...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

526. عشق مادر و فرزندی!

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ق.ظ

صبح مامان رفته باشگاه... میلاد رفته سرکار... یه خواب ترسناک دیدم... بدم میاد که این خواب های ترسناک سریالی میشن، یعنی وسطاش که از خواب بیدار میشم و (تف به ریا) نماز میخونم و میخوابم ادامه شو میبینم.... حالا اگه از اون خوابایی باشه شبیه این سریالای دوست داشتنیم، فقط سی ثانیه ادامه داره و بعدش می پره میره توی یه خواب دیگه؛ از خواب هم تحریم شدیم و خبر نداریم؟! تنهام و تلویزیون رو باز کردم با صدای بلند که وقتی دارم آماده میشم از اون یکی اتاق هم بتونم بشنوم و یکم به ترسم غلبه کنم! مامان از باشگاه برگشته میگم هوا چطوره؟ میگه خوب! از روی مانتو چیزی نمی پوشم (اعتماد به حرف مامان) میرم سرکار...

زهرا بدو بدو میاد که از پشت میز سماور توی آشپزخونه صدای خش خش شنیده، مهسا پشت میز رو نگاه کرده و موشه رو دیده! میز رو جابه جا کردیم چیزی اونجا نبود... مهسا گفت مطمئنه دیده... گفتم اگه بود که با تکون دادن میز فرار میکرد... مهسا گفت کمد میز رو باز میکنم ثابت میکنم که هست! باز کرد... دونه دونه وسایلارو آورد بیرون... جارو بدست منتظر بودم اگه احیانا اومد بیرون بزنمش! یهو یه چیز سیاه با سرعت نزدیک به نور از داخل میز فرار کرد رفت بیرون به سمت خرت و پرت های اطراف سرویس بهداشتی! انتظار داشتن من اونقد عکس العمل سریعی داشته باشم که موشه رو بزنم.... درحالی که سرعتش اونقدر زیاد بود که چیزی که دیدم یه سایه ی سیاه بود! پشت سرم گفتن ترسیدم... منو میلاد چند وقت پیش یه موش گرفته بودیم و آورده بودیم خونه و مامان کلی دعوامون کرده بود... ترسیدم؟! 

ساعت دو وقت اداری تموم شد... هوا ابری بود و یکم سرد! نگران این بودم نکنه بارون بیاد... رسیدم جلوی خونه و با این صحنه مواجه شدم! 

تحت تاثیر قرار گرفتم :)

+ اگه فهمیدین تو عکس کی به کیه؟! :))

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۱
بی نام

نظرات  (۱۱)

۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۵ احوال نویس :)
گربه های اطراف ما رو ببینی پشیمون میشی بس که پرو ان: |
پاسخ:
اینا هم اینطوری پر رو بودن که من رفتم ازش عکس بگیرم حتی چشماشونو باز نکردن ببینن کی داره بهشون نزدیک میشه :))) ولی در کل من گربه ها رو دوست دارم :)
۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۶ جناب منزوی
خدایش سرده، گربه ها به هم گره خورده بودن :))
پاسخ:
دیگه بالاخره نیمه ی دومه پاییزه... طبیعیه سرد باشه! ولی این گره خوردن گربه ها جلوی آفتاب خیلی دیدنی تره... حالا اون روز که این عکس رو گرفتم هوا ابری بود :) 
۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۴ احوال نویس :)
از گربه میترسم در همین حد تباه:|
پاسخ:
گربه آخه دیگه چرا؟! اینا که خیلی ناز و بی آزارن!! :))
۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۶ جناب منزوی
حسابی سرد بود؟
پاسخ:
حسابی که نه ولی آره سرد بود!! حالا ما تبریزی ها به این هوا میگیم خنک!! سرمای ما چیزه دیگه ایه :))
😊😊😊😊
پاسخ:
:))
آخی
پاسخ:
:))
۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۲ آقای مُرَّدَد
عه آره
پاسخ:
اوهوم :)
۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۹:۳۷ آقای مُرَّدَد
سلام کلیک کن
پاسخ:
قشنگ رنگ کردین ممنون ولی اون گربه سبزه کله ش اون یکیه :)) در واقع اون گربه سبزه مادره س، که بچه گربه هه با کله ی کوچولو روی گردنه مادره دراز کشیده :))
یه پیشی با بچه :)
پاسخ:
اوهوم :))
احتمالا یه زرافه است رفته تو حالت عرفانی:)
پاسخ:
بله... زرافه ی دو سر :))
۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۲:۳۰ هیوا جعفری
اوخی چ ناز خوابیدن :)))
پاسخ:
آدم دلش از این بغلا میخواد :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی