...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

مثلا پست ثابت!

این پستِ اوله توی این وبلاگ! همه چیزش خوبه فقط شکلک نداره! آدرس وبلاگ قبلیمم اینه (برای آشنایی و کسب اطلاعات بیشتر درباره ی من)

چی بودیم چی شدیم

راستی اگه دقت کنین توی آدرس این وبلاگ یه حرف b جا افتاده! قرار بود اسباب کشی باشه که اینقد حرف b زیاد داشت که به b هاش اصلا دقت نکردم!(واج آرایی حرف ب) شما به بزرگی من ببخشید!!

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۶
بی نام

پنجشنبه شب بود که یهو دیدیم داره برف میاد، از اون برفای دونه درشتی که جون میده واسه قدم زدن... همینجوری که از پشت پنجره زل زده بودم به برفا، گفتم میلاد پایه ای بریم بیرون برف بازی؟! گفت خواهرجون هر دومون سرماخوردیم، بریم بیرون زنده برنمیگردیم دیگه... دیدم حق با اونه، دوباره زل زدم به برفا اینبار با حسرت البته...

یه درخت درست جلوی پنجره ی اتاقمه، من فصل ها رو با تغییراتی که اون میکنه متوجه میشم... آخه تبریز فصلهاش با تقویم جلو نمیره و همینجوری عشقی یهو دیدین بهار شده :) برف چه خوشگل کرده بود این درخت رو...

مهد کودک که میرفتم یه شعر بهمون یاد داده بودن که یه تیکه ش از اون زمان یادم مونده، هر موقع برف میاد نمیدونم چرا ناخودآگاه یاد اون شعر میوفتم:

از آسمون برف میاد هرجا سفیده جون

روز به این خوشگلی هیشکی ندیده جون

روی زمین ها پُر از برفِ سفیده

روی درختا، برفا رو هم خوابیده...

هییی هییی! 

یه آهنگ قشنگی هم داره که اگه خودم بخونم متوجه میشین :)

+ یه نفر (خودتون میدونین اهل کجا دیگه لازم نیست من بگم خخخ) هم نبود باهاش بریم قدم بزنیم و آدم برفی درست کنیم و گلوله ی برفی پرت کنیم توی اون چشم بادومیش و هرهر و کرکر بهش بخندیم و اگه اونم خواست تلافی کنه فحش های فارسی (و گاها ترکی) بهش بدیم و نفهمه و باز بهش بخندیم :))

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۷ ، ۱۸:۳۱
بی نام

میرم که یه سر به بچه هام بزنم، نزدیکشون که میشم بوی خوبی از برگاشون میاد... بوی تربچه ی واقعی... باورم نمیشه که رشدشونو دارم با چشم خودم میبینم... تغییری که توی این مدت داشتن این بوده که تعداد برگاشون زیادتر شده و بزرگتر شدن و ساقه هاشونم ضخیم تر شده...

مامان به شوخی میگه بیا ما هم مثل اون "دوستت" که میگفت ترب ها رو از خاک درمیاورد تا ببینه بزرگ شدن یا نه، ما هم اینا رو از خاک در بیاریم ببینیم چجوری شدن... میگم دوستم؟؟ کدومش؟! بعد یادم افتاد آره یکی یه همچین چیزی قبلا برام کامنت گذاشته بود... اما کی بود و دقیقا چی گفته بود و توی کدوم پست بود رو.... بالاخره پیدا کردم :) و متوجه شدم ایشون کسی نبودن جز آقای بانوی ژرمنیه خودمون :) 

+ یه پست بلند بالا نوشته بودم راجع به مضرات خوبی کردن به دبگران مخصوصا اقوام، ولی به دلایلی معلوم منتشرش نکردم... تهش خواهش کرده بودم که به هیچ احدی حتی ذره ای خوبی نکنین که بعدا مجبور نشین مثل من به خودتون هر روز صدبار لعنت بفرستین... اگه هم اون دنیا خدا ازتون پرسید که چرا خوبی نکردی بگین بی نام گفته؛ من خودم با دلایل محکمه پسند و کلی مدرک جواب خدا رو میدم! 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۱۰:۳۴
بی نام

ده دقیقه مونده وقت اداری تموم شه، یه زنگ میزنم خونه ببینم چه خبر! آبجی گوشی رو برمیداره و میگه مهمون داریم، میپرسم کیه؟ میگه واست خواستگار اومده! میگم بدون هماهنگی؟ مگه عهد بوقه؟! میگه حالا میای تعریف میکنم، میگم تا قبل از اینکه من برسم خونه ردشون کنین برن، حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم! اما اونا پرروتر بودن و اونقدر نشستن تا من رسیدم خونه و بازم نشسته بودن و از دیدن من سیر نمیشدن انگار (خود خودشیفته پندار) :)

نزدیکای خونمون یه مکانیکی هست که صاحب اون سالهای زیادیه اونجا کار میکنه و به تازگی اومدن تو همسایگی ما خونه خریدن و خیلی خیلی به تازگی فهمیدن که من دختر کی ام و وقتی فامیلشون از این آقای مکانیک سراغ یه دختر خوب رو میگیره واسه ازدواج، بدون معطلی منو معرفی میکنه و حتی خود اون آقا زنگ میزنه خونمون و از مامان اینا میخواد همین امروز اجازه بده بیان که یوقت منو از دست ندن! 

