...follow your dreams

...follow your dreams

از وبلاگی که دوسش داشتم اسباب کشی کردم اینجا...
وبلاگ سابقم این بود:
www.chibudimchishodim.mihanblog.com
بیشتر از دو سال اونجا پست گذاشتم و خاطراتمو به اشتراک گذاشتم اما حالا بنا به دلایلی اینجام!
یه مثلا کارمندی هستم که لیسانس زبان دارم و خل شدم و میخوام دوباره کنکور بدم و به آرزویی که تو بچگیم داشتم برسم! به اینم اعتقاد دارم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، ولی خیلی با این کنار نمیام که خواستن توانستن است!

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۲۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

بنده به سرکار نمیرفتم، وقتی میرفتم جمعه میرفتم! بله امروز صبح زود که شماها تو خواب ناز بودین من رفته بودم سرکار واسه یه لقمه نون حلال :) 

از دیروز یکم کار منو آبجی مونده بود، ساعت ۹ رفتیم و ۱۱ برگشتیم! از این قاصدکا خوشم میاد، کوچیک که بودم بهشون می گفتم "فوت فوتی" آخه باید فوتشون میکردیم! هنوزم وقتی فوتشون میکنم حس اون دختره "آن شرلی" بود یا "جودی آبوت" (دقیق یادم نیست کدومشون بود) رو دارم که وقتی دلشون برا کسی تنگ میشد از اینا فوت میکردن :)

+ دلم برا کسی تنگ نشده که به یاد اون فوت کنم (الکی!) 

+ واسه مردم خواستگار میاد با اسم های قشنگ که آدم صداشون که میکنه جیگرش حال میاد، واسه من خواستگار میاد همنام صاحب کارمون "صمد!" خدایا خوش قیافه که نمیفرستی، جان من یه خوش اسم بفرست! چه وضعشه آخه؟! آخه صمد شد اسم؟؟ مخصوصا بین ما تبریزی ها که یه طنز پرداز داریم و کلی ازش نمایش های چرت به اسم "صمد ممد" دیدیم! جلال و جبروتتو شکر :(

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۳۴
بی نام

دیروز روز ارتش بود، هر سال رژه نزدیکای خونه ی ما انجام میشه، اما خیلی سال بود نرفته بودم، چون آخرای هر ماه مخصوصا فروردین، سرمون خیلی شلوغ میشد فقط در صورتی که به لقاء ا... میپوستیم میتونستیم مرخصی بگیریم (یعنی در این حد) اما امسال چون ساعت کاری من بعدازظهر ها شده، دیروز به سرم زد که برم تماشای رژه! 

اونجا وایساده بودیم، یه خانوم مسن اومد کنارم گفت منم پسرام اونجا هستن و استخدام دولتن، گفتم خدا حفظشون کنه، گفت دخترم مجردی؟ گفتم بله! دیگه هیچی نپرسید اما هی زل زده بود به من! دیدم دیگه نگاهش خیلی سنگینی میکنه، حواسش که پرت شد به مامان گفتم بریم خونه من کار دارم :) دستی دستی احتمال یه خواستگاری رو به صفر رسوندم :) همیشه دوست داشتم با یه نظامی ازدواج کنم، اما یه خواستگار سمج سپاهی داشتم که چیزایی ازش دیدم که همشون کلا از چشمم افتادن! 

+سعی کنین از چشم من نیوفتین:)) 

++هر کی رفت مشهد از اینا واسم سوغاتی بیاره، خوشمزه س! مُهر و تسبیح اونقده دارم که موندم باهاشون چیکار کنم اما اینو میخورم :)

(اینم سفارش داده بودیم یکی به تازگی برامون اورده) 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۶
بی نام

این گریه کردن موقع بدرقه ی عروس شده معضل! یادم میاد روز عروسی خواهرم، داداشم (بابای مهیار) که اون موقع سر خونه زندگی خودش بود و میلاد، عین دختر بچه ها اشک میریختن و مامانم قاطی اونا شده بود، اما من گریه نکردم (النازم بود و دید)، چون معتقدم نباید روز به اون خوبی رو الکی با احساسات خرابش کرد و عروس رو ناراحت کنیم! تا اینجا مقدمه بود :) 

امروز کار منو آبجی طول کشید و همه که رفته بودن ما دو تا مونده بودیم، گفتیم آهنگ باز کنیم گوش بدیم تا زمان سریعتر بگذره، همینطور که آهنگا یکی یکی پلی میشدن، این آهنگ اومد:

دریافت

گفتم آبجی من اینو خیلی دوس دارم، واسه عروسیم حتما بگین اینو تو تالار پخش کنن! همینجوری رفته بودیم تو حس، یهو گفتم آبجی وقتی من ازدواج کنم خیلیا گریه میکنن، مثلا مامان که به من خیلی وابسته س، حتی تو و عروسمونم گریه میکنین، یهو دیدم زد زیر گریه! گریه میکرداااا، گفتم بابا بیخیال حالا من یه چیزی گفتم، مگه گریه هاش تموم میشد!! گفتم دست بردار، هنوز نه من ازدواج کردم، نه عروسیمه، نه حتی خواستگار دارم!! یعنی جاتون خالی من از شدت خنده واقعا روده بُر شده بودم و اونم واسه هیچی داشت اشک می ریخت! چیکار کنم ‌‌... خواهر است دیگر... 

