...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۱۲ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

قریب به دو سال بود که کامپیوتر خونه خراب بود و جمعش کرده بودم و گذاشته بودم کنار که سر اولین فرصت تبدیلش کنم به یه لپ تاپ! چندباری تصمیم گرفتم تعمیرش کنم، همسایه مون که توی کار تعمیر کامپیوتره و یبار سرمون کلاهه گُنده ای گذاشته بود هی میگفت هاردش سوخته و این دیگه داغونه و اینا... پول یه کیس رو ازم میخواست که تعمیرش کنه... مغز خر نخورده بودم! یه روز که همینجوری داشتم به سیستمش نگاه میکردم دیدم اون سیمی که به هارد وصله دو تا سر داره...(من متخصص کامپیوتر نیستم اگه اصطلاح یا اسم خاصی دارن دَم و دستگاهش، من کلا بی خبرم و هیچی نمیدونم و هی نگین این اسمش فلانه و اشتباه گفتی و اینا...!) اون سیم رو درآوردم و اون یکی سر رو وصل کردم... در کمال ناباوری کامپیوتر روشن شد و الان دو ماهی میشه خداروشکر داره کار میکنه و فقط گاهی ادا میده... 

واسه نصب برنامه ای مجبور شدم مودم رو بهش وصل کنم... توی بوک مارک (bookmarks) فایرفاکس چندتایی سایت که احتمالا دوسشون داشتم رو ذخیره کرده بودم...بینشون وبلاگ شباهنگ (تورنادو/ نسرین) بود... این دختر چندباری آدرس وبلاگش رو گم کرده بودم و هربار با هزارتا مصیبت پیداش میکردم! یکی هم وبلاگ کسی بود که جدیدا توی کامنت بعضی از وبلاگ ها میدیدم آشنا میادا اما یادم نمیومد کیه... وبلاگ بیمارستان دریایی (دکتر یونس) اون زمان که توی پرشین بلاگ می نوشت! یادم نمیاد از چند وقت قبل خواننده ی وبلاگش بودم، اما جالبه که با اینکه نمیشناختمش توی بیان هم باز از خواننده ش شده بودم... هرچند خیلی خیلی خاموش! و چندتا وبلاگ دیگه که به کل فراموششون کرده بودم!

این روزا بخاطر یه سری اتفاقات که سرم شلوغ بود و نتونستم بیام اینجا، وبلاگ های بروز شده به مرز بیست تا رسیده بود... وبلاگی به روز شده بود که آخرین پستش مال اردیبهشت بود... چندتا از آخرین پست هاشو خوندم، حتی یادم نمیومد دقیقا چی توی اون وبلاگ منو جذب کرده بود اما با دیدن پست جدیدش هم همچین بدم نیومد همچنان خواننده ش باشم! 

میخوام بگم نویسنده ی یه وبلاگ باید به قدری توانا باشه که حتی اگه رفت و با یه اسم دیگه برگشت باز هم بتونه خواننده های سابقشو (حتی اگه نشناسنش) مثل قبل جذب کنه! من که خودم عمرا از این دسته باشم... برم هم حتی دیگه روی برگشت ندارم، تا الانم توی رودربایستی موندم :)


+ هوای ابری و بارانی این روزهای تبریز...

+ هنوز آنقدرها درمانده نشده ام که نتوانم زیر باران های پاییزی تنهایی قدم بزنم... یا برایم سخت باشد هوای ابری این روزهای تبریز را بدون تو تحمل کنم... 

میدانی که منظورم چیست؟ آری! هنوز هم برای نیامدن هایت وقت داری... هرچقدر میخواهی میتوانی بهانه بیاوری و صبر مرا محک بزنی... هنوز طاقتم طاق نشده است... هنوز نبودنت را میتوانم تاب بیاورم... خیالت تخت!
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۹:۵۷
بی نام

و اما امروز...

از آن روزهای لعنتی ست، لعنتی! 

از آن روزهایی که میخواهم فراموشش کنم، به آن فکر نکنم، مثلا خودم را بزنم به بیخیالی که اتفاقی نیوفتاده بود... اما افتاده بود! دقیقا امروز بود... ساعتش، مکانش، تمام لحظاتش، آدم هایی که بودند و ما را دیدند، حتی آدم هایی که بودند و ما را ندیدند و مشغول خودشان بودند را هم یادم هست!

تو اما یادت نیست! سالهاست که امروز را فراموش کرده ای؛ آنقدر غرق در خوشی هایت و اطرافیانت شده ای که من هم جای تو بودم این روز را فراموش میکردم... حق داری جانم، حق داری! 

به گمانم دلیل بی تابی های این روزهایم را بدانم، قطعا دلیلش امروز است! نه...اشتباه نکن، امروز که روزی خاص نیست؛ منظورم امروزیست در آن سال! در خیلی سال پیش! 

بیاد دارم آن روز هوا گرم بود، خیلی گرم! اما بعد از آن روز، هر سال در این روز هوا ناگهان سرد میشود... میگویند هوای تبریز است، گرما و سرمایش مشخص نیست؛ اما مشخص است، آنها نمی فهمند که تو رفته ای! از همان مسیری که گفتم نرو، از همان مسیری که گفتم خاطره ی بدی از آنجا دارم، از همان مسیری که میدانستم تو هم بروی دیگر برنمی گردی! خندیدی و گفتی خرافاتی نباش! دیدی حق با من بود؟ 

امیدوارم هیچوقت گذرت به اینجا، به این پست نیوفتد...! 
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۶
بی نام

و اما چشم هایش...