کاری ندارم که به خودیه خود جواب من منفیه و شاید یکم خودخواهانه به نظر بیاد اما میخوام بگم که افتخار ما دهه شصتی ها به اینه که بین در و همسایه هایی که سالهای زیادیه ما رو میشناسن و زیر نظر گرفتن آبرو داریم و به عنوان یه شخص باحیا شناخته شدیم... نه مثل خیلیا تنها افتخارمون آرایش و تیپ و دوس پسر و اینا باشه! بگذریم...

اتفاقا امروز صبح هم که با مهسا (همکارم) وسط کار مرخصی ساعتی گرفته بودیم و رفته بودیم بیرون واسه یه سری کارهای بانکی، توی راه راجع به همین خواستگاری ها حرف میزدیم (حرف های خاله زنکی بین دخترا) که من گفتم که آدم حداقله حداقل باید اون لامصب رو که میاد خواستگاریش ببینه و به دلش بشینه و بعد بهش بله بگه تا بعدها (بعد از عقد) بتونه بهش علاقه پیدا کنه، وگرنه اگه از همون روز اول به دلش نشینه تا آخرش هم نه علاقه ای میاد نه چیزی! بعد از این حرف با خودم فک کردم که چی شده الان چندسالی میشه که هیشکی به دلم ننشسته، یادم افتاد بخاطر این بوده که اون زمان که جوونتر بودم و جاهلتر و هر مو قشنگی که میدیدم فرتی به دلم مینشست، همون آدم بعد از مدتی چنان بی لیاقتیشو ثابت میکرد که بعدها می گفتم عجب ... بودم که از فلانی خوشم میومده! ولی مهسا عقیده ی دیگه ای داشت و بهم گفت تو راه دلتو بستی و خودت نمیخوای کسی رو راه بدی، بازم فک کردم دیدم نه! اینم درست نیست... همین الانشم یکی به دلم نشسته، با اینکه حتی... ولی خب اون کجا و من کجا... اون همکارای دکترشو مگه ول میکنه بخاطر منه لیسانس؟! اصلا مگه غرورش اجازه میده با من هم کلام شه یا بهم علاقه مند شه؟! اهل نماز هم اگه باشه و دو سه رکعت هم که دست و پا شکسته نماز بخونه دیگه واویلا... فک میکنه شده خوده خدا نعوذباا... مگه دیگه به من و امثال من محل میده؟! بعد جالبه که اگه پیگیری کنیم احتمالا دلش پیشه داف محلشون که همه باهاش خاطره دارن گیره... عجب! نمازش چجوری از زشتی اونو بازمیداره آدم رو متحیر میکنه! 

 والا بخدا تنها ما دخترا مادی گرا نیستیم... پسرای این زمونه بدتر از ما هستن فقط اونا یکم با سیاست پیش میرن... همین که موقع خواستگاری شغل پدر آدمو میپرسن و وقتی میبینن پردرآمد نیست دیگه خبری ازشون نمیشه یعنی اونام دنبال پول و پله ی پدر دخترن.... باز ما دخترا روی پول خوده پسره سرمایه گذاری میکنیم و معمولا چشم داشتی به پول باباش نداریم اما چه کنیم که آخرش هم ما میشیم مادی گرا و ظاهر بین و کلا آدم بده قصه! 

+ کلا از مقوله ی خواستگار بدم میاد، وقتی هم با یه همچین مواردی که دختر رو نادیده میگیرن و باهاش مثل یه شیء برخورد میکنن روبه رو میشم، از زمین و زمان بیزار میشم! پست امروزم رو به دل نگیرین...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۷ ، ۰۰:۰۱
بی نام

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم، برخلاف خیلیا که گوشی (ملعون) شونو چک میکنن، سریع میپرم میرم سراغ گلدونام! جدیدا تربچه های توی یکی از گلدونام دارن صاحب دومین جفت برگ (برگ های سوم و چهارم) که همون برگ های اصلی و قابل خوردن تربچه هست، میشن! چنان ذوقی دارم که اصلا قابل وصف نیست! :)

مامان هی میره و میاد میگه اگه تابستون بود و هوا گرم، اینا حتما تربچه میدادن! میگم مامان توروخدا پیش بچه هام این حرف رو نزن، ناراحت میشن، من به همین برگ هاشونم راضی ام!! فوقش تربچه هم ندادن همین برگ ها رو میکَنم و میخورم! :)

تربچه های توی اون یکی گلدونم یکم رشدشون کندتره!! من احساس میکنم خاکشون مشکل داره! خاک اینی که عکسش هست، خاک باغچه س! خاک اون یکی (با رشد کُند) از این خاک هاییه که بیرون بسته ای میفروشن!! یعنی روزی رو میبینم که صاحب یه مزرعه ی کوچیک هستم که  توش میتونم هرچی میخوام بکارم و بدین ترتیب از زندگی لذت ببرم یا با این وضع جامعه و دولت و اقتصاد و اینا باید به همین دوتا تربچه قناعت کنم و بگم الهی برای همینم که هست شکر، بیشتر از این دیگه نمیخوام؟! :(

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۷ ، ۱۰:۵۷
بی نام

خیلی دوست دارم بدونم اولین نفری که اومد زر زد و گفت که اونایی که نمیان دنیای مجازی یعنی تو دنیای واقعی خیلی خوشن رو ببینم و بهش بگم زر مفت نزن خواهشا! من اون موقع ها که هی تو دنیای مجازی بودم بهترین دوران زندگیم بود، الان اینقد تو مشکلات گیر کردم که حتی نمیتونم بیام وبلاگم و خیلی تلگرافی و سرپایی به وبلاگ های مورد علاقه م سر میزنم... این یعنی تو دنیای واقعی خیلی خوشم؟؟ کدوم احمقی همچین تزی داده؟! اینترنت و دنیای مجازی واسه ما ایرانی ها تنها تفریح و دلخوشیه... تفریح رو کی میکنن؟ وقتی که دل خوشه! آقا یا خانومی که حرف مفت میزنی یکم فک کن بعد حرف بزن! (قشنگ معلومه این روزا اعصاب مصاب ندارم یا بیشتر توضیح بدم؟)

از اینکه پست هاتونو میخونم و کامنت نمیذارم که دلخور نیستین؟ طرف میره مهمونی بعد به صابخونه که تو آشپزخونه داره وسایل پذیرایی رو آماده میکنه میگه :"زحمت نکش واسه خوردن نیومدیم که، اومدیم خودتو ببینیم" بعد اگه ازش پذیرایی نشه آبروی اون صابخونه رو میبره... الان شمام خدایی نکرده واسه کامنت گذاشتن و تعریف و تمجید و اینا که پست نمیذارین؟ یا واسه این که منم حتما وبلاگاتونو دنبال کنم و پست هاتونو بخونم و الکی حرفاتونو تصدیق کنم که دنبالم نمیکنین؟! اگه اینجوریه چراغا رو خاموش میکنم هرکی میخواد بره بره... یهو ببینم ده تا از دنبال کننده هام کم شده بهتر از اینه که یکی یکی برین و من هی باید برم لیست دنبال کننده هامو چک کنم که ببینم کی از من خسته شده و رفته و هی تو دلم خدا خدا کنم که فلانی نباشه ها، اون یکی نباشه ها، این یکی نباشه ها (برخی وبلاگ های خیلی مورد علاقه م که تعدادشون کم هم نیست)

شب یلدا کتاب حافظ پیدا نکردیم آنلاین یه تفالی زدیم... اعتقاد ندارم، ایضا خاطره ی بعدی هم دارم از آدمی که شب یلدا به نهج البلاغه تفال میزنه و یه هفته بعدش میاد ازم خواستگاری میکنه و خودشو میکنه کسی که تا ابد نفرین منو به همراه داره! خلاصه این اومد: 

تفسیرشم این بود:

به من ثروت برسه دیگه چیزی نمیخوام حافظ جان :) ثروت به تنهایی کلی دوست و آشنا و عاشق سینه چاک حتی، به دنبال داره! اصلا تو چی میدونی حافظ جان که من چی میگم... :/

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۷ ، ۲۲:۲۰
بی نام

شازده کوچولو پرسید:

غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟؟؟

روباهه گفت: اینکه بری و کسی نفهمه...

شده حکایت من توی تمامی شبکه های اجتماعی و غیر اجتماعی و کلا مجازی... بگذریم!


هرچی می کاشتم رشد میکرد و رشد میکرد، به یه حدی که می رسید خشک میشد میمُرد! از نظر خودم مشکل از بذراشون بود اما از نظر بقیه مشکل از اونی بود که اونا رو میکاره، به هرکی می گفتم با گیاهام مشکل دارم می گفتن (معنی تحت الفظیش از ترکی به فارسی) دست فرق داره، منم حرص میخوردم که مگه من چمه که دوتا لوبیا هم نتونستم سبز کنم؟ 

رفته بودیم فروشگاه واسه مهمونی آبجی که این هفته س یکم چیزای گیگیلی پیدا کنیم خیلی خیلی اتفاقی اینو پیدا کردم

بله! بذر چندتا گیاه دیگه هم بود اما واسه اینکه ببینم توی پرورش گیاه، بذر مهمه یا (به قول بقیه) دسته کشاورز، خریدمش تا شاید مشکلم حل بشه... فعلا قد و قواره شون این همه شده:

یعنی چنان ذوق و شوقی دارم که اگه اینا هم خشک بشن و بخوره تو ذوقم حسابی افسردگی میگیرم! 

