...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

کلمات کلیدی
بایگانی

۲۵۶ مطلب با موضوع «توضیحات» ثبت شده است

عزاداری هاتون قبول باشه، حالا بماند که هیچکدمتون برا من نذری نیاوردین!! دیروز که عاشورا بود و شبش هم شام غریبان، حس و حال نوحه گوش دادنم نداشتم، (البته لازم به ذکره این دو سه روز کلا حسه هیچی رو نداشتم) رفتم یه سر تلگرام  توی یه گروهی با این پیام ها مواجه شدم: آقا منو مامان و آبجی و کلا اهل بیتِ بنده هرچی به ماه نگاه کردیم هیچی ندیدیم، یعنی دیدیم ولی همون لکه های همیشگیِ ماه بود و هیچ چیزه غیر طبیعی توش نبود! من که توی گروه نوشتم من چیزی ندیدم اسمم شد کافر، ملحد، از دین برگشته!! یعنی من اگه کورکورانه تقلید میکردم و میگفتم دیدم، میشدم حسینی!! خلاصه ما بازم به خودمون تلقین کردیم و بسیج شدیم که این "یا حسین" رو روی ماه ببینیم!! اما هرچقد هم این تلقین قوی تر میشد فقط میشد از توش "یا حسن" درآورد!! یعنی زور زدیم که حسین ببینیم حسن میدیدیم (چه ربطی داشت ا... اعلم!) قسمت جالبش اینجاس که میلاد هم از پادگان زنگ زد و گفت کادری هاشونم دیدن و اطلاع رسانی شده!! ما دیگه داشتیم مطمئن میشدیم که ما از دین برگشته ایم که یاد این داستان از پیامبر افتادیم:در تواریخ آمده است: در آن روز که ابراهیم از دنیا رفت ‏خورشید گرفت و مردم مدینه گفتند: خورشید به خاطر مرگ ابراهیم گرفته است!   رسول خدا(ص)براى رفع این اشتباه و مبارزه با این موهومات و خرافات به منبر رفت و مردم را مخاطب ساخته فرمود:  "ایها الناس ان الشمس و القمر آیتان من آیات الله یجریان بامره، مطیعان له، لا ینکسف لموت احد و لا لحیاته، فاذا انکسفا او احدهما صلوا"   اى مردم همانا خورشید و ماه دو نشانه از نشانه‏هاى قدرت حق تعالى هستند که تحت اراده و فرمان او هستند و براى مرگ و حیات کسى نمى‏گیرند و هر زمان دیدید آن دو یا یکى از آنها گرفت نماز بگزارید. بعد نشستیم با خودمون تحلیل کردیم که آقا اگه قراره خدا معجزه کنه چرا پنهان کاری میکنه که یه عده ببینن، یه عده هرچقد زور میزنن نمیبینن؟! واسه معجزه، خدا همچین کن فیکون میکنه که دیگه جای هیچ شک و شبه ای نمیمونه ، که مثلا اونا حسین ببینن ما حسن ببینیم بقیه هم به ریش ما بخندن! واقعا من نمیدونم هدف مردم از این کارا و شایعه پراکنی ها چیه اما قطعا هدفه سازنده های این شایعه این بوده که توجه مردم رو از عزاداری به سمت ماه و خرافات جلب کنن که شام غریبان یادمون بره! + صبح داشتم کم کم آماده میشدم برم سرکار، به یکی از همکارام اس دادم که فلانی بین التعطیلین نیست؟! گفت نه بابا پاشو بیا!! منم همچنان حس و حال نداشتم و تقریبا کامل آماده شده بودم که دیدم صاحب کارمون زنگ زد گفت امروز رو بمون خونه و نیا چون هیشکی نیست و مام اینجا گرفتیم خوابیدیم!! خداییش میرفتم سرکار برام اینقد زور نداشت که بخوام لباسامو عوض کنم... با همون لباسا رفتم خوابیدم... چسبید البته!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۳
بی نام
اوایل ماه که میگم سرمون خلوت میشه یعنی این به روایت تصویر: بعد شما تصور کنین من چقد بیکارم که میشینم اونجا درس میخونم، عکس میندازم، به وبلاگای دوستام سر میزنم، تازه ساعت 10 هم میرم (بقیه از ساعت 7:30 اونجان) سرکار و ککم هم نمیگزه!! این شبا و روزا اگه سوژه ای برا پست گذاشتن نداشتم همچنان دعاگوی شما هستم و التماس دعا هم دارم ازتون!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۴
بی نام
فکر میکردیم فرداس، منم خودمو برا فردا آماده کرده بودم که یهو سرکار بودم که آبجی زنگ زد گفت برا ناهار خونه نرو و بیا خونۀ ما! بله قضیه از این قراره که هرسال این موقع از ماه محرم، خالۀ من شله زرد میپزه و نذری میده! من تا به این سن فقط سهمی که برامون میفرستادن رو میخوردم اما امسال خالم مخصوص دعوت کرده بود که بریم توی پختن و بقیۀ کارا کمکش کنیم! منم یادم میاد خیلی قبلا ها آش رو موقع پختن هم زده بودم اما تا حالا شله زرد رو امتحان نکرده بودم که ببینم واقعا آدم حاجت روا میشه یا نه، خلاصه مام نیت کردیم و یه نیم ساعتی هم زدیم که ته نگیره! توی اون لحظه دیگه واقعا به یاد همه تون بودم، هنوزم نخوردم که بعد بیایین بگین خوردی و بعد یاد ما افتادی! یه شوخیه کوچولو هم با امام حسین کردیم و روی شله زرداش چندتا شکلک کشیدیم! البته اونا برا خودمون بودهااااا قرار نبود اونا رو بدیم هیئت! در کل جای همه تون خالی بود!!+ خاله جان نذرت قبول...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۷
بی نام
اون زمان که دانشجو بودم وقتای استراحت یا وقتایی که کلاس نداشتیم با دوستم ه. ج یه جایی رو توی محوطۀ دانشگاه کشف کرده بودیم که اونجا استتار میکردیم و تمام رفت و آمدها رو به تمام دانشکده ها زیر نظر میگرفتیم. این میون اگه آشنایی میدیدم بهش یه تک میزدیم که یعنی دیده شدی، بعد اون طرف که میفهمید رویت شده سعی میکرد ما رو پیدا کنه و در اکثر مواقع م. پ. ن میتونست جای مارو کشف کنه. این اتفاق برای خوده من کمتر پیش میومد که کسی منو ببینه و بهم تک بزنه که یعنی دیدمت. یبار با همون دوستم که توی دانشگاه داشتیم قدم میزدیم دیدم م. پ. ن تک زد، اما من هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم، بهش پیام دادم که چرا پیدات نمیکنم؟ گفت بالا رو نگاه کن، نگو از پنجرۀ کتابخونۀ دانشکده شون که نمیدونم طبقۀ دوم بود یا سوم منو دیده بوده و با یه تک اعلام کرده! توی این عکس یه جایی اونجاها که توی دایره س، البته اگه اشتباه نکنم! اینا رو گفتم که بگم نمیدونم چرا امروز وقتی که داشتم از سرکار برمیگشتم خونه یاد اون دوران افتادم و خیلی دلم خواست کاش الان هم یکی میشد از دور منو میدید بعد یه تک میزد که فلانی دیده شدی! آخه توی این دو سه سالی که میرم سرکار اصلا پیش نیومده که سر راهم اتفاقی کسی رو ببینم، قبل از اونم توی یه مسیر دیگه که 45 دقیقه پیاده روی داشت به مدت دو سال آموزشگاه میرفتم تدریس میکردم و همیشه خدا خدا میکردم کسی رو (فرقی نمیکرد کی) اتفاقی ببینم اما هیچوقت هیشکی رو ندیدم! راستش از دیروز که کتابامو دیدم و امروزم همشونو دادم رفت خیلی هوایی شدم و دلم برای دانشگاه و همکلاسیهامو و اون روزا تنگ شده، من کاری با بقیه ندارم اما من واقعا دانشگاهمو دوست داشتم، همکلاسی هامو دوست داشتم، رشته مو دوست داشتم، استادامو دوست داشتم، قطارِ دانشگاهمونو دوست داشتم، اتوبوساشو دوست داشتم، هم دانشگاهی هامو دوست داشتم، غذای سلف رو دوست داشتم... یادم نمیاد توی اون 4 سال لحظه ای بخاطر چیزی حتی از دلم بگذره که أه چقد دانشگاهِ بدیه!! همیشه دوسش داشتم و خواهم داشت...
