...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

مثلا پست ثابت!

این پستِ اوله توی این وبلاگ! همه چیزش خوبه فقط شکلک نداره! آدرس وبلاگ قبلیمم اینه (برای آشنایی و کسب اطلاعات بیشتر درباره ی من)

چی بودیم چی شدیم

راستی اگه دقت کنین توی آدرس این وبلاگ یه حرف b جا افتاده! قرار بود اسباب کشی باشه که اینقد حرف b زیاد داشت که به b هاش اصلا دقت نکردم!(واج آرایی حرف ب) شما به بزرگی من ببخشید!!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۶
بی نام

روز ما دخترا مبارک...

از سرکار اومدم خونه خداییش خبر نداشتم... توی این گرما مامان رفته بود برام کادو گرفته بود... خودشم چی؟؟ عروسک! محبوب ترین چیزی که ذوق مرگ میشم وقتی بهم کادو میدن اونو! 

یه روباه (بالای مبل نشسته) به کلکسیون عروسک هام اضافه شد! 

آبجی ازم خواست همه ی عروسک هامو بیارم و سهیل رو بذاره توشون و ازش عکس بگیره، میگم بچه بزرگ میشه فک میکنه عروسک های خودشه اونوقت من نمیدم حتی بهشون نگاه کنه هاااا ... شمام شاهد باشین اینا مال منه...

الان نزدیک به شش ماهه که کامپیوتر ندارم، هاردش از قبل از عید سوخت و منم جمعش کرده بودم، امروز از صاحب کارمون خواستم یکی از کیس های بی مصرف دفتر رو دو سه ماهه به من قرض بده که بتونم حسابی توی این مدت باهاش فیلم تماشا کنم... اونم دستش درد نکنه امروز منو کیس رو باهم آورد خونه و دامادمون شاخ درآورده بود که چطور یه صاحب کار همچین کاری میکنه...! گفتم اون فقط صاحب کارمون نیست که... حق پدری به گردن همه مون داره :))

کیس رو وصل کردم و تا اومدم فیلم نگاه کنم، تق! برقا رفت! شانسه دیگه! 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۱
بی نام

قرارمون امروز بود ساعت پنج، اما بخاطر اینکه اون موقع هوا به شدت گرمه، قرار رو موکول کردیم به ساعت شیش! دومین دختری بود که بدون اینکه از قبل ببینمش داشتم باهاش میرفتم قرار... استرس داشتم خب! استرسی همراه با حس خوب... 

یکم واسه اینکه همو پیدا کنیم معطل شدیم، یعنی تقصیر من بود، اینقد قرار نرفتم که گیج بازی درآوردم و خب طبیعی بود :)

چیزی که خوردیم (و البته جاتون خالی... موقع خوردن به یاد همه تون بودیم!) :))

و یه سورپرایزی که نسرین برا من داشت... برا تولدم... 

واقعا انتظار نداشتم... از همین جا از نسرین جان تشکر میکنم... خیلی خیلی ممنونم بابت امروز که روز خوبی رو برام ساختی... امیدوارم بتونم دوست خوبی برات باشم عزیز دلم...😘

+ خیلی خوش گذشت...

۲۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۴
بی نام

در پی این آپشن جدید که تو اینستا گذاشتن و دو روزه دهن ها سرویس شده از بس همه میگن هر سوالی داری بپرس و بعد معلوم نیست انتظار شنیدن چه سوالی رو دارن، منم گفتم بیام ببینم اصلا این آپشن برا من کار میکنه یا نه که دیدم بله... چه جورم کار میکنه :)

البته اونایی که اهل ادب بودن شعرهای قابل توجهی فرستادن و اونایی که اهل ذوق بودن شعرهای دوست داشتنی تر :) (منظور از اهل ذوق در اینجا یعنی افراد شوخ طبع!) :)

در ادامه ی مطلب شعرهاشونو گذاشتم اگه دوست داشتین بخونین :)


+ میان تمام شعرهای ناب، به دنبال شعری بودم که اول بار از زبان تو شنیدم! یادت هست؟ همان شعری که هر شب برایم میخواندی، همانی که چشم های هردویمان را تر کرد... میدانستم برایم چیزی نخواهی نوشت  "ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم"



۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۸
بی نام

امروز با یکی از بهترین دوستام و همکار سابقم توی آموزشگاه قرار گذاشتیم بریم بیرون که بعد از مدت ها شدیدا به این ملاقات و درد و دل های بعد از اون و زدنه حرف هایی که تو دلمون مونده بود نیاز داشتم!‌ 

درسته خیلی گشتیم و منم که کفش پاشنه بلند پوشیده بودم پام درد گرفت اما به قدری خوش گذشت که اصلا دلم نمی خواست این دیدار تموم بشه، اونقدر با زهرا حرف داشتم که حرفامون تمومی نداشت... 

خواستیم یه عکس بندازیم که یادگاری بمونه از امروز، لحظه ی آخر یادمون افتاد که اونم چون میخواستم جوری باشه که بشه تو وبلاگ گذاشت اومدیم از دستامون عکس بگیریم که شبیه عکس دست عروس و دامادا شد و کلی هم واسه اون خندیدیم... خلاصه اینکه جاتون خیلی خالی...

از همین الان بگم که سه شنبه مصادف با بیست و ششم تیر ماه تولدمه :) از همه تون انتظار سورپرایز دارم... امروز سرکار با همکارا حرفش بود که روز تولد من رو بریم بیرون که هم یه دوره همی بشه هم یه تولد مختصر بگیریم... حضور برای عموم آزاد است :) بدون کادو تشریف نیارین، توقع دارم :) از قبل هم خبر بدین که میاین! 

+ تولدم می آیی مگر نه؟! منتظرت می مانم حتی اگر قرار باشد هرگز نیایی...!

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۳
بی نام

روایته از مادرم که اونم روایت کرده از مادرش و اونم روایت کرده از مادرش و خلاصه معلوم نیست کی این حرف رو زده که دختری که یهو تعداد خواستگاراش زیاد بشه و فاصله ی اومدنشون کمتر از یه هفته بشه یعنی اون دختر وقتشه :) واسه آبجی و خیلی از دخترای فامیل ما اثبات شده اما رو من اصلا کار نمیکنه! 

امروز بازم رفتیم بیرون برا صحبت کردن، واقعا پسرا چشونه؟ یکی میاد آدم رو فقط و فقط بخاطر حجابش پسند میکنه و براش مهم نیست که این دختر مثلا قبلا کارهای زشتی انجام داده و فقط بخاطر اینکه چادریه عاشقش میشن، یکی هم میاد (امروزی) میگه من کلا از چادر متنفرم و میتونی چادرتو بذاری کنار؟؟ چرا نمیخوان آدم رو همونجوری که هست قبول کنن؟ وقتی من این مدل تیپ رو انتخاب کردم (حالا هر مدلی رو) یعنی اینجوری راحتم، یعنی نمیتونم مدل دیگه ای باشم... 

راستش از شما چه پنهون، از طرف ما پسند شد (آیکون خجالت) خیلی هم سعی کردم متقاعدش کنم اما بعید میدونم اونم پسندیده باشه :)) 

خواستم بگم که اون روایت مذکور درمورد من به هیچ وجه درست نیست، دلتونو به خوردن شیرینی و این صوبتا خوش نکنین :)

+ چطور اینقدر نسبت به من بی تفاوتی نمیدانم؟! تو اما عاشق تر بودی... میتوانستی کمی تغییر کنی، متقاعدم کنی، اما حتی کوچکترین تلاشی هم نکردی... عشقت تمام شده بود یا...؟! مبارکت باشد این همه نبودنت... نخواستنت...!

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۳
بی نام

+ قرار گذاشته بودیم امروز عصر با الناز بریم بیرون، آخرین باری که همو دیدیم فک کنم پارسال فروردین بود... شایدم یبار بعد از اون... اونقدر که ملاقات هامون دیر به دیر شده، امروز واقعا حرفی برای گفتن نداشتیم... بیشتر وقتمون به سکوت گذشت! شاید اگه تنها بودیم و مامانامونو با خودمون نمیاوردیم میتونستیم از اون حرفایی بزنیم که قبلا میزدیم، یکم شیطنت کنیم و بخندیم، اما نه، همون پنج دقیقه ای هم که رفتیم پارک رو یه دور بچرخیم باز هم حرفی برا گفتن نداشتیم... 

فک میکردم اینقد قراره بهمون خوش بگذره که هی بیایم از هم تشکر کنیم بابت این دیدار و آرزو کنیم دوباره اتفاق بیوفته، اما باید بگم اون طوری نبود که فکرشو میکردم... 

+ داشتیم فیلم تماشا میکردیم، دیدم یه شماره ی ناشناس پیام داده، شماره ی ناشناس هم عجب کاری با دل آدم میکنه! تا وقتی نفهمیدیم کیه هی تو دلمون میگیم شاید فلانی باشه... کاش فلانی باشه... خدایا فلانی باشه! پیامو باز کردم دیدم یه دوست خیلی قدیمی میخواد زنگ بزنه و پیام داده که اگه مزاحم نیست مزاحم بشه :) گفتم تو مزاحم شو... تا باشه از این مزاحمت ها... دقیقا یک ساعت و هفت دقیقه حرف زدیم، بهش میگم تو که اینقد رفیق شفیقی بودی، ده روز دیگه هم اینکار رو بکن، فک کنم تولدم یادت بوده و زنگ زدی که تبریک بگی! یادش نبود... اما من چه چیزایی که ازش بیاد داشتم و... 

+ عنوان یه مصرع از یه شعر یه بنده خدایی بود که الان یادم نیست، یادم بیوفته توی کامنت ها حتما اعلام میکنم که یوقت فک کنین دزدی ادبی صورت گرفته! 
۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۲
بی نام

دیشب برای اولین بار توی این پنج شیش سالی که داداشم ازدواج کرده و مستقل شده، مجبور شدیم شب رو تو خونه ی اونا بمونیم! خداییش عروسمون توی این سالها خیلی اصرار میکرد که ما و مخصوصا من، چند شب پیششون بمونیم اما کلا از اون خونواده ها نیستیم که مزاحم عروس بشیم که ازمون متنفر بشه (یکم تعریف از خود بد نیست!) 

خونه ی داداش اینا خیلی گرمه، از بیرون کولر نصب کردن و وقتی روشنش میکنن مجبورن پرده رو تا یه قسمتی کنار بزنن! (اینو اینجا داشته باشین)

دیشب از گرما گفتم برم یکم تو بالکن وایسم که هم چراغای بیرون رو تماشا کنم، هم یه بادی بهم بخوره و خنک شم، "با حجاب کامل" اونجا وایساده بودم که یهو احساس کردم روی پشت بوم همسایه ی رو به رو یه چیزی تکون میخوره، با دقت که نگاه کردم دیدم یه مرد (شاید هم پسر) با این دوربین های شکاری، داره جایی رو دید میزنه، درسته مشکل حجاب نداشتم اما رفتم داخل و گفتم حواستون باشه پرده رو که کنار زدیم این یارو معلوم نیست داره رو پشت بوم چه غلطی میکنه، عروسمون گفت نه بابا شاید خیالاتی شدی، گفتم شاید من اشتباه میکنم... تقریبا یه ساعت بعد داشتیم آماده میشدیم بخوابیم، دیدیم که هنوزم اونجاس... یهو میلاد داد زد "وقتی شکایت کردیم اونوقت بیا دید بزن" طرف فوری در رفت و دیگه نیومد... یعنی یه آدم چقد میتونه بی غیرت باشه که واسه دید زدن ناموس مردم بره تجهیزات تهیه کنه که شبا بتونه زنه بی حجاب همسایه رو ببینه... به نظر من مردی که غیرت نداشته باشه (اول برای اعمال خودش، بعد اعمال بقیه) حیوونی بیش نیست! 

+ قرار نبود شب رو بمونیم، شلوارم مناسب نبود، عروسمون گفت برام شلوار راحتی میاره، گفتم آخه تو خیلی خیلی لاغری، گشادترین شلوارتم اندازه ی من نمیشه، رفت یه شلوار آورد پوشیدم اندازم شد! داشتم پز می دادم که مامان بفرما، هی میگی چاق شدی، نگاه کن شلوار عروسمون اندازم شد! یهو عروسمون گفت شلوار زمان حاملگیمه :)) قشنگ به فنا رفتم... (جدا از شوخی عروسمون اینا خونوادگی از اونایی ان که هرچی بخورن چاق نمیشن، یه پوستن و یه استخون، وگرنه من نرمالم!!) :)


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۴
بی نام

تو سریال مزخرف شهرزاد، سه جور عشق وجود داره! عشق بین شهرزاد و فرهاد که واقعا حال آدمو بهم میزنه... هی شعر تحویل هم میدن و آدم چندِشش میشه! 

دومی عشق یه طرفه ی قباد به شهرزاده! بیشتر خودخواهیه، چون حاضره زندگی رو برای شهرزاد که دوسش داره جهنم بکنه اما خودش به خواسته ش برسه! 

و اما سومی... عشق بین صابر و شیرین... به این میگن یه عشق درست و درمون! یعنی صابر حاضره تمام سختی ها و بدبختی ها رو تحمل کنه اما آب تو دل شیرین تکون نخوره... تازه با محبت و وفاداری ای که به شیرین داره، کار اشتباهی هم که تو گذشته کرده بود رو تونست جبران کنه، حالا واسه ما بود میگفت من دیگه از چشم فلانی افتادم و ولش کن دیگه! حتی تلاش هم نمی کرد که نشون بده پشیمونه، جبرانش پیشکش! 

کاش یکی هم بود مثل صابر ما رو میخواست... حالا ما به اندازه ی شیرین دردسرم نداریمااا اما چه کنیم که شانس اون از ما بیشتره :)) حسادت در این حد :)

+ امروز واکسن دو ماهگی سهیل رو زدن

طفلی فقط از صبح گریه میکرد و نمی تونست پاشو تکون بده، خوشحالم که ما این دردها رو تو بچگی گذروندیم و چیزی یادمون نمیاد، هرچند تا باشه از این دردا، حداقل بهتر از اینه که بعضیا با حرفا و اعمالشون دل آدم رو به درد میارن! 

بعدا نوشت:

چطوریه که گفتی دوسم داری و الان غیرتت قبول میکنه که به اسم خواستگار واقعی یا خواستگار نما، با هرکس و ناکسی هم کلام بشم؟ داری بی غیرت میشی عزیزم... 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۳
بی نام

به قول یه اصطلاح تو دیالوگ های سریال شهرزاد که الان وقت کردم و دارم نگاه میکنم و هنوز هم معتقدم اونی که تا حالا این سریال مزخرف رو ندیده شیش هیچ از بقیه جلوتره، پشت بَنده اون خواستگاری که قرار بود تو پارک ملاقات داشته باشیم و اینا... ما خیلی سعی کردیم که بپیچونیم، اما بخاطر اصراری که داشتن بالاخره امروز رفتیم و ملاقاتی خیلی خیلی کوتاه و مختصر صورت گرفت! اون طوری که من بدبینانه فک میکردم که ممکنه با عروسشون زیادی صمیمی باشه، اونقدر مذهبی بودن که از نگاه های پسره که من از زیر چادر مانتو و شلوارِ رنگ روشن پوشیده بودم فهمیدم که حتی از تیپ من هم خوشش نیومد و گویا انتظار داشت خیلی ساده تر و سنگین تر لباس بپوشم و بخاطر این حدس زدم که از اون خانواده هایی هستن که محرم نامحرم حالیشونه! مخصوصا که عروسشون یه خانوم چادری و باوقار بود! 

یه آقا پسر قد بلند و البته عینکی که خب چهره ی بدی هم نداشت! 

وقتی الناز ازم پرسید که اونو پسندیدی خیلی قاطعانه گفتم نه... اما بعدش یکم سست شدم... نه که بگم با یه نگاه عاشقش شدم... اصلا بحث این حرفا نیست، بحث بحثه تنهایی و خستگیه... لامصب درد بدیه! 

:( :( :(

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۰
بی نام

ما کلا خونواده ی کم مصرفی هستیم! مثلا الان که هوا گرمه، با اینکه داریم تلف میشیم ولی نه پنکه داریم نه کولر! داشتیم هم استفاده نمیکردیم چون مامان سرما به دستش بخوره شدیدا دستاش درد میگیره و... خلاصه سعی میکنیم لباس نازک بپوشیم، پنجره ها رو باز بذاریم و از وسایل ابتدایی مثل بادبزن دستی استفاده کنیم! توی زمستون هم اگه هوا خیلی سرد بشه تا جای ممکن سعی میکنیم لباسای مناسب بپوشیم و در نهایت وقتی نتونیم مقاومت کنیم فقط یکی از بخاری ها رو روشن میکنیم و به محض اینکه خونه هواش به تعادل برسه خاموش میکنیم! 

میخواستم اینا رو بگم که بگم که انصاف نیست که برق ما رو قطع کنن! ما که استفاده ای نداریم که الان مجبور باشیم تو تاریکی بشینیم و منم غم و غصه هام یادم بیاد و دلم تنگ بشه و هی بشینم این آهنگ رو گوش بدم و هی گوش بدم و هی گوش بدم و چند قطره ای هم اشک بریزم واسه این آهنگه تقریبا شاد... اصلا انصاف نیست! 

دریافت
حجم: 8.6 مگابایت

+ کاش میتونستم این آهنگ رو براش بفرستم :( ولی خب نمیشه دیگه! چون نیست! حیف :(((

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۴
بی نام

و قسم به خدای احد و واحد نمی بخشم کسی رو که درس خوندن های منو مسخره میکنه و سعی میکنه با حرفاش منو از قبولی و آخر و عاقبت درس خوندن دلسرد کنه! امیدوارم خودش به این دردِ بی حوصلگی و بیکاری و بی برنامه گی و کلا داغون بودن من مبتلا بشه! 

یعنی روزی که من دست از درس خوندن بردارم یا باید بچه داری کنم، یا باید برم سرکاری که ساعات کاریش طولانیه، یا اونقدر پول داشته باشم که هی برم این ور و اون ور و با هرکی که از راه رسیدم خوش بگذرونم تا گذر وقت رو حس نکنم وگرنه یا دق میکنم میمیرم یا افسردگی میگیرم! 

من مثل شماها نیستم که بیست و چهار ساعت بشینم فیلم ببینم، یا گیم بازی کنم یا اهل دور دور با رفقا باشم... فیلم نهایتش یه ساعت، گیم که اصلا اهلش نیستم... خواب (طول روز) هم فوقش ۲ ساعت، بیرون رفتن هم اگه ۵ تا دوست داشته باشم، میشه پنج روز و بعد دیدار بعدیمون میشه سال بعد این موقع، مطالعه هم فوقش دو ساعت... هر کدومشون بیشتر از این بشه واقعا حالمو به هم میزنه مخصوصا خواب! نت هم که الحمدا... انگیزه (شما بخونین مخاطب خاص) که نیست فوقش نیم ساعت که اونم اغلب به چک کردن مطالب گروه ها و کانال ها سپری میشه! 

امروز، اولین روز بعد از کنکور، یه مُرده ی متحرک بودم... خیلی بی حوصله و بی حال، چقد بَده این حس و حال! 

+ شدیدا به یک نفر نیازمندیم... خودتو برسون لعنتی... قبل از اینکه دیر بشه :(

بی ربط نوشت: 

آغوش تو آرام ترین نقطه دنیاست، هرچند که دیوانه ترین مرد جهانی... نمیدونم از کیه ولی هرکی گفته...عجیب گفته!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۵
بی نام

ما که رفتیم کنکورمونو دادیم اما سازمان سنجش این رسمش نیست که سوال خارج از کتاب میدی! یعنی سوال ها طوریه که کسی که از کلاسها و کتاب های کمک آموزشی استفاده نکرده، به هیچ وجه... تاکید میکنم به هیچ وجه نمیتونه فقط با خوندن کتاب های درسی بتونه رتبه ی خوبی بیاره و رشته ی خوبی قبول بشه... و این اصلا نه انصافه نه عادلانه... هرچند ما که دیگه ازمون گذشته ولی یه فکری به حال نسل جدید بکنین! 