+ از زمان دانشگاه استادمون توصیه کرده بود که کتاب "مزرعه ی حیوانات" رو حتما بخونین! با خودم می گفتم دوتا حیوون چی دارن که بهمون بگن... این اواخر گوش دادن به فایل صوتیش (حس خوندن نیست کلا) رو تموم کردم... چقد انقلاب اون حیوونا و اتفاقاتی که بعدش میوفته آشنا بود... واقعا به این میشه گفت شاهکار! کتاب صدسال تنهایی رو شروع کردم، همچین چنگی به دل نمیزنه! حالا شاید آخراش جالب بشه... فعلا که به زووووووور دارم گوش میدم :)

+ امروز صبح که داشتم می رفتم سرکار، جلوی یکی از مغازه های نزدیک محل کارم، جایی که یه عالمه پسر جوون و خوشتیپ اونجا کار میکنه و یکیشونم از همه خوشگلتره :) چنان خوردم زمین که نفهمیدم چجوری افتادم و پاشدم و خداروشکر کسی اون دور و بر نبود که منو توی اون حال ببینه! ولی درستش این بود که وقتی من میخوردم زمین یکیشون (اون خوشگلتره) سریع از مغازه میومد بیرون و کمکم میکرد بلند شم و منم خودمو میزدم به اون راه که نمیتونم راه برم و بعد حسابی ازش کولی میگرفتم... اما متاسفانه واقعیت چیز دیگه ای بود... پس اینا چی ان که توی این سریالای کُره ای نشون میده؟! چرا همه چیزای خوب برا اوناس؟! :( حتی زمین خوردنشونم آخرش قشنگه اما واسه ما تنها چیزی که داره پا درد و زانو درد و خاکی شدن لباسه :(


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۰۸:۴۰
بی نام

قریب به دو سال بود که کامپیوتر خونه خراب بود و جمعش کرده بودم و گذاشته بودم کنار که سر اولین فرصت تبدیلش کنم به یه لپ تاپ! چندباری تصمیم گرفتم تعمیرش کنم، همسایه مون که توی کار تعمیر کامپیوتره و یبار سرمون کلاهه گُنده ای گذاشته بود هی میگفت هاردش سوخته و این دیگه داغونه و اینا... پول یه کیس رو ازم میخواست که تعمیرش کنه... مغز خر نخورده بودم! یه روز که همینجوری داشتم به سیستمش نگاه میکردم دیدم اون سیمی که به هارد وصله دو تا سر داره...(من متخصص کامپیوتر نیستم اگه اصطلاح یا اسم خاصی دارن دَم و دستگاهش، من کلا بی خبرم و هیچی نمیدونم و هی نگین این اسمش فلانه و اشتباه گفتی و اینا...!) اون سیم رو درآوردم و اون یکی سر رو وصل کردم... در کمال ناباوری کامپیوتر روشن شد و الان دو ماهی میشه خداروشکر داره کار میکنه و فقط گاهی ادا میده... 

واسه نصب برنامه ای مجبور شدم مودم رو بهش وصل کنم... توی بوک مارک (bookmarks) فایرفاکس چندتایی سایت که احتمالا دوسشون داشتم رو ذخیره کرده بودم...بینشون وبلاگ شباهنگ (تورنادو/ نسرین) بود... این دختر چندباری آدرس وبلاگش رو گم کرده بودم و هربار با هزارتا مصیبت پیداش میکردم! یکی هم وبلاگ کسی بود که جدیدا توی کامنت بعضی از وبلاگ ها میدیدم آشنا میادا اما یادم نمیومد کیه... وبلاگ بیمارستان دریایی (دکتر یونس) اون زمان که توی پرشین بلاگ می نوشت! یادم نمیاد از چند وقت قبل خواننده ی وبلاگش بودم، اما جالبه که با اینکه نمیشناختمش توی بیان هم باز از خواننده ش شده بودم... هرچند خیلی خیلی خاموش! و چندتا وبلاگ دیگه که به کل فراموششون کرده بودم!

این روزا بخاطر یه سری اتفاقات که سرم شلوغ بود و نتونستم بیام اینجا، وبلاگ های بروز شده به مرز بیست تا رسیده بود... وبلاگی به روز شده بود که آخرین پستش مال اردیبهشت بود... چندتا از آخرین پست هاشو خوندم، حتی یادم نمیومد دقیقا چی توی اون وبلاگ منو جذب کرده بود اما با دیدن پست جدیدش هم همچین بدم نیومد همچنان خواننده ش باشم! 

میخوام بگم نویسنده ی یه وبلاگ باید به قدری توانا باشه که حتی اگه رفت و با یه اسم دیگه برگشت باز هم بتونه خواننده های سابقشو (حتی اگه نشناسنش) مثل قبل جذب کنه! من که خودم عمرا از این دسته باشم... برم هم حتی دیگه روی برگشت ندارم، تا الانم توی رودربایستی موندم :)


+ هوای ابری و بارانی این روزهای تبریز...

+ هنوز آنقدرها درمانده نشده ام که نتوانم زیر باران های پاییزی تنهایی قدم بزنم... یا برایم سخت باشد هوای ابری این روزهای تبریز را بدون تو تحمل کنم... 