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۲
بی نام
همسایمون یه خواهر زاده داره که امسال اولین سالی بود که کنکور میداد، از اون خر خونای در نوع خودش! رشته ش ریاضی بود و انصافا هم رتبه ش به حدی خوب بود که دانشگاه تبریز یا تهران حتما رشتۀ خوبی قبول میشد، اما ایشون عشق زبان داشت!! موقع انتخاب رشته پیش هر مشاوری رفته بود همه شون گفته بودن حیفه با این رتبه توی ریاضی، بری زبان بخونی، و البته حیف هم بود! تا اینکه میاد از من (به عنوان پیشکسوت در زبان) مشاوره بگیره! منم بهش همۀ خوبی ها و مخصوصا بدی های این رشته رو گفتم، همۀ اون چیزایی رو که اگه اون سالها به من میگفتن دیگه عمرا سراغ زبان میرفتم، اما پاشو کرد توی یه کفش که من زبان دوست دارم! آخرش تسلیم شدم گفتم باشه برو ولی بعد از 4 سال اگه خدایی نکرده مثه من مجبور شدی بری جایی کاملا غیر مرتبط با رشته ت کار کنی نگی کسی نبود اینا رو بهم بگه ها!! همینجوری وایساد تو روم گفت من زبان رو دوست دارم (قابل توجه خودم و جناب معلوم الحال: آدم باید اینجوری رشته شو دوست داشته باشه!) !! گفتم موفق باشی!! حالا همون رشته و گرایش من (زبان و ادبیات انگلیسی) از دانشگاه تبریز قبول شده و اینقد خوشحال بود که تمام کتاب های درسی و کمک درسیشو به من داد!! چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم که اونهمه کتاب که واسه دانشگاه خریده بودم و الان به دردم نمیخوره و همینجوری توی انباری داره خاک میخوره رو ببرم بدم به همون خواهرزادۀ همسایه مون که مطمئنا به درد اون خواهند خورد! همین که رفتم بهش پیام بدم دیدم اون جلوتر از پیام داده که فلانی کتابای درسیت مونده؟! (مثه این قضیۀ دل به دل بزرگراه داره و اینا!) خلاصه جونم براتون بگه که امروز صبح (منی که جمعه ها صبح بکُشن زود از خواب بیدار نمیشم!) رفتم انبار قریب به 31 تا کتاب براش پیدا کردم (شما شاهد باشین) !! خداییش من با هر کدوم از این کتابا زندگی کردم هااا! توی همه شون اینقدی با دوستام چت کردم که وقتی میخوندمشون قشنگ صحنه ش یادم میومد (اما اصلا درسا یادم نمیومد راجع به چی بودن!)!! بعد از 4 سال که قراره این کتابا بهم پس آورده بشه، خدا میدونه چه اتفاقایی ممکنه افتاده باشه! فقط امیدوارم تا اون موقع شما و این وبلاگم پابرجا باشین که یه مروری بکنیم از این روزی که من با کتابای عزیزتر از جونم وداع کردم!!