چشم هایت...؟!

چه بنویسم از آن چشم هایی که پشت قاب شیشه ای پنهان بود، چشم هایی که هرگز مرا ندیدند، چشم هایی که هرگز مرا نخواستند...

بی شک لعنتی ترین چشم های دنیا را داری، که نه میشد ساعت ها به آن زل زد، نه میشد از خیرش گذشت و نه اینک میشود از آن نوشت...! گمانم "جام جهان" نمایی ست چشمانت...


+ با تشکر از دعوت نسرین جان :)

+ کلا تو فاز چالش مالش :))) نیستم، فقط بخاطر نسرین جان نوشتم... دوستان برگزار کننده ی چالش معذرت میخوام که از کسی دعوت نمیکنم :) 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۷
بی نام

اصلا این شب های قدر رو گذاشتن واسه تصمیم های بزرگ، تصمیم های بزرگ واسه دل کندن، دل کندن از چیزا و کسایی که خیلی دوسشون داریم اما میدونیم مال ما نیستن... مال ما نمی شن! درسته که تصمیم خیلی بزرگ و دردآوریه، اما خوبیش اینه که تا صبح میتونی اونقد گریه کنی، اونقد ناله کنی تا این گریه ها و ناله ها مرهمی بشه واسه درد اون دل کندنه... خوش بحال اونی که راحت میتونه دل بکنه... سخته... بخدا خیلی سخته...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۶
بی نام

و اینبار که قلبم تیر کشید نترسیدم! 

مگر آدم غمگین و تنها هم از مرگ میترسد؟!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۴
بی نام

امروز هم نیامدی... 

منتظر میمانم شاید فردا دلت به تنگ آمد و به انتظارم پایان دادی... 

کسی چه میداند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۳
بی نام

یه عالمه مطلب نوشته بودم "مخصوص برای تو"، ولی همه شو پاک کردم... 

شرمندم که جز دلتنگی چیزی برات ندارم لعنتیه دوست داشتنی من! 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۶
بی نام

مثلا یهو بفهمی که یکی که خیلی دوست داره همینجوری خاموش یا گاهی هم روشن میاد مطالبتو میخونه، گاهی کامنت میذاره، گاهی نمیذاره، در عین حال سعی میکنه تو نفهمی که همیشه هرجا که هستی حواسش بهت هست، چه حسی داره؟ غیر از اینه که پشیمون میشی از رفتاری که قبلا باهاش داشتی و عذاب وجدان میگیری؟ 

من که میگم اینکه اون هنوز ما رو دوست داره یه احساس کاملا دو طرفه س، ما هم دوسش داریم فقط داریم باهاش لج میکنیم یا شاید این برخورد سرد به نفعشه! کسی چه میدونه پشت هر رفتاری چه دلایلی هست... لعنت به دلایل واهی! 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۶
بی نام

کاش کسی برای من هم نامه ای همچون نامه ی تو مینوشت تا برایش بنویسم که چقدر از خدا خواسته ام که این خستگی ها و دوری و غصه هایمان تمام شود و باز هم چشمم به جمال رویت روشن شود! می نوشتم که چقدر منتظر آن روزی هستم که بگویی بالاخره "تمام شد" زمان این فراق و بعد بخندی و چه زیبا می خندی! 

این روزها از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان، باز هم دارم تلاش میکنم تا به آن هدفم که سالها پیش برایش برنامه ریخته بودم برسم، میدانم، سختی زیادی پیش رو دارم، شاید همان موقع که تو از مشکلاتت فارغ شوی من مجبور شوم با مشکل تازه ای دست و پنجه نرم کنم، اما میدانم آن زمان همانگونه که اکنون میترسم نخواهم ترسید چرا که یقین دارم تو در کنارم خواهی بود و چه پشتوانه ای بهتر از تو؟ 

میگویم "دوستت دارم" شاید دلتنگ تر شوی برایم، میخواهم برایت دلبری کنم تا شاید برای آمدنت بیشتر تلاش کنی، تا مبادا یادت برود که چشم انتظاری داری، تا شاید خسته شوی از این همه دوری! محبوب من....دوستت دارم های مرا جدی بگیر! 


پ ن: تحت تاثیر آخرین پست از وبلاگ الف لام میم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۵
بی نام

خیلی دیر به دیر بگو "دوستت دارم"

بگذار برای گفتنش دلت بلرزد و برای شنیدنش نفسم به شماره بیوفتد.. .

مبادا تکه کلامت شود و نترسی از اینکه کجا و برای چه کسی خرجش میکنی!

مبادا شنیدنش برایم آنقدر تکراری شود که بی تفاوت از کنارش رد شوم و با بی حوصلگی بگویم من هم همینطور!

اگر این اتفاق بیفتد یعنی فاجعه ای در راه است...

خیلی دیر به دیر بگو "دوستم داری"

اما خیلی زود به زود بغلم کن!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۸:۳۷
بی نام