میدانی که منظورم چیست؟ آری! هنوز هم برای نیامدن هایت وقت داری... هرچقدر میخواهی میتوانی بهانه بیاوری و صبر مرا محک بزنی... هنوز طاقتم طاق نشده است... هنوز نبودنت را میتوانم تاب بیاورم... خیالت تخت!
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۹:۵۷
بی نام

آبجی به من سپرده بود که هر وقت رفتم بیرون و گوشواره ی کوچیکی دیدم براش بگیرم... آخه گوشواره های خودشو بخاطر اینکه بزرگه و سهیل راحت اونا رو میگیره و میکِشه درآورده... داشتم واسه آبجی گوشواره انتخاب میکردم که چشمم اینا رو گرفت و جوگیر شدم و خودمو تو خرج انداختم! 

نه اینکه خدایی نکرده فک کنین پولدار شدیم و طلا میخریماااا، نه! استیله! ما کجا طلا کجا؟! این پست رو هم میخواستم دیروز بنویسم اما گفتم اول برم سرکار و گوشواره هامو نشون همکارام بدم و یکم سربه سرشون بذارم که طلاس و بعد که کلاس گذاشتنام تموم شد اعتراف کنم که بَدَله! (همکارام معمولا پست هامو میخونن، اگه از قبل این پست رو میذاشتم امروز طلا نبودن گوشواره هام لو میرفت :) )


+ دختر یکی از فامیل های درجه ی دو به تازگی ازدواج کرده، قبل از اون شنیده بودیم که بخاطر دلایلی شدیدا لاغر کرده (خیلی چاق بود) و از زمان لاغر شدنش تا الان اونو ندیده بودیم تا اینکه دیروز مامان توی مراسمی اونو دیده و هی به هم نگاه کردن و آخر سر مامان گفته فلانی خودتی؟؟ چقد عوض شدی نشناختمت... بعد اونم برگشته به مامان من (!) گفته منم شما رو نشناختم!!! جوگیری تا چه حد؟! مامان من سالهاس هیچ تغییری نکرده... ناموسا نشناخته؟! یعنی ازدواج اینقد آدم رو شستشو میده؟! جل الخالق! شنیده بودیم عشق آدم رو کور میکنه... ازدواج هم عاره؟! 

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۹
بی نام

بعداز مدت ها به اصرار یکی از دوستان قدیمیه داداشم قبول کردم که یه مقاله ی کوتاه رو واسه پایان نامه ی بنده خدایی ترجمه کنم... دوست ندارم ترجمه کنم چون گرایش من ترجمه نبود... ادبیات بود که البته اونم دوست نداشتم... کلا زبان رو واسه یادگیریش دوست داشتم، دوست داشتم بفهمم و بتونم حرف بزنم... مثل همین زبان فارسیه خودمون (یا حتی ترکی) که بدون اینکه قواعد و گرامری بدونیم راحت حرف میزنیم و میفهمیم بقیه چی میگن، نه اینکه برم دیگه توی گرایشی تخصص بگیرم... شاید واسه همین خاطر بوده که حاضرم سالها همینطوری توی کنکور کارشناسی شرکت کنم اما یبار هم واسه ارشد زبان تلاش نکنم! قبل تر ها که اکثرا توی رودربایستی میموندم و ترجمه ای رو قبول میکردم سر قیمت چونه زدنم اینجوری بود که هزینه‌ ی هر صفحه باید نصف قیمت بیرون میشد و تعداد صفحه ها رو هم کم در نظر میگرفتم که طرف خرجش کمتر بشه، من هرچی بیشتر با دانشجو جماعت راه میومدم بیشتر اذیت میشدم... مثلا یه مقاله ی بیست صفحه ای رو ترجمه میکردم، تموم که میشد طرف میگفت اونو لازم ندارم دیگه و بدون اینکه حتی تشکر کنه (پول پیشکش... چون من قبل از تحویل به هیچ وجه پیشاپیش پول نمیگرفتم) که وقت گذاشتم در کمال پررویی میگفت حالا بیا این یکی رو ترجمه کن! یا بعد از ترجمه میگفت با اینکه خیلی از کلمه ها رو ترجمه نکردی (کلمه های تخصصی یعنی) ولی ممنون! در حالیکه من به همه می گفتم که من رشته م مترجمی نیست و هیچ اطلاعی از کلمه و اصطلاح های تخصصی رشته های شما ندارم و اونام قبول میکردن... اینجوری شد که این اواخر کسی اسم مقاله میاورد می گفتم وقت ندارم... برا این طرف هم چندباری بهونه آوردم که نمیتونم و حتی گفتم اینکار رو نمیکنم اما خیلی اصرار کرد و بهش گفتم اگه ناهار دعوتم کنی علیرغم میل باطنیم اینکار رو میکنم و فعلا که قول داده بعد از اتمام ترجمه منو ببره یه ناهار مهمون کنه :)