دقیقا صندلی پشت سر من، یه دختر بود فارغ التحصیل رشته ی مامایی، پشت سر اون یه دختر دیگه بود فارغ التحصیل پرستاری! اومده بودن کنکور بدن برا پزشکی! جامعه ی ما داره کجا میره که همه تلاش میکنن پزشک بشن؟! چقد پزشک مگه یه جامعه نیاز داره؟ اینقدی که دانشگاه های ما هر ساله دانشجوی پزشکی قبول میکنن، بعد از چندسال فک کنم حمال هم با مدرک پزشکی قراره استخدام بشه (یه وقت پزشکا فک نکنن دادم بهشون توهین میکنم، واقعیته!) 

+ ریاضیش خیلی سخت بود... بقیه ی سوال ها هم تقریبا مثل پارسال... 

+ شعار هر ساله ی من: امسال نشد... سال بعد :)

+ قرص ایده ی فوق العاده ای بود... تنها سالی بود که هیچ سردردی نداشتم :)

+ خداییش پست قبلی کی بود که مخالف پستم بود و مخالفتشو اعلام کرد؟!

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۶
بی نام

وسایلامو آماده کردم که چیزی کم و کسر نیاد، آب معدنی و یه بیسکوییت هم فعلا گذاشتم تو یخچال تا فردا خنک بشه! ببینین چیزی کم نداره؟

هر سال بعد از اینکه دفترچه ی عمومی رو جواب میدادم، همین که دفترچه ی اختصاصی رو میدادن سر دردم شروع میشد و اکثر سوالا رو که بلد هم بودم بخاطر سردرد رد میکردم و اونایی که کمتر به فکر کردن نیاز داشتن رو حل میکردم و باعث میشد درصدام کم بشه! دختر همسایه مون گفت چرا قرص با خودت نمیبری؟ و امسال برای اولین بار میخوام سر جلسه دوپینگ کنم! 

مثلا امروز داشتم سوالای پارسال رو حل میکردم، درس فیزیک، ۴ تا سوال بیشتر از پارسال تونستم حل کنم و اتفاقا راحت هم بودن، فقط بخاطر سردرد حلشون نکرده بودم و حیف! 

یکی از دوستام برام پیام فرستاده که:

راضی ام ازش! :)

 + فردا این موقع :)

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۶
بی نام

قراره یه خواستگار بیاد که همون دیدار اول بریم بیرون همو ببینیم، از این مدل خواستگاری ها خوشم میاد که الکی نمیان خونه مون که مزاحمت ایجاد کنن، همون بیرون بدون اینکه در و همسایه بفهمه یا همو پسند میکنیم یا پسند نمی کنیم! یه چیزش خیلی رو اعصابمه، اینکه عروسشون خیلی پیگیر مساله س! خودشم هی میگه برادر شوهرم مثل برادرمه! تو ذهنمه روزی که پسره رو دیدم اول از همه ازش بپرسم رابطه ش با این زن داداشش در چه حد مثل خواهر و برادره، چون من خیلی روی این مسائل حساسم! خب من با برادرم دست میدم، میبوسمش، بغلش میکنم، اونم اگه به اسم خواهر و برادری همچین رابطه ای داشته باشه با زن داداشش قطعا جواب من منفیه! 

نمیتونم به اسم روشنفکری قبول کنم که طرفم با هر دختری که میخواد هرجوری که راحته رابطه داشته باشه، حتی اگه با اون دختره فامیلشون توی یه خونه بزرگ شده باشن، اما تا وقتی که نامحرمن، باید توی روابطش دقت کنه و اگه زمان مجردی هر طور بوده، بعد از ازدواج باید رعایت کنه تا بتونه با من یه زندگی آرومی داشته باشه، وگرنه صبح تا شب باید شاهد دعواها و قهرهای مختلف باشه! 

