...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

مثلا پست ثابت!

این پستِ اوله توی این وبلاگ! همه چیزش خوبه فقط شکلک نداره! آدرس وبلاگ قبلیمم اینه (برای آشنایی و کسب اطلاعات بیشتر درباره ی من)

چی بودیم چی شدیم

راستی اگه دقت کنین توی آدرس این وبلاگ یه حرف b جا افتاده! قرار بود اسباب کشی باشه که اینقد حرف b زیاد داشت که به b هاش اصلا دقت نکردم!(واج آرایی حرف ب) شما به بزرگی من ببخشید!!

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۶
بی نام

تلویزیونو باز کردیم داریم یه برنامه تماشا میکنیم، یهو مینویسه ادامه ی برنامه بعد از اذان (به وقت تهران)... صدای تلویزیونو قطع میکنم تا یکم با مامان حرف بزنم! یهو دیدم مامان خیره شده به تلویزیون... میگم چیزی شده؟ میگه الان کجای اذانه نمیتونم بخونم... منم به زور تونستم بخونم... یه چیزی توی این مایه ها بود... :/

بعد میگن زبان چینی (نوشتار) سخته... ناموسا زبان ما هم اونقدا راحت نیست! 


+ موشه هنوز به دست قانون نیوفتاده... فراریه! برا سرش جایزه گذاشتیم :) 

+ چهارمین دنبال کننده ی خاموش... خوش آمدی :) 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۰
بی نام

صبح مامان رفته باشگاه... میلاد رفته سرکار... یه خواب ترسناک دیدم... بدم میاد که این خواب های ترسناک سریالی میشن، یعنی وسطاش که از خواب بیدار میشم و (تف به ریا) نماز میخونم و میخوابم ادامه شو میبینم.... حالا اگه از اون خوابایی باشه شبیه این سریالای دوست داشتنیم، فقط سی ثانیه ادامه داره و بعدش می پره میره توی یه خواب دیگه؛ از خواب هم تحریم شدیم و خبر نداریم؟! تنهام و تلویزیون رو باز کردم با صدای بلند که وقتی دارم آماده میشم از اون یکی اتاق هم بتونم بشنوم و یکم به ترسم غلبه کنم! مامان از باشگاه برگشته میگم هوا چطوره؟ میگه خوب! از روی مانتو چیزی نمی پوشم (اعتماد به حرف مامان) میرم سرکار...

زهرا بدو بدو میاد که از پشت میز سماور توی آشپزخونه صدای خش خش شنیده، مهسا پشت میز رو نگاه کرده و موشه رو دیده! میز رو جابه جا کردیم چیزی اونجا نبود... مهسا گفت مطمئنه دیده... گفتم اگه بود که با تکون دادن میز فرار میکرد... مهسا گفت کمد میز رو باز میکنم ثابت میکنم که هست! باز کرد... دونه دونه وسایلارو آورد بیرون... جارو بدست منتظر بودم اگه احیانا اومد بیرون بزنمش! یهو یه چیز سیاه با سرعت نزدیک به نور از داخل میز فرار کرد رفت بیرون به سمت خرت و پرت های اطراف سرویس بهداشتی! انتظار داشتن من اونقد عکس العمل سریعی داشته باشم که موشه رو بزنم.... درحالی که سرعتش اونقدر زیاد بود که چیزی که دیدم یه سایه ی سیاه بود! پشت سرم گفتن ترسیدم... منو میلاد چند وقت پیش یه موش گرفته بودیم و آورده بودیم خونه و مامان کلی دعوامون کرده بود... ترسیدم؟! 

ساعت دو وقت اداری تموم شد... هوا ابری بود و یکم سرد! نگران این بودم نکنه بارون بیاد... رسیدم جلوی خونه و با این صحنه مواجه شدم! 

تحت تاثیر قرار گرفتم :)

+ اگه فهمیدین تو عکس کی به کیه؟! :))

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۹
بی نام

یادم میاد اون زمان که دانشجوی شیمی بودم، آزمایشگاهه درس شیمیمون توی یه جایی بود شبیه زیر زمین که خیلی ترسناک و سرد بود! درست رو با روی ازمایشگاهه ما، آزمایشگاه زیست شناسی بود، یه جایی شبیه شکنجه گاه! یه روز بچه های زیست بدو بدو اومدن تو آزمایشگاه ما و گفتن که موش های آزمایشگاهشون قفسشونو شکستن و فرار کردن و اگه پاشون برسه تو آزمایشگاه ما (شیمی) حتما میمیرن! یه جیغ و دادی بلند شد و همه از آزمایشگاه زدن بیرون بجز چند نفر! یکی یکی موشها پیدا شدن و یه دونه کم بود... اون یه دونه هم پشت یه شوفاژ جلوی آزمایشگاه ما قایم شده بود... هیشکی جرات نمی کرد بره اونو برداره، حتی خدمه ی اونجا هم نزدیک نمیرفتن، بهونه شونم این بود که موش نجسه نمی تونیم برش داریم! من از نزدیک داشتم نگاش میکردم، درسته نمیتونم موش رو بگیرم دستم (حتی این جوجه رنگی ها رو هم نمیتونم بگیرم دستم) اما ازشونم نمی ترسم! یه موش سفید که دماغ و گوشاش صورتی بود... یه دختره اومد به من گفت تو از اون طرف یه کاری کن بیاد بیرون، من از این طرف میگیرمش! منم از اون طرف ترسوندمش و اون دختره خیلی راحت موشه رو گرفت دستش... کاری که پسرا هم ترسیده بودن انجام بدن... با این حال از ما دخترا همیشه به عنوان ترسو یاد میشه!