در کل میخوام بگم که آدمی که تنهاس، حاضره واسه یبار با کسی غذا خوردن دست به کاری (ترجمه) بزنه که اصلا دلش نمیخواد و متنفره حتی! سعی کنین تنها نباشین :) و حرف منو هم توی این قسمت آخر خیلی جدی نگیرین :)

+ خدا خَفت کنه دوسته میلاد... مقاله هه خیلی تخصصی و سخته :/
+ میترسم فردا روزی که کره ای رو کامل یاد گرفتم هی مقاله ی کره ای بیارن که ترجمه کن... ناموسا من فقط واسه مکالمه یاد میگیرم نه ترجمه :/
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۱
بی نام

یهو صبح (صبح که میگم یعنی ساعت ۹ که من میرم سرکار) نرسیده به دفتر صاحب کارتو ببینی که نون به دست داره از روبه روت میاد! بعد بری جلوش که کمکش کنی نون سنگک ها رو بیاری داخل دفتر و هنوز وارد نشده بهت بگه که مولود ازدواج کرده و تو همونجوری نون به دست خُشکِت بزنه و باورت نشه تا اینکه بری تو و ببینی بلههههه... مولود خانوم ازدواج کرده اونم با کی؟ با دوست داداشه من که از خیلی سال پیش حکم یه برادر غیرتی رو برا من داشت و اونقدی که اون روی من حساس بود، داداشام بهم اهمیت نمیدادن کلا! 

خداییش همو خیلی دوست داشتن و خیلی خیلی خوشحالم که بالاخره به هم رسیدن، هرچند هنوزم باورش سخته برام... یعنی یه جورایی سورپرایز شدم! اینقدی که مولود نقش منو توی این ازدواجشون مهم میدونست و تشکر میکرد باید اعتراف کنم که همچین کار شاقی هم نکردم... فقط یه جورایی واسطه ی خیلی خیلی کوچولویی واسه استارت یه آشنایی بودم که بحمدا... نتیجه ی خوبی داشت... 

آخرین باری که واسه ازدواج کسی از ته دلم خوشحال بودم، ازدواج پسر همسایه مون (که باهم بزرگ شده بودیم و هنوز هم اونو داداش خودمون میدونیم) بود و بعدش ازدواج این دوتاست... حس و حال اون زمانی رو دارم که داداشم (بابای مهیار) داماد شده بود و واسه اولین بار خواهرشوهر بودن رو داشتم تجربه میکردم... براشون آرزوی خوشبختی میکنم...


+ واسه خواننده های مجرد این وبلاگ هم آرزوی همچین ازدواج هایی (عاشقانه و عاقلانه) رو دارم :) برای متاهل ها هم آرزو میکنم زندگیشون با شادی و آرامش بره جلو :)

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۵
بی نام

تلویزیونو باز کردیم داریم یه برنامه تماشا میکنیم، یهو مینویسه ادامه ی برنامه بعد از اذان (به وقت تهران)... صدای تلویزیونو قطع میکنم تا یکم با مامان حرف بزنم! یهو دیدم مامان خیره شده به تلویزیون... میگم چیزی شده؟ میگه الان کجای اذانه نمیتونم بخونم... منم به زور تونستم بخونم... یه چیزی توی این مایه ها بود... :/

بعد میگن زبان چینی (نوشتار) سخته... ناموسا زبان ما هم اونقدا راحت نیست! 


+ موشه هنوز به دست قانون نیوفتاده... فراریه! برا سرش جایزه گذاشتیم :) 

+ چهارمین دنبال کننده ی خاموش... خوش آمدی :) 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۰
بی نام

صبح مامان رفته باشگاه... میلاد رفته سرکار... یه خواب ترسناک دیدم... بدم میاد که این خواب های ترسناک سریالی میشن، یعنی وسطاش که از خواب بیدار میشم و (تف به ریا) نماز میخونم و میخوابم ادامه شو میبینم.... حالا اگه از اون خوابایی باشه شبیه این سریالای دوست داشتنیم، فقط سی ثانیه ادامه داره و بعدش می پره میره توی یه خواب دیگه؛ از خواب هم تحریم شدیم و خبر نداریم؟! تنهام و تلویزیون رو باز کردم با صدای بلند که وقتی دارم آماده میشم از اون یکی اتاق هم بتونم بشنوم و یکم به ترسم غلبه کنم! مامان از باشگاه برگشته میگم هوا چطوره؟ میگه خوب! از روی مانتو چیزی نمی پوشم (اعتماد به حرف مامان) میرم سرکار...