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۲
بی نام
یه دوست وبلاگ نویسی دارم که نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواد وبلاگشو لینک کنم، اما با این حال سالهاس به عنوان خوانندۀ یکی درمیون خاموش و روشن مطالبشو دنبال میکنم و الحق و الانصاف خیلی خوب مینویسه و خیلی هم براش اتفاقای جالبی میوفته و هرکاری میکنم نمیتونم مثه اون بنویسم، میترسم هم تقلید کنم و مثه اون زاغه بشم که میخواست راه رفتنه کبک رو تقلید کنه، راه رفتنه خودشم یادش رفت! اصلا رفته رفته خودمم احساس میکنم دارم حسود میشم و حتی به نوشته های شماهام حسودی میکنم، حالا چیزای دیگه که جای خود داره! این سردرد های شدیدم هم این روزا بدجور پدرمو درآورده، به همکارم میگم ف.گ به نظرت چرا اینقد سردرد دارم، میشینم درد میکنه، پا میشم درد میکنه، میخوابم درد میکنه، نمیخوابم درد میکنه، خلاصه در هر حال درد میکنه، عوض اینکه بگه از سرماخوردیگته، برگشته میگه سینوزیت داری بدبخت!! یعنی دفعه بعد علایم سرماخوردگی رو بهش بگم دیگه رسما منو راهی قبرستون میکنه، اینم همکاره من دارم آخه؟! راستی اینقدم به خاگینه های من گیر ندین، من اراده کنم آشپزی میکنم در حد یانگوم، اما در اکثر اوقات (تقریبا همیشه) حسش نیست! ولی در عوض بلدم نیمرو درست کنم در 70 نوع مختلف که یکی با اون یکی فرق داشته باشه! دیشب میلاد بدو بدو از هیئت اومده منم تازه داشت چشمام گرم میشد که بخوابم، بیدارم کرده میگه بخور، منم تو تاریکی میگم این چیه دیگه؟ میگه از هیئت برات شیر گرم آوردم بخوری دیگه مریض نشی، میگم من مریض نشم تو اینجوری که یهویی میای بالا سرم سکته م میدی! آخیییی بچه م فردا صبح هم میخواد بره، میگه تا ده ماه که کلا خدمتش تموم شه دیگه مرخصی نمیاد، اما این میلادی که من میشناسم... امروزم فهمیدم که وقتی من میخوابم مامان هر چند ساعت یکبار میاد منو چک میکنه ببینه نفس میکشم یا نه!! (بعد از محرم و صفر این آهنگ رو گوش بدین!)  من اگه نمیرم اینا منو به کُشتن میدن، آخه کی گفته من توی خواب قراره بمیرم؟! اصلا به فرض توی خواب هم مُردم و شمام چک کردین و مطمئن شدین که مُردم، جز جیغ و داد کاری میتونین بکنین؟! یا نه میخواین جناب عزرائیل (ازرائیل؟!) رو بترسونین و فراری بدین؟! یه هفته س نتونستم مهیار رو بغل کنم و ببوسم، همش هی ازش عکس میگیرم و عکسه رو میبوسم، ولی عکس کجا و لپ های نرم اون کجا؟! از اونجایی که پست باس عکس داشته باشه، اینم عکس اولین نذریِ امسال که امشب برا شام گرفتیم، واسه ما آش با جاش میاد، قابلمه خیلی بزرگه هااا شما به کشک دقت کنین متوجه میشین چقد میتونه بزرگ باشه!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۹
بی نام
دیروز به مناسبت تولده پریروزه آبجی، خونۀ آبجی اینا شام دعوت بودیم که خب منه کدبانوی سرآشپز هم باید چیزی تهیه میکردم و این خاگینۀ خوشمزه رو تهیه نمودم دستم درد نکنه و جای شمام خالی! یه بنده خدایی با اسم یکی از بچه ها (دوستای وبلاگ نویس) اومده و ابراز احساساتش به من در حد تنفر بوده!! اگه بدونه با این حرفش چقد ذوق کردم میاد چندتا هم بهم فحش میده! آخه راستش از بچگیم دوست داشتم همه بهم حسودی کنن... یا لااقل چند نفری باشن که ازم متنفر باشن که ببینم چه احساسی داره این موردِ بغض و نفرت واقع شدن، اما نه که تپل ها مهربونن (چاق خودتونین) همه منو همیشه دوست داشتن! چقد از این خواستگار بازیا حالم بهم میخوره، بدترین جاش هم اونجاس که طرف زبون نفهم باشه و وقتی ما میگیم جلسۀ اول آقا پسرتونم بیاد، با خودشون نمیارن، که چی؟ که میخوان از الان گربه رو دم حجله بکشن که مثلا بگن ما کاری که شما رسمتونه رو انجام نمیدیم، که باز که چی؟ که مثلا هیچی گند بزنن به زندگی آیندۀ پسرشون و در واقع پسرشون رو بدبخت کنن!! اصلا من معتقدم بزرگترین عامل بدبختیه زوج ها همین خونواده ها هستن و لاغیر! چه خوب میشد عین این خارجی ها توی فیلمای خاک برسریه عاشقانه شون، اینجوری میشد که پسره عاشقمون میشد و بعد جلومون زانو میزد و حلقه میداد و چند ماه بعد هم میرفتیم مسجد ( نه کلیسا) عقد میکردیم و تمام!! آخه این اداها چیه که ننه میاد، احتمالا میره تو خونه ادای دختره رو در میاره، خواهره قیافۀ دختره رو به باد مسخره میگیره، زن داداشه هیکل دختره رو نمایش میده، خلاصه هرکی یه ایرادی میذاره و این در حالیه که اگه پسره همون دختره رو خودش با چشم خودش میدید میگفت اصلا این زن رویاهامه!! من نمیفهمم مادر و خواهره پسره قراره ازدواج کنن یا پسره؟! الان باز م. پ. ن میاد میگه من دارم بنیان اصیل خانواده های ایرانی – اسلامی رو زیر سوال میبرم!! خو زیر سوال بردنی نیس پس چیه؟ من نخوام ظاهرم مورد تایید خانوادۀ پسره باشه کی رو باید ببینم؟ مگه قراره با یه نابینا زندگی کنم که دیگران شدن چشمِ اون؟ الان باز حرص میخورم فشام میره بالا بعد میگن زیاد با گوشی بازی کردی افتادی بیمارستان!! اصلا من برم، بعد که آروم شدم میام بقیۀ حرفامو میزنم... اعصاب نمیذارن برا آدم که... فلش بک بزنین به عنوان این پست!!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۶
بی نام
تازه تازه داشتم خوب میشدم و اون اتفاق کذایی یادم میرفت که دیروز صبح دیدم ای بابا، سردرد، چشم درد، دماغ درد و گلو درد هم به سایر دردهام اضافه شده و رسما سرماخوردم در حدِ حاد!! آخه چند روزه هوای تبریز خیلی سرد شده بود و اصلا فک نمیکردم این سرما بیاد منو بگیره!! از هوای تبریزم که اصلا نمیشه سر در آورد... صبح هوا بهاریه، ظهر پاییزی میشه و شبم یهویی طوفانی! خلاصه دیروز از شدت سرماخوردگی باز هم نرفتم سرکار و با اینکه توی خونۀ ما تا به حال سابقه نداشته برای کسی غذا توی رخت خوابش سرو بشه، این اتفاق برای من افتاد! منی که واسه سرماخوردگی محاله برم دکتر، دیروز به زور رفتم و اونجا برگشتم میگم خانوم دکتر دستم به روپوشت برا من آمپول ننویس! خداییش سالهاس (10-15 سالی میشه) به جز واکسن (اونم به دست) آمپول نزدم و نمیزنم! حالا نه که بترسماااا به قول پسرا که میگن از حشرات نمیترسیم و چندشمون میشه، شمام فرض کنین من چندشم میشه!! از اون طرف هم اصلا عادت ندارم قرص و شربت بخورم، معمولا طب سنتی رو پیش میگیرم مگر در موارد نادر... و حالا مجبورم هر روز از هر کدوم از این قرص ها سه تا بخورم! اونایی که پایینه عکسه هم قرصه البته از نوع خوشمزه ش که من عاشقشونم!! شاید مسخره به نظر بیاد اما این مریضی ها خاصیت بخت گشایی داره، مثلا شاید بشه ربطش داد به اون جملۀ معروفه "خدا گر ز حکمت تو را مریض کند، ز رحمت برایت خواستگار بفرستد تا حال کنی!!" دیروز من در حال دست و پنجه نرم کردن با ویروس سرماخوردگی بودم که یه مورد زنگ زد و مامان نتونست نه بگه، من میتونستماااا فقط چون مریض بودم حال نداشتم چیزی بگم (مدیونین فک کنین شرایطش خوب بوده!!) امروز رفتم سرکار، همچنان هی فین فین کنان تو دماغی دارم حرف میزنم، صاحب کارمون میگه برا چی اومدی آخه؟! میموندی خونه آخر ماه میومدی حقوقتو میگرفتی، تو دلم گفتم آخه تو م. پ. ن رو نمیشناسی که، اگه من همچین پولی بدست بیارم اونقد حرام حرام میکنه که اون پول های حلال رو هم برام زهر مار میکنه! ضمنا من شما خواننده ها رو رازداره خودم میدونم که میام اینا رو بهتون میگمااا، فردا روزی بیام ببینم یا بیام نبینم و بشنوم، که کسی غیبتی ، صحبتی، تحلیلی از من کرده، خدا شاهده حلال نمیکنم! + امروز تولد آبجیم بود... خواهر گلم، تنها خواهرم، عزیز دلم، یکی یدونم، فدای تو بشم، تولدت مبارک...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۵