دیروز که رفتم سرکار و گفتن که یه موش توی دفتر رویت شده سریع یاد اون اتفاق افتادم... قرار شد اینبار صاحب کارمون وسایلارو تکون بده که موشه بترسه بیاد بیرون و منم از این طرف با جارو بکوبم تو سرش! ولی قبلش تو نظرم بود الکی جیغ بزنم که بچه ها بترسن و منم حسابی بهشون بخندم :) اما متاسفانه موشه پیدا نشد که نشد! 

امروز هم یکی از همکارامون که به شدت از موش میترسه اومده بود و کلی سربه سرش گذاشتم که آرزو موشه هنوز پیدا نشده و این یعنی هر لحظه ممکنه خودشو نشون بده و اونم می ترسید و موجبات شادی منو فراهم میکرد :) حالا خوشحالم از چیزی که من میترسم (یعنی عنکبوت) اکثر افراد میترسن و نمیتونن منو با اون تهدید کنن :) 

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۱
بی نام

میگه ازدواج کن! میگم نه... الان فقط دوست پسر! میگه وا؟! خل شدی؟ تو که اینطوری نبودی! تو که محرم نامحرم حالیت میشد؛ همش بخاطر این فیلم های کوفتیه که نگاه میکنی؛ دین و ایمون رو ازت گرفته... میگم اگه تنها نبودم این فیلما رو نگاه میکردم؟ هیچی نمیگه و نگام میکنه! یکم بعد میگه حالا جدی جدی دنبال دوست پسری؟ میگم نه اونجوری! میگه پس چجوری؟ میگم آدم مگه نمیتونه روزای اول با همسرش مثل دوست پسرش رفتار کنه؟ بعد از جاری شدن خطبه ی عقد و قبل از اینکه واسه اولین بار دست همو بگیریم؟! میگه نههه فیلما کار خودشو کرده! میگم فیلم هم نبود آدمای دورو برم که بودن؛ نیگا... همشون یکی رو دارن... براشونم مهم نیست به هم میرسن یا نه، حتی نامحرمن و خیلی کارای دیگه هم میکنن، منم آدمم، دل دارم، دلم میخواد، اما با محرمم :) ... می خنده میگه باشه... اما تو ازدواج کن...! 

+ سه شنبه که رفتیم نمایشگاه کتاب، فقط اونجاش که زهرا سعی داشت دوغ بریزه رو من، اما دوغِ خودش به طور کامل تخلیه شد روش :) خودشم پیش کی؟! پیش همون شخص مجهول الوهیتی که زهرا خیلی باهاش رودربایستی داشت :) حتی تصورشم باعث میشه خستگی اون پنج شیش ساعت راه رفتن توی نمایشگاه از تنم بیرون بره... یعنی اون اتفاق ارزش اون همه خستگی رو داشت! :) من هیچ کتابی نخریدم... نسرین (نویسنده ی وبلاگ زمزمه های تنهایی) رو هم اونجا ملاقات کردم فقط برای اینکه زنده بمونم (چون منو تهدید به قتل کرده بود) 

+ زهرا میگه سه شنبه ها بیکارم... هر سه شنبه ای که بخوای، باهات میام بیرون که کلی خوش بگذرونیم... یاد کتاب "سه شنبه ها با موری" افتادم... اگه زهرا قول بده هر سری که میریم بیرون یه دوغ روی خودش خالی کنه و منو بخندونه، منم قول میدم هیچ سه شنبه ای رو واسه دیدنش از دست ندم :))

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۰
بی نام

تو گوشمون خوندن که برای موفقیت توی هر کاری اراده و پشتکار لازمه، خیلی حرفه مزخرفیه! در واقع باید می گفتن برای موفقیت توی هر کاری "انگیزه" لازمه و اگه انگیزه شو داشته باشیم اراده و پشتکار و تلاش و رفیقاش هم میان! مثلا زمان مدرسه درس میخوندیم که بریم دانشگاه... انگیزه مون چی بود؟؟ با پسرا توی یه کلاس بشینیم (نهایت عقده ای بودن)! تعصب رو بذاریم کنار، انگیزه ی خیلی از دخترا این بود چون واسه رابطه با پسرا محدود بودن! انگیزه ی پسرا هم دید زدن دخترا بود بدون اینکه مجبور باشن دزدکی برن جلوی مدرسه شونو حرکات ژانکولری دربیارن و آخرشم گیر مامورای جلوی مدرسه بیوفتن! :)