زهرا بدو بدو میاد که از پشت میز سماور توی آشپزخونه صدای خش خش شنیده، مهسا پشت میز رو نگاه کرده و موشه رو دیده! میز رو جابه جا کردیم چیزی اونجا نبود... مهسا گفت مطمئنه دیده... گفتم اگه بود که با تکون دادن میز فرار میکرد... مهسا گفت کمد میز رو باز میکنم ثابت میکنم که هست! باز کرد... دونه دونه وسایلارو آورد بیرون... جارو بدست منتظر بودم اگه احیانا اومد بیرون بزنمش! یهو یه چیز سیاه با سرعت نزدیک به نور از داخل میز فرار کرد رفت بیرون به سمت خرت و پرت های اطراف سرویس بهداشتی! انتظار داشتن من اونقد عکس العمل سریعی داشته باشم که موشه رو بزنم.... درحالی که سرعتش اونقدر زیاد بود که چیزی که دیدم یه سایه ی سیاه بود! پشت سرم گفتن ترسیدم... منو میلاد چند وقت پیش یه موش گرفته بودیم و آورده بودیم خونه و مامان کلی دعوامون کرده بود... ترسیدم؟! 

ساعت دو وقت اداری تموم شد... هوا ابری بود و یکم سرد! نگران این بودم نکنه بارون بیاد... رسیدم جلوی خونه و با این صحنه مواجه شدم! 

تحت تاثیر قرار گرفتم :)

+ اگه فهمیدین تو عکس کی به کیه؟! :))

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۹
بی نام

یادم میاد اون زمان که دانشجوی شیمی بودم، آزمایشگاهه درس شیمیمون توی یه جایی بود شبیه زیر زمین که خیلی ترسناک و سرد بود! درست رو با روی ازمایشگاهه ما، آزمایشگاه زیست شناسی بود، یه جایی شبیه شکنجه گاه! یه روز بچه های زیست بدو بدو اومدن تو آزمایشگاه ما و گفتن که موش های آزمایشگاهشون قفسشونو شکستن و فرار کردن و اگه پاشون برسه تو آزمایشگاه ما (شیمی) حتما میمیرن! یه جیغ و دادی بلند شد و همه از آزمایشگاه زدن بیرون بجز چند نفر! یکی یکی موشها پیدا شدن و یه دونه کم بود... اون یه دونه هم پشت یه شوفاژ جلوی آزمایشگاه ما قایم شده بود... هیشکی جرات نمی کرد بره اونو برداره، حتی خدمه ی اونجا هم نزدیک نمیرفتن، بهونه شونم این بود که موش نجسه نمی تونیم برش داریم! من از نزدیک داشتم نگاش میکردم، درسته نمیتونم موش رو بگیرم دستم (حتی این جوجه رنگی ها رو هم نمیتونم بگیرم دستم) اما ازشونم نمی ترسم! یه موش سفید که دماغ و گوشاش صورتی بود... یه دختره اومد به من گفت تو از اون طرف یه کاری کن بیاد بیرون، من از این طرف میگیرمش! منم از اون طرف ترسوندمش و اون دختره خیلی راحت موشه رو گرفت دستش... کاری که پسرا هم ترسیده بودن انجام بدن... با این حال از ما دخترا همیشه به عنوان ترسو یاد میشه!

دیروز که رفتم سرکار و گفتن که یه موش توی دفتر رویت شده سریع یاد اون اتفاق افتادم... قرار شد اینبار صاحب کارمون وسایلارو تکون بده که موشه بترسه بیاد بیرون و منم از این طرف با جارو بکوبم تو سرش! ولی قبلش تو نظرم بود الکی جیغ بزنم که بچه ها بترسن و منم حسابی بهشون بخندم :) اما متاسفانه موشه پیدا نشد که نشد! 

امروز هم یکی از همکارامون که به شدت از موش میترسه اومده بود و کلی سربه سرش گذاشتم که آرزو موشه هنوز پیدا نشده و این یعنی هر لحظه ممکنه خودشو نشون بده و اونم می ترسید و موجبات شادی منو فراهم میکرد :) حالا خوشحالم از چیزی که من میترسم (یعنی عنکبوت) اکثر افراد میترسن و نمیتونن منو با اون تهدید کنن :) 

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۱
بی نام

میگه ازدواج کن! میگم نه... الان فقط دوست پسر! میگه وا؟! خل شدی؟ تو که اینطوری نبودی! تو که محرم نامحرم حالیت میشد؛ همش بخاطر این فیلم های کوفتیه که نگاه میکنی؛ دین و ایمون رو ازت گرفته... میگم اگه تنها نبودم این فیلما رو نگاه میکردم؟ هیچی نمیگه و نگام میکنه! یکم بعد میگه حالا جدی جدی دنبال دوست پسری؟ میگم نه اونجوری! میگه پس چجوری؟ میگم آدم مگه نمیتونه روزای اول با همسرش مثل دوست پسرش رفتار کنه؟ بعد از جاری شدن خطبه ی عقد و قبل از اینکه واسه اولین بار دست همو بگیریم؟! میگه نههه فیلما کار خودشو کرده! میگم فیلم هم نبود آدمای دورو برم که بودن؛ نیگا... همشون یکی رو دارن... براشونم مهم نیست به هم میرسن یا نه، حتی نامحرمن و خیلی کارای دیگه هم میکنن، منم آدمم، دل دارم، دلم میخواد، اما با محرمم :) ... می خنده میگه باشه... اما تو ازدواج کن...! 

