرفشو بزنیم؟؟ میخواستیم از وسایل آرایش حرف بزنیم یه جمع دوستانه ی خیلی صمیمی و دهن قرص جور میکردیم و توی خلوت ترین جای ممکن مدرسه با صدایی که خودمونم نمیشنیدیم صحبت میکردیم! حالا هرچی هم شرایط اون موقع اگه سخت بود خداییش اونقد لذت بخش بود که اگه از هم دوره ای های من بپرسین که بهترین دوران زندگیتون کی بوده، برخلاف این نسل جدید که دانشگاه رو بهترین دوران میدونن، ما دوران دبیرستان رو میگیم! من که خودم خیلی دلم برا اون موقع ها تنگ میشه... 

حال دانشجوهای "بلاگر" جدید الورودمون چطوره؟؟ دانشگاه شبیه تصوراتتون هست یا نه؟ ما هم به امید دیدن آدمای جذاب توی دانشگاه درس خوندیم، اما چیزایی دیدیم که نباید می دیدیم! ما هم فک میکردیم اره عین فیلما میشه و گاها هم شد، اما ای کاش نمی شد! امیدوارم برا شما شرایط بهتر باشه :)

انگار پاییز رو ساختن واسه یادآوری خاطراتی که فراموش میشن... یه جورایی ضد الزایمر عمل میکنه... همچین بدم نیست!

+ مهدیه دوسته مشترک منو الناز میگفت اول مهر بریم دانشگاه و الناز رو اونجا سورپرایز کنیم (الناز دانشجوی ارشد توی همون دانشگاه خودمونه) گفتم برو بابا مهدیه حال داریا؟! درسته من عاشق دانشگاهمون بودم اما اون عشق موند برا اون زمان، الان حتی دیدن عکسای اونجا هم اذیتم میکنه، حالا اگه یه دانشگاهه دیگه بود میرفتمااااا ولی دیگه دانشگاه خودمون که یه عمر اونجا بودیم همچین فاز نمیده! :)  

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۹
بی نام