وبلاگ یکی از دوستان رو میخوندم که نوشته بودن با دوستشون رفتن سینما و اینا، کامنت گذاشتم که آخرین بار که رفتم سینما احتمالا ابتدایی بودم! جواب داد که تنهایی برو؛ گویا خودشون تجربه ی تنها رفتن رو داشتن! از دیروز دارم از خودم میپرسم که تنهایی با چه انگیزه ای برم سینما؟ اصلا تنهایی مگه میچسبه؟! من یکی دوبار سریال هایی رو که دانلود کرده بودم (ترجیحا کره ای) با میلاد تماشا کردم، الان با اینکه کلی وقت اضافه هم دارم صبر میکنم شب میلاد بیاد خونه و بشینیم باهم یه قسمتشو ببینیم؛ چیزی که من میتونم خودم تنهایی پنج شیش قسمت رو تا وقتی میلاد بیاد نگاه کنم... اما همین میلاد به من انگیزه میده که دست از تماشای افراطیِ موردعلاقه ترین برنامه هام بردارم! اینجاس که میگم انگیزه برا هر کاری شرط اوله، نباشه هیچ تلاشی راه به جایی نمیبره! (خدایا یه همسری به من عطا کن که پایه ی سریال تماشا کردنام باشه و کلا دیوونه بازی هامو تحمل کنه و البته انگیزه ی تمام کارهام تو زندگیم باشه... آمین!) :)

+ چشم شیطون کَر، گوشش کور :) برنامه ریختیم منو زهرا، همکار و دوست سابقم توی آموزشگاه، سه شنبه عصر بریم نمایشگاه کتاب... سابقه نداشته منو زهرا بریم بیرون، بعد هی از خونه زنگ نزنن که زود بیا خونه کار واجبی پیش اومده! برا همین امروز و فردا وقت دارم که به همه شون بسپارم که بالاغیرتن یه سه شنبه رو با من کاری نداشته باشین من جلوی زهرا آبروداری کنم! گویا یه شخص سومی هم قراره باهامون بیاد که جنسیت برام مشخصه اما هویتش نه! این زهرا داره مشکوک میزنه حالا ببینین کی گفتم :) میگم یکم حضور من باهاشون ضایع نیست؟! :) ای کاش میتونستم منم شخص چهارمی با خودم ببرم که کم نیارم ولی خب...! :(

+ بحث پشتکار و اینا شد، این طرف که هی به من پیام میده انگیزه ی این همه تلاش رو از کجا آورده واقعا؟ بخدا اگه میدونستم کسی هست که رابطه رو اینجوری مصمم شروع میکنه و همینجوری هم ادامه میده و سرد و عوض (یا احیانا عوضی) نمیشه خودم همین الان از همینجا بهش پیشنهاد میدادم... اما حیف که این چیزا فقط تو سریالهای کره ای دیده شده و لاغیر....

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۱
بی نام

قبل از عید بود که رایتل یه طرح داشت که اونایی که دفترچه ی تامین اجتماعی دارن اگه سیم کارت بگیرن یه سال مکالمه ی رایگان دارن! سیمکارتشو گرفتیم به امید اینکه یه مخاطب از نوع خاص هم پیدا میشه توی این یه سال که صبح تا شب باهاش فک بزنیم و خلاصه از این طرح به نحو احسن استفاده کنیم...

دو ساعت مونده بود ساعت کاری تموم بشه! کارامو کرده بودم و حوصلم سر رفته بودم، اومدم لیست مخاطب های گوشیمو هی بالا و پایین رفتم تا کسی رو پیدا کنم (رایتلی) اما دریغ از یه نفر! به آبجی زنگ زدم میگه تو امروز صبح اینجا بودی دیگه... راس میگه، صبح که ساعت ۹ میرم سرکار، امروز رفتم خونه ی آبجی و یه ساعت با سهیل بازی کردم تا بتونه کاراشون بکنه! به مامان زنگ زدم گفت کار دارم الان میای خونه حرف میزنیم دیگه... به میلاد زنگ زدم گفت سرکارم نمیتونم حرف بزنم... داداش و عروسمونم که گوشی واسشون یه چیز نمادینه و هیچوقتِ خدا بهش جواب نمیدن! موند فقط یکی از دوستام که به اصرار من رفته بود رایتل گرفته بود اونم یه مدت گوشیش سوخت، یه مدت هم سیمکارتشو داد دست داداشش، الانم که رفته تهران ارشد میخونه و احتمال میدادم نتونه حرف بزنه و وقتی زنگ زدم دیدم بله؛ کلا خط خاموشه! 

من موندم و یه عالم وقت اضافه و حرفای نزده و بی حوصلگی و گوشی ای که سال به سال زنگ نمیخوره! آخه اینم شد زندگی؟ اینم شد تکنولوژی؟ 

ظهر اومدم خونه، مامان میگه بیا بریم بیرون حوصله ت بیاد سر جاش! میگم کجا، میگه بیا نپرس! منم کفش ۱۰ سانت پوشیدم که لابد پارکی جایی میخوایم بریم؛ مامان میگه زیاد میخوایم راه بریمااا، میتونی با اینا بیای؟ میگم آره بابا من با اینا بالای کوه هم میرم! منو برده اون طرف شهر... بعد از دو ساعت پیاده روی بدون حتی لحظه ای استراحت، خسته و کوفته اومدیم خونه، میگم مامان خدا خیرت بده واقعا سرحال اومدم، تو لطف کن دیگه در حق من از این لطف ها نکن، بخدا من همینجوریشم دوست دارم :) 