+ سه شنبه که رفتیم نمایشگاه کتاب، فقط اونجاش که زهرا سعی داشت دوغ بریزه رو من، اما دوغِ خودش به طور کامل تخلیه شد روش :) خودشم پیش کی؟! پیش همون شخص مجهول الوهیتی که زهرا خیلی باهاش رودربایستی داشت :) حتی تصورشم باعث میشه خستگی اون پنج شیش ساعت راه رفتن توی نمایشگاه از تنم بیرون بره... یعنی اون اتفاق ارزش اون همه خستگی رو داشت! :) من هیچ کتابی نخریدم... نسرین (نویسنده ی وبلاگ زمزمه های تنهایی) رو هم اونجا ملاقات کردم فقط برای اینکه زنده بمونم (چون منو تهدید به قتل کرده بود) 

+ زهرا میگه سه شنبه ها بیکارم... هر سه شنبه ای که بخوای، باهات میام بیرون که کلی خوش بگذرونیم... یاد کتاب "سه شنبه ها با موری" افتادم... اگه زهرا قول بده هر سری که میریم بیرون یه دوغ روی خودش خالی کنه و منو بخندونه، منم قول میدم هیچ سه شنبه ای رو واسه دیدنش از دست ندم :))

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۰
بی نام

تو گوشمون خوندن که برای موفقیت توی هر کاری اراده و پشتکار لازمه، خیلی حرفه مزخرفیه! در واقع باید می گفتن برای موفقیت توی هر کاری "انگیزه" لازمه و اگه انگیزه شو داشته باشیم اراده و پشتکار و تلاش و رفیقاش هم میان! مثلا زمان مدرسه درس میخوندیم که بریم دانشگاه... انگیزه مون چی بود؟؟ با پسرا توی یه کلاس بشینیم (نهایت عقده ای بودن)! تعصب رو بذاریم کنار، انگیزه ی خیلی از دخترا این بود چون واسه رابطه با پسرا محدود بودن! انگیزه ی پسرا هم دید زدن دخترا بود بدون اینکه مجبور باشن دزدکی برن جلوی مدرسه شونو حرکات ژانکولری دربیارن و آخرشم گیر مامورای جلوی مدرسه بیوفتن! :)

وبلاگ یکی از دوستان رو میخوندم که نوشته بودن با دوستشون رفتن سینما و اینا، کامنت گذاشتم که آخرین بار که رفتم سینما احتمالا ابتدایی بودم! جواب داد که تنهایی برو؛ گویا خودشون تجربه ی تنها رفتن رو داشتن! از دیروز دارم از خودم میپرسم که تنهایی با چه انگیزه ای برم سینما؟ اصلا تنهایی مگه میچسبه؟! من یکی دوبار سریال هایی رو که دانلود کرده بودم (ترجیحا کره ای) با میلاد تماشا کردم، الان با اینکه کلی وقت اضافه هم دارم صبر میکنم شب میلاد بیاد خونه و بشینیم باهم یه قسمتشو ببینیم؛ چیزی که من میتونم خودم تنهایی پنج شیش قسمت رو تا وقتی میلاد بیاد نگاه کنم... اما همین میلاد به من انگیزه میده که دست از تماشای افراطیِ موردعلاقه ترین برنامه هام بردارم! اینجاس که میگم انگیزه برا هر کاری شرط اوله، نباشه هیچ تلاشی راه به جایی نمیبره! (خدایا یه همسری به من عطا کن که پایه ی سریال تماشا کردنام باشه و کلا دیوونه بازی هامو تحمل کنه و البته انگیزه ی تمام کارهام تو زندگیم باشه... آمین!) :)

+ چشم شیطون کَر، گوشش کور :) برنامه ریختیم منو زهرا، همکار و دوست سابقم توی آموزشگاه، سه شنبه عصر بریم نمایشگاه کتاب... سابقه نداشته منو زهرا بریم بیرون، بعد هی از خونه زنگ نزنن که زود بیا خونه کار واجبی پیش اومده! برا همین امروز و فردا وقت دارم که به همه شون بسپارم که بالاغیرتن یه سه شنبه رو با من کاری نداشته باشین من جلوی زهرا آبروداری کنم! گویا یه شخص سومی هم قراره باهامون بیاد که جنسیت برام مشخصه اما هویتش نه! این زهرا داره مشکوک میزنه حالا ببینین کی گفتم :) میگم یکم حضور من باهاشون ضایع نیست؟! :) ای کاش میتونستم منم شخص چهارمی با خودم ببرم که کم نیارم ولی خب...! :(

+ بحث پشتکار و اینا شد، این طرف که هی به من پیام میده انگیزه ی این همه تلاش رو از کجا آورده واقعا؟ بخدا اگه میدونستم کسی هست که رابطه رو اینجوری مصمم شروع میکنه و همینجوری هم ادامه میده و سرد و عوض (یا احیانا عوضی) نمیشه خودم همین الان از همینجا بهش پیشنهاد میدادم... اما حیف که این چیزا فقط تو سریالهای کره ای دیده شده و لاغیر....

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۱
بی نام