بی نام
طبق دستورات استادم برا کنکور، چند روز پیش از سایت "خیلی سبز" کتاب سفارش دادم و گفت تا 5 روز دیگه تحویل میدیم، و امروز دقیقا روز پنجم بود (از این خوش قولیشون خوشم اومد!) منم که رفته بودم سرکار و وقتی اومدم خونه دیدم بله بسته باز شده و دیده شده و پسندیده هم شده؛ که البته اینا کار میلاد بود که تا آخر این هفته اومده مرخصی (خدا به من صبر بده!) منم اومدم ببینم کتابم چجوریه و اینا یهو دیدم داخل بسته یه چیزه دیگه هم هست، خوب که نگاه کردم دیدم عــــــه یه عروسکم برام فرستادن که اینو میلاد ندیده بود!! درس خوندن رو هم شروع کردم اما بخاطر اتفاقی که برام افتاده هنوز نمیتونم زیاد از این مغزِ مبارک کار بکشم، ولی خب هنوزم پای همون اعلان جنگ هستم! میلاد از صبح هی میگه آبجی اگه خدایی نکرده امسالم قبول نشی چی؟ منم هی میگم ایشاا... قبول میشم تو هم میبینی، و اونم هی دوباره با لحن های مختلف سوالشو تکرار میکنه، آخر سر گفتم میلاد اگه 100 سالمم بشه و خدایی نکرده قبول نشم بازم کنکور میدم تا به هدفم برسم!! اینا رو گفتم شمام در جریان باشین و مخصوصا دوستام هی نپرسن اگه خدایی نکرده قبول نشی چی!! جواب من در هر صورت همینه که هست! عاشق اون دسته از دوستامم که باورم دارن و وقتی هم خودم بگم نمیتونم میزنن تو دهنم!! اصلا رفیق یعنی این! (خودمم از این نوعم هاااا که جاش باشه میزنم تو دهن رفیقم که زیادی حرف نزنه!! راضی ام از خودم، بهتره شمام از من راضی باشین!!)
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۹
بی نام
بالاخره بعد از یه هفته استراحت باید کم کم کار و زندگیمو سر و سامون میدادم، واسه همین دیروز یه سر رفتم سرکار ببینم اوضاع از چه قراره، دیدم که اولا یه کارمند جدید برای کمک به من استخدام شده و قراره دیگه من زیاد از خودم کار نکشم و خودمو خیلی خسته نکنم، نیم ساعت که کار کردم دیدم هنوز سردرد دارم و بیخیالش شدم، از صاحب کارم خواستم بده برم کارای بانکیشو انجام بدم، چون اصلا نمیخواستم با کامپیوتر کار کنم، رفتم بانک دیدم متصدی اونجا حالمو میرسه، نگو اونم میدونسته اما از کجا خدا میدونه! توی این مدت هم عالم و آدم لطف کردن و با زنگ های و پیام هاشون جویای حالم شدن، اصلا احساس میکنم اینکه الان حالم بهتره بخاطر همین انرژی های مثبته دوستان و اطرافیانمه! دیروزم که تولد بابام بود و گفته بودم براش کیک درست میکنم، دوتا از همکارام اومده بودن عیادتم، اونقد حرف زدیم و غیبت کردیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم که من اصلا یادم رفت سرم درد میکرد! امروزم بعد از یه هفته محرومیت رفتم تلگرام دیدم بیشتر از 10 هزارتا پیام دارم، درسته اکثرش ماله کانال ها بود، اما پیام های دوستامم کم نبود، توی این گیرو دار که کل ایران میدونن من مریضم امروز خواستگار زنگ زد خونمونو همونجا پشت تلفن مامان ردشون کرد! یعنی معرفِ محترم به اینا نگفته بوده که دختره تازه از اون دنیا برگشته؟! اینجاس که میگن معرفِ که ما داریم؟!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۳:۵۸
بی نام