+ توی این فیلم های کُره ای یکی میخواد به یکی دیگه بگه که مثلا امروز فلان کارت اشتباه بوده، اول یه ناهار مهمونش میکنه بعد اون وسطا حرفشم میزنه، یعنی واسه هرکاری اول میرن غذا میخورن بعد کارشونو میکنن! جوگیر شده بودم میخواستم توی یکی از گروه ها مختلط اعلام کنم که کی با من میاد بریم بیرون یه ناهار مهمون من! بعد یادم اومد که اینجا ایران است و کلا بیخیالش شدم، بماند که پول مفت هم ندارم واسه کسی که نمیشناسمش خرج کنم :) در کل میخوام بگم که آدم های جوگیر بهتره فیلم های خارجی (مخصوصا کُره ای) نبینن :)  

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۰
بی نام

کلا اطرافیان من دو دسته ن! یا منو خیلی دوست دارن، یا از من خیلی بدشون میاد... حد وسط نداره! من با هر دو دسته هم حال میکنم :)

بین این مخاطب های غیر وبلاگ نویس هم دیدم که از هر دو دسته چندتایی مخاطب دارم و هر کدومشون به نوعی میخوان ارادتشونو به من نشون بدن! اونی که خیلی دوسم داره که معلومه... هی تعریف میکنه، تایید میکنه، لایک میکنه و خلاصه منم دوسش دارم متقابلا :)

اونی که اما از من بدش میاد! با این بیشتر حال میکنم... با اسم های مختلف نظر میده، سر به سرم میذاره، به شدت پیگیره کارامه، کامنتی که خودش یبار به یه اسمی گذاشته رو دفعه ی بعد با یه اسم دیگه نقد میکنه و خلاصه میخواد به نوعی اذیتم کنه اما نمی دونه که من واقعا از اینکاراش لذت میبرم و هیچ مشکلی ندارم :) آره تو رو هم دوست دارم.... به کارت ادامه بده :)

حتی من دیدم خیلی از وبلاگ نویس ها از اینکه دنبال کننده های خاموش دارن شاکی ان و هی میگن فلانی که خاموشی خودتو معرفی کن، اما من با اینکه سه چهارتایی از این خاموش ها دارم اصلا اذیت نمیشم و خیلی هم خوشم میاد که مطالب من مورد توجه کسایی هست که میخوان فقط مخاطب من باشن و نمیخوان منم مجبور شم "مرامی" برم وبلاگاشونو (چه خوشم بیاد چه نیاد) بخونم! این خاموش ها خیلی باارزشن اگه از این دید بهشون نگاه کنیم :) اینا رو هم دوست دارم! :)

+ دیشب بعد از یه غیبت [کردن] طولانی که با یه دوست عزیز :) داشتم، رفتم با یکی از دوستام درد دل کنم، بهش میگم این روزا هدفی ندارم برا زندگی و ازش میخوام بهم راهکار بده! کُشته مُرده ی راهکارشم :)

+ خواب هم عجب چیز باحالیه! آدم یه چیزایی میبینه، یه جاهایی میره، یه کارایی میکنه که ممکنه تو واقعیت هیچوقت نتونه اونا رو تجربه کنه! عاشق اینجور خواب هام... مخصوصا که اینقد واقعی میشن که آدم اصلا حس نمیکنه خوابه! خدایا این خواب ها رو ازمون نگیر... در شرایط حاضر تنها دلخوشیمونه:) 

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۶
بی نام

بی ربط نوشت:

+ زمان کارشناسی من که اوج وبلاگ نویسی بود، یه وبلاگ کلاسی داشتیم که چندتا از خودشیفته های کلاسمون اومده بودن یه نظر سنجی ترتیب داده بودن، که مثلا آمار بگیرن که خوشگلترین دختر و پسر کلاس کیه و خوشتیپ ترین کیه و مهربون ترین و اینا... البته ترم دوم بودیم و هنوز خیلی از اخلاق گند هم خبر نداشتیم... از این کارشون خیلی بدم میومد، بدم میومد چون مطمئن بودم حتی یه نفر هم توی هیچکدوم از این گزینه ها اسم منو نمیاره! چرا؟ چون پیش دخترای صد قلم آرایش کرده ی کلاسمون و اونایی که (اون موقع تا حد امکان که حراست اجازه میداد) مانتوهای کوتاه و چسبناک و مدل موهای عجیب غریب داشتن، من واقعا صفر بودم! از طرفی چون از اون دخترا بودم که از پسرای کلاسمون بدم میومد و حتی بهشون سلام هم نمیکردم معلوم بود که از نظر اخلاقی هم رای نمیارم! از اون زمان همیشه تو این فکر بودم که واقعا ماها خوشگلی آدم ها رو از روی چیشون قضاوت میکنیم؟! فقط ظاهره آراسته و مدل مو و چشم و ابروها؟ تا اینکه دوتا سریال از یه نفر دیدم که چهره ی معمولی داره! توی سریال اولی نقش خیلی بدی داشت... دلم میخواست آخر فیلم بمیره، ازش متنفر بودم! توی سریال بعدی نقش یه آدمی رو داشت که خیلی مهربون و وفادار بود... اونقدر خوشم ازش اومد که وقتی به قیافه ش دقت میکردم میدیدم همچینم قیافه ش بد نیست! بدبختیه ما اینجاس که بدون اینکه اخلاق واقعی کسی رو بدونیم از روی قیافه ش تصمیم میگیریم باهاش چجوری رفتار کنیم! خوشگل باشه، خوب رفتار میکنیم.... زشت باشه (از نظر خودمون) کلا آدم حسابش نمی کنیم... واقعا چرا؟! 