والا قبلا پسرامون یه چیزی داشتن به اسم غیرت! الانم دارن ولی یه طرفه عمل میکنه، مثلا میگه من با دختر همسایمون دست میدم چون باهم بزرگ شدیم اما تو (زنش) باید پیش داییت (که محرمه) روسری سر کنی! در بهترین شرایط میگه من که حسی به دختر همسایه ندارم، تو هم با پسر همسایه تون دست بده به شرطی که حسی نداشته باشی! مگه میشه همچین چیزی؟! وقتی هم تعجب میکنم در مقابل اینجور هوس بازی ها، متهم میشم به اینکه خودم مشکل دارم که با دست دادن به نامحرم فکرای بد میکنم و اینا! جالبه بخدا! 

الحمدا... توی این دوره زمونه که فساد تو جامعه بیداد میکنه بیشترش از طرف زن های متاهلی هست که شوهر هم دارن، وضع دخترهای مجرد و مطلقه ها هم اصلا خوب نیست، من از نیت همسرم مطمئنم هم باشم از نیت اون دختری که باهاش میخواد صمیمی بشه اصلا مطمئن نخواهم بود، چون خیلی زندگی ها رو دیدم که به اسم همین روشنفکری و مثل خواهرمه و دوستمه و میخوام بهش کمک کنم (هیشکی ندونه فک میکنه یه عمر مشاور خانواده بوده) و فلانه از هم پاشیدن و... تف به همچین آدم ها! 

اگه کسی اومد طرفتون و گفت من دوست دارم اما با فلان نامحرم تو فامیل هم رابطه ی صمیمانه ای دارم دو حالت داره، یا خیلی هوس بازه و نمیتونه رابطه شو به فقط همسرش محدود کنه، یا اصلا شما رو دوست نداره چون که شاعر میفرماید:

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
بی نام

اینم از کارت ورود به جلسه م :)

یادم میاد یه دوستی داشتم میخواست بهم ثابت کنه که کارت ورود به جلسه شو گرفته اومد از اون گوشه سمت راست کارتش که آرم سازمان سنجشه عکس گرفت برام فرستاد، طوری که عکس و مشخصاتش نیوفته!! بعد من موقعی که نتایج آزمون میومد شماره شناسنامه و شماره داوطلبیمو میدادم بهش که بره اول اون نگاه کنه... میخوام بگم دوستام اینجوری به من اعتماد داشتن که نمیذاشتن حتی عکسشونو ببینم! 

حالا اون خوبه، یکی از دوستام یه اسکرینی برام می فرسته که حواسش نیست که کد ملیش هم تو عکس افتاده، فرداش میرم میبینم عکس رو حذف کرده! یعنی ترسیده کد ملیش رو من داشته باشم... به نظرتون با کد ملی چیکار میشه کرد؟! درسته هیچوقت به روش نیاوردم اما از این کارش واقعا دلم شکست... خودشم رفیقی که پسورد و رمز اینستامو بهش داده بودم و اینقد بهش اعتماد داشتم... میخوام بگم دوستام اینجوری به من اعتماد داشتن! 

حالا اونم خوبه، یکی اومد ادعا کرد منو دوست داره حتی اسمشم بهم نگفت :)) به نظرتون با یه اسم چیکار میشه کرد؟! میخوام بگم حتی اونایی که منو دوست داشتن هم اینجوری به من اعتماد داشتن! 

در کل میخوام بگم که آدما خیلی چیزا رو میفهمن فقط به روتون نمیارن، نذارین به حساب اینکه زرنگین و طرف نفهمید و از این صوبتا... ما شما رو رفیق حساب میکنیم نادیده میگیریم نارفیقی هاتونو، وگرنه خیلی هم خوب دل آدمو می شکنین!

+ محل امتحانم مشخصه، کی میاد دنبالم منو ببره و برگردونه؟ هرکی میاد ترجیحا ماشین داشته باشه، بخوام با تاکسی اینا برم نیازی به همراه اضافه ندارم :)

بعدا نوشت:

خواستن حذف بشه... اطاعت امر شد :)

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۰
بی نام