+ قدیم دخترایی که ازدواج میکردن پسره میگفت من دوست دارم چادر سر کنی! الان میگن دوست ندارم چادری باشی! نظرشون متین، ولی اینکه جدیدا تو اینستا دیدم که یکی از دوستام که سفت و سخت چادرشو میچسبید و میگفت فقط مرگ میتونه اینو ازم جدا کنه، حالا بعد از ازدواجش، بعد از گرفتن مدرک ارشد (واقعا چی داره این مدرک؟!) حتی موهاشو رنگ کرده گذاشته بیرون، برام خیلی جالب بود! من کاری ندارم با اونایی که به زوره خونواده هاشون چادر سر میکنن، اما تویی که ادعات میشه انتخاب خودت بوده چرا اینقد زود نظرت عوض شده؟! انسان های عجیبی هستیم! 

+ از بی هدفی ای که این روزا دارم و دارم رنج می کشم از این بابت، رو آوردم به کتاب خونی! کتابی که به پستم خورده "سه شنبه ها با موری" هست که راستش خوشم نیومد! نه که قشنگ نباشه، قشنگه اما اگه از بدبختی ها و سختی های موری فاکتور بگیریم یه جورایی انگار از آموزه های دینی ما تقلب کرده و پیام هایی رو میخواد منتقل کنه که ما از ائمه هامون یاد گرفتیم اما بهشون اهمیت نمیدیم! حالا چون یه آمریکایی اومده اونا رو به بیان دیگه گفته شده شاهکار... آره شاهکاره، اما برا اونا...! فک کنم نصف و نیمه ول کنم خوندن این کتابو... به من نیومده خوندن کتاب های متفرقه... خوندن کتاب های درسی ولو خیلی تکراری رو ترجیح میدم! 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۱
بی نام

امروز نیم ساعت مونده بود به ساعت ۲ که وقت کاریمون تموم بشه همه ی همکارا رفتن خونشون و من موندم و صاحب کارمون و یه بچه گربه که امروز بخاطر سردی هوا هی میومد تو دفتر و بازیگوشی میکرد...

کوچولوعه... سردشه... ننه باباشم معلوم نیست توی این گرونی و بی غذایی دارن چیکار میکنن تا شکم خودشونو سیر کنن! این بچه رو هم ول کردن به امون خدا... حالا تو عکس شاید بزرگ دیده بشه اما کوچولوعه...

فقط در تعجبم که این عکس رو چجوری گرفتم که گربه هه سه تا پاش رو هواس! فک کنم اینم نون این آکروبات بازی هاشو میخوره که میتونه روی یه پا وایسه و بعد تماشاچی ها واسه تشویق غذا براش پرت میکنن و خلاصه اونم اینجوری روزگار میگذرونه! 

گفتم هوای تبریز سرده؟؟ از دیروز یهو بی خبر خیلی هوا سرد شده! عادت کردیم که نه بهارمون بهار باشه و نه پاییزمون پاییز! یه جورایی دو فصل بیشتر نداریم... تابستون داغ و زمستون سرد! ما آدم هاشم مثل همین آب هواس رفتارمون! یا خیلی داغیم و پر شر و شور و با انرژی و اینا... یا خیلی سرد و بی روح و بی انگیزه و ناامید و اینا... اکثرا هم سرما و سردی رو ترجیح میدیم و دوست داریم! واسه همین اخلاقمون معمولا سرده و دوستی هامون خشک؛ عین آب و هوای سردش که داره شروع میشه و تا وسطای بهار ادامه داره! حالا این وسطا هم یه چند صباحی هوا گرم میشه... عین گرمای تابستون... یه چیزی تو مایه های گفتن یه "دوستت دارم" تو سردیه رابطه ای که داره از هم میپاشه... همون میشه یه دلگرمی که تن و روحمون خیلی یخ نزنه و بتونیم زنده بمونیم! 

+ گفتم این روزا شدیدا به یه نفر نیاز دارم که فقط حرفامو گوش بده و دنبال این نباشه که حرفام که تموم شد شروع کنه به نصیحت کردنم؟! گفتم تا حالا تو عمرم با همچین آدمی رو به رو نشدم و میدونم دارم بیخود دنبال یه همچین آدمی میگردم؟! اونم تو جایی مثل اینجا؟! اونم بین آدم های سرد و بی روحی که خودشونو عقل کل میدونن؟! گفتم چقد دلتنگتم این روزا؟! مطمئنم گفتم! 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
بی نام

یه خارجیه از ایرانیه می پرسه که هدفت توی زندگی چیه؟ ایرانی میگه هدفم اینه یه شغل خوب پیدا کنم و خونه و ماشین بخرم و خونواده تشکیل بدم! خارجیه میگه اینا که حق طبیعیه هر آدمیه، هدفت چیه؟! (میگن اون طرف بعد از این حرف دیگه هیچ جا دیده نشده :) ) 

یه فامیل داشتیم که ۲۲ سال پیش ازدواج کرده بود... همیشه از اینکه توی سن پایین متاهل شده بود شاکی بود... به ما میگفت خوش بحال شما که برا ازدواجتون معیار مشخصی دارین، اون زمان من فقط به این خاطر ازدواج کردم که بتونم رژ بزنم! چون وقتی مجرد بودم حقه همچین کاری رو نداشتم! متاسفانه بعد از ۲۲ سال این فامیلمون طلاق گرفت! 

من با این نسل جدید کاری ندارم، اما واقعا هدف خونواده های ما چی بود که از ما دخترا حق زیبا شدن رو گرفتن به این امید که بعد از ازدواج اونم اگه شوهرمون دوست داشت و وقت میکردیم و بچه ها واسمون اعصاب میذاشتن؛ خودمونو خوشگل کنیم؟! در حالیکه پسرامون با ریش و سیبیل و موهاشون (که براشون زینت حساب میشه) میتونستن خودشونو هرجور دوست دارن درست کنن و کسی نمی گفت بذار بعد از ازدواج واسه زنت این مدلی ریش بذار مثلا؛ تازه کلی هم افتخار میکردن! اما ما دخترا اختیار ابرو و مو و حتی سیبیل هامونو هم نداشتیم! (واقعا فرهنگی از این مزخرف تر داریم؟!) 

من با تیپ و آرایش دخترای نسل جدید مخالفم البته، اما خب ارایش ملایم خوبه، که جدیدا خونواده ها اجازه ی این کار رو میدن تا دخترا حداقل معیارشون برا ازدواج این نباشه که "ازدواج کنم تا بتونم آرایش کنم"! چون زیبایی و اراستگی حق طبیعیه هر آدمیه، نباید بشه هدف برای تشکیل یه زندگی!

با این حال به زور هم که شده تو مخ من و هم نسل های من رفته که آرایش باید بعد از ازدواج باشه... من با این قضیه کنار اومدم اما با رنگ کردن مو هرگز! چون رنگ کردن مو واسه منی که موهامو میپوشونم کمترین آرایشیه که میتونم بکنم و ادعا کنم که بله اینکار رو واسه دل خودم کردم و قصدم خودنمایی تو کوچه و خیابون نبوده! (جسارت نشه به دخترایی که علاقه و ارادت خاصی به آرایش کردن تو هر محیطی دارن... نظر شخصیه خودمه!) 

لذا در همین راستا و تحت تاثیر این عفریته توی سریال "زوج اورژانسی" برای اولین بار موهامو این رنگی کردم (کار شاق)

+ لامصب چقد بهم میاد و خوشگل شدم :) فقط میلاد بهم میگه شبیه اون دختره توی کارتون "brave" شدم... یکمم شبیه آن شرلی! اما نظرش اصلا برام مهم نیست :) هرچند ته تهه دلش میدونم همچین بدش نیومده :)برادر است دیگر... سر به سر من نذاره روزش شب نمیشه! :)

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۳
بی نام

چهارشنبه بود که فائزه بهم پیام داد که از فردا (یعنی پنجشنبه) به مدت هفت روز مراسم ختم صلوات دارن و دعوتمون کرد که بریم... مراسم ختم صلوات رو دو سال پیش وقتی رفته بودیم اونجا و تازه تازه داشتیم با این مراسم آشنا میشدیم به طور مفصل توی وبلاگ قبلیم توضیح دادم (کلیک بفرمایید). 

با چندتا از همسایه ها قرار گذاشتیم که امروز واسه مراسمشون بریم! همین که رسیدیم اونجا دیدیم فائزه خانوم که به تازگی معلم شدن جلسه ی اولیا و مربیان داره و باید بره! از دو سال پیش که ازدواج کرده بود تا امروز ندیده بودمش و کلی حرف داشتیم باهم بزنیم... آخه منو فائزه از سال تقریبا ۸۶ توی کلاس های تافل باهم همکلاس بودیم و بعد هم توی دانشگاه، هم دانشگاهی شدیم و خلاصه دورانی داشتیم باهم... اما از ازدواجش به این ور حتی ندیده بودمش که چه شکلی شده!!! خلاصه فائزه رفت و من موندم و مهمونای اونا... رفتم آشپزخونه شروع کردم به چایی ریختن و پخش کردن و شستن استکانها و اینا... این وسطا هم با یکی از دخترای فامیلشون که خیلی هم خوش برخورد بود بدجور رفیق شدیم و قرار شد این چند روز باقی مونده رو هم بریم که این رفاقت محکم تر بشه! 

نمیدونم بعضیا اخلاقشون چجوریه که آدم حتی بعد از مدت ها هم که میره خونشون اونجا احساس راحتی میکنه، این فائزه اینا از اون دسته ن! خدا شاهده انگار خونه ی خودمون بود؛ شاید (البته حتما) خونه ی خاله ی خودم اونقدر(یعنی اصلا) راحت نباشم که خونه ی فائزه اینا راحتم... یعنی اینقد دوسشون دارم که همیشه آرزو میکردم کاش میشد عروس اون خونواده شم، ولی افسوس که برادرش اونقد کوچیکه که میشه گفت جای پسرمه :)

+ این روزا یکم خستم... پست های همتونو میخونم، باور کنید یکی از اونایی که پست هاتون لایک میکنه منم، کمترین کاریه که میتونم بکنم وقتی میخوام کامنت بذارم اما نمیتونم... خلاصه تحملم کنین یکم :)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۷
بی نام

شروع پاییز من هر سال مصادفه با شلوغ ترین روزهای کاریم که مجبور بودیم ساعت ۷ به وقت قدیم (۶ به وقت جدید) بریم سرکار و تا عصر ساعت ۷ هم نان استاپ کار کنیم! حتی یه روز من مجبور شدم با ورق باطله ها برا خودم سجاده درست کنم و همونجا نمازمو بخونم(اوف به ریا)... یعنی خونه ی آبجی اینا که فاصله ش تا محل کار ما دو دقیقه س رو هم نتونستم برم! 

این روزا خیلی دلم میخواد از این کیف های متحرک ببینم و ذوق کنم... از این کیف ها که یه بچه ابتدایی ازش آویزونه :) من خودم اول ابتدایی که بودم از اون دختر ریزه میزه ها بودم (الانم دست کمی از اون موقع ها ندارم) ولی بازم از من ریزتراش بودن که همون موقع هم براشون غش و ضعف میکردم... مخصوصا که توی مانتو و شلوارهاشون که براشون خیلی بزرگ بود غرق میشدن! 

امروز اون وسطا که مرخصی ساعتی گرفته بودم و یه سر رفتم خونه ی آبجی اینا، موقع برگشتن دیدم یه دبیرستان دخترانه ی اون طرفا تعطیل شده... ماشاا... بعضیاشون با یه سر و وضعی بودن که توی اون یونیفرم های بدرنگ و بی ریختشون هم فتبارک الله احسن الخالقینی بودن برا خودشون... چه مدل موهایی... چه ابروهایی... چه آرایش هایی... چه .... استغفرا... 

زمان ما جرات داشتیم مگه حتی حرفشو بزنیم؟؟ میخواستیم از وسایل آرایش حرف بزنیم یه جمع دوستانه ی خیلی صمیمی و دهن قرص جور میکردیم و توی خلوت ترین جای ممکن مدرسه با صدایی که خودمونم نمیشنیدیم صحبت میکردیم! حالا هرچی هم شرایط اون موقع اگه سخت بود خداییش اونقد لذت بخش بود که اگه از هم دوره ای های من بپرسین که بهترین دوران زندگیتون کی بوده، برخلاف این نسل جدید که دانشگاه رو بهترین دوران میدونن، ما دوران دبیرستان رو میگیم! من که خودم خیلی دلم برا اون موقع ها تنگ میشه... 

حال دانشجوهای "بلاگر" جدید الورودمون چطوره؟؟ دانشگاه شبیه تصوراتتون هست یا نه؟ ما هم به امید دیدن آدمای جذاب توی دانشگاه درس خوندیم، اما چیزایی دیدیم که نباید می دیدیم! ما هم فک میکردیم اره عین فیلما میشه و گاها هم شد، اما ای کاش نمی شد! امیدوارم برا شما شرایط بهتر باشه :)

انگار پاییز رو ساختن واسه یادآوری خاطراتی که فراموش میشن... یه جورایی ضد الزایمر عمل میکنه... همچین بدم نیست!

+ مهدیه دوسته مشترک منو الناز میگفت اول مهر بریم دانشگاه و الناز رو اونجا سورپرایز کنیم (الناز دانشجوی ارشد توی همون دانشگاه خودمونه) گفتم برو بابا مهدیه حال داریا؟! درسته من عاشق دانشگاهمون بودم اما اون عشق موند برا اون زمان، الان حتی دیدن عکسای اونجا هم اذیتم میکنه، حالا اگه یه دانشگاهه دیگه بود میرفتمااااا ولی دیگه دانشگاه خودمون که یه عمر اونجا بودیم همچین فاز نمیده! :)  

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۹
بی نام

یادش بخیر چند وقت پیش توی تلگرام (اون زمان چه می دونستیم فیلتر چیه) یه گروه ادبیات بود، پر از علاقه مندا به شعر و ادب! چندتایی هم شاعر داشتیم... چه شعر هایی که اونجا گفته نمی شد! یادمه یکی از همون موقع ها که سعی میکردیم بداهه شعری بگیم، افتاده بود سی ام شهریور که قرار بود ساعت رو یه ساعت بکشیم عقب! همینجوری یهویی این شعر به ذهنم رسید...

توی اینستا هم عین ندید بدیدا همینو پست کردم... زمان دانشجویی از طرف یه شخصی که نمیشناختمش برای شب شعر دعوت شده بودم، طرف خودشم شاعر بود... هیچوقت نرفتم، یعنی اعتماد به نفسشو نداشتم، گفته هامو هم در اون حد نمیدونستم که برم جلوی چند نفر بخونمشون! بعد از پست کردن این شعر، باز اون شخص منو دعوت کرد... بازم نرفتم :) چون میدونستم این حال خوب و شعر و اینا به مدت کوتاهه، الان خیلی وقته نه شعر میخونم، نه میگم، نه دیگه بهش علاقه دارم نه چیزی! آخه یه آدم تنها چطور میتونه بره طرف شعر؟ شعر وقتی به دل می شینه که آدم عاشق باشه... عشقش هم یه آدم واقعی باشه نه که الکی توهم بزنه که آره فلان بازیگره کُره قراره کشور به اون خفنی رو ول کنه و بیاد منو بگیره و تازه انتظار داشته باشه که طرف قبلش مسلمون هم شده باشه و واسه گناه هایی که کرده توبه کرده باشه... واقعا زهی خیال باطل... 

لعنت به این عقب کشیدن ساعت که هر سال منو یاد اون موقع ها میندازه... 

+ الناز بود الان میگفت افسرده شدی بیا بریم پیش روانشناس! یعنی منو در حد روانی میبینه... :/ 

+ خیلی خیلی وقته از النازم خبر ندارم... احیانا کسی ازش خبر نداره؟ 

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۲
بی نام

دیروز قریب به صدتا ارباب رجوع داشتیم، یهو یکی از همکارا صدام زد که دوتا خانوم با من کار دارن! چون من کنار دستگاه کپی هستم فک کردم لابد کپی ای چیزی میخوان، بلند شدم که تحویلشون بگیرم یه نگاهی به من انداختن و سرشونو انداختن پایین رفتن! منم اهمیت ندادم و کارم رو ادامه دادم... یکم بعد همون همکارم گفت که انگار اونا واسه تحقیق اومده بودن و از همکارم پرسیده بودن که کسی به این اسم اینجا کار میکنه و اونام منو نشون داده بودن! گذشت... تا اینکه امروز فهمیدم اون خانوما بعد از اینکه منو دیده بودن رفته بودن پیش یکی دیگه از بچه ها و کلی راجع به من سوال پرسیده بودن و همکارمم کلی تعریف کرده بود! واقعا این خواستگارا که اول بسم ا... میان محل کار فازشون چیه؟ انتظار دارن ما همکارا چی راجع به هم بدونیم؟! درسته که ساعات زیادی رو باهم هستیم و حرف میزنیم اما راجع به هم هیچی نمی دونیم! این تحقیقات از در و همسایه رو میتونم درک کنم که شاید مثلا میخوان بدونن خونواده ی طرف چجوری ان و خونواده ی آبرو داری هستن یا نه، یا مثلا کسی تو خونواده شون معتادی خلافکاری چیزی نیست، اما تو محل کار اینجور تحقیقات عملا بی خوده! اصلا خوشم از این جور کارا نمیاد... مخصوصا که من اصلا نمیدونم پسره تحفه شون کی هست! حالا باز اگه قبلا مثل آدم میومدن خواستگاری و بعد تحقیقات مسخره شونو شروع میکردن یه چیزی، اینجوری معلوم نیست دقیقا دارن چیکار میکنن! تنها نگاه خوشبینانه ای که میتونم به این رفتار زشتشون داشته باشم و رفتارشونو توجیه کنم اینه که ممکنه خوده پسره به عنوان ارباب رجوع اومده باشه و منو دیده باشه و پسندیده باشه، حالام خونواده ش دارن مثلا واسش آستین بالا میزنن، که البته باز هم این کار توهین به دختره... اما خب کیه که اهمیت بده! توی فرهنگ مسخره ی ما اینقد رفتارهای توهین آمیز به دختر و شخصیتش هست که اصلا اینجور کارها رو دیگه به نوعی افتخار واسه دختر میدونن که وااااای خونواده ی پسره اومدن واسه تحقیق، خوش به حالش!!! :/ میخوام صد سال نیان... 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۷
بی نام

دیروز آبجی اینا سهیل رو برده بودن واسه مراسم شیرخواره ها، موقعی که برگشتن آبجی یه عکس از سهیل گذاشت توی اینستا، بعد از اینکه دوستامون کلی لایک کردن عکسشو، یه چند نفر که غریبه بودن عکسشو برداشتن گذاشتن واسه پروفایلشون... فک میکردن آبجی هم این عکسو از نت برداشته :) خلاصه که عکس نفسه خاله ش پخش شد :)

امروز سرکار بودم، خیلی هم خوابم میومد، یهو دیدم برام پیام اومد... 

یعنی آدم باید یه برادر مثل میلاد داشته باشه که پایه ی همه ی دیوونه بازی هاش باشه و الکی ادا درنیاره و بگه ول کن بابا، بچه شدی مگه و از این چرت و پرتا... باید یکی باشه (ولو برادرش) که درک کنه که دختره و دیوونه بازی هاش... اصلا دختری که دیوونه بازی تو کارش نباشه مریضه... کسی هم که اینجور دخترا رو مسخره کنه و سعی کنه اونا رو تبدیل کنه به یه آدم آهنیه بی احساس، قطعا خره تموم شد رفت :)

+ اون اس ها رو با استفاده از یه برنامه ی ترجمه نوشتیم، درسته الان اصلا نمیدونم چی نوشتیم (فقط میتونم تلفظشون کنم البته) اما اون لحظه خیلی حال خوبی بهم داد :) 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۵
بی نام