+عنوان در رابطه با خواهری :) 

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۶
بی نام

تعرفه ی بیمه ها رو اعلام کردن و این یعنی خداحافظ بیکاری و مفتی پول گرفتن، خداحافظ دو ساعتی که میرفتم سرکار، خداحافظ مرخصی های بدون حساب، خداحافظ ساعت کاری از دوازده و نیم تا دو، خداحافظ دورهمی هایی که توی اون مدت کوتاه سرکار با همکارا داشتیم و غیبت میکردیم، خداحافظ روزهای خوب! :(

امروز از ساعت دوازده و نیم رفتم سرکار و ساعت هشت برگشتم خونه! خسته که هستم ولی خب از ساعت دو که درها رو میبندیم و پشت درهای بسته فقط خودمون همکارا میمونیم تا کارامونو انجام بدیم فضا طوریه که اصلا نمیفهمیم زمان چجوری میگذره و کارمون کی تموم میشه! کار منو آبجی ساعت چهار یا زودتر تموم میشد، ولی خب بخاطر اینکه من خواستم به همکارا کمک کنم، آبجی رفت خونه و من موندم، اما به یه شرط! گفتم نمازم مونده، اگه زیراندازی چیزی با یه مُهر برام پیدا کنین تا شب میمونم کمک میکنم وگرنه منم میرم! که ظرف پنج دقیقه دیدم صاحب کارمون همچین محرابی برام تو آشپزخونه آماده کرده:

همین باعث شد که بقیه بچه ها هم نمازشونو بخونن (مصداق امر به معروف با عمل همینه)! ملائک به حال ما غبطه میخوردن :))! قرار شد از این بعد که مشکل نماز هم نداریم دیگه ساعت دوازده و نیم برم و هر وقت کار تموم شد برگردم و البته غُر نزنم! :) 

دوتا پرینتر خراب شده بودن، صاحب کارمون از ساعت دو داشت باهاشون کلنجار میرفت و میگفت من میتونم درستش کنم! گفتم بابا شما اینکاره نیستین بکشین کنار من سه سوت حلش کنم، گفت نه من میتونم! گفتم بخدا کار شما نیست، از من اصرار از اون انکار (یا از اون اصرار از من انکار؟!) خلاصه نزدیکای ساعت هشت بود که گفت من نتونستم تو هم عمرا بتونی، خدا شاهده جلوی چشم خودش با دوتا کلیک و یه ریستارت درستش کردم :)) آخه تو که اینکاره نیستی چرا منو حرص میدی؟! صاحب کاره دیگه، چه میشه کرد :) مجبوریم بهش بگیم باشه تو خوبی :) 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۰۰
بی نام

با خبر شدم جمعه که من در حسرت کوه بودم و داشتم از مهیار پرستاری مبکردم، النازه خائن هم رفته بوده کوه!! باورتون میشه؟ خودم که باورم نمیشه! چطور فهمیدم؟؟ دقیقا همون شب که خواستم دق و دلیمو سر الناز خالی کنم دیدم خانوم یه عکس خفن از خودش گذاشته برا پروفایلش... این دختر تا یه کاری نکنه از خودش عکس نمیذاره، گفتم شاید جای مهمی رفته بوده، ازش پرسیدم و گفت:

یکم عصبانی بودم حالا یه چیزایی هم بهش گفتم که البته حقش بود! :)

امروز هم صبح رفتم تلگرام دیدم دوستم با اسم مستعار صدیقه کلا اکانتشو حذف کرده رفته! یعنی خون جلوی چشامو گرفته بود، ما همین دیشب داشتیم گل می گفتیم گل می شنفدیم، بدون اینکه به من خبر بده، خدافظی کنه یا چیزی یهو حذف کرده! بهش پیام دادم که اینبار بیای تلگرام بلاکی! شوخی ندارم که! من دختر خالم حرفم باهاش چپ دراومد بلاکش کردم تو که فقط دوستی، برو از خدا بترس، منو از چی میترسونی؟ بعدش هرچی زنگ زد جواب ندادم به نشانه ی اعتراض، جواب پیامش رو هم ندادم، شوخی که نیست! بحث بحثه ارزش دادنه! قسم خوردم اگه خواستم کار مهمی بکنم بهش نگم که مساوی شیم! خوشم نمیاد از این کارهای یهویی، اونم تو عالم رفاقت! 

هوا خیلی سرد شده! اگه زود سرما میخورین توصیه میکنم فعلا مسافرتتون رو به تبریز تا اطلاع ثانوی کنسل کنین! فک‌ کنم دوباره باید بخاری ها رو روشن کنیم، فعلا داریم با لباس و لحاف و پتو مقاومت میکنیم، حالا یا ما سرما رو از رو میبریم، یا اون ما رو... و من ا... التوفیق :) 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۵
بی نام

دیشب تا ساعت دو نصف شب خونه ی یکی از همسایه هامون حنابندون(پسر) بود، گفتم حالا که امروز عید هم هست یه پستی راجع به فرهنگ عروسی تو تبریز بنویسم! نمیدونم چقد با فرهنگ اونایی که تو شهرهای دیگه هستن فرق میکنه، اما با فرهنگ کرمانشاه که از نزدیک دیدم خیلی خیلی فرق داره!

تقریبا یکی دو روز قبل از جشن عروسی معمولا تو همه جای ایران مراسم حنابندون میگیرن، اما اینجا حنابندون دو قسمت میشه، یکیش خونه ی داماد برگزار میشه (حنابندون پسر) که فقط آقایون اونجا شرکت میکنن و معمولا خواننده و نوازنده های مرد میارن واسه اون جشن، یکی هم تقریبا همون روز توی خونه ی دختر (حنابندون دختر) واسه خانوم ها برگزار میشه و معمولا خواننده نمیارن مگر اینکه پولدار باشن و اگه بیارن خواننده و نوازنده های زن میارن! فردای اون روز جشن عروسیه که الان توی تالارها برگزار میشه! جشن عروسیه ما فقط واسه خانوم هاس، یعنی مهمونای تالار فقط خانوم ها هستن و توی مدتی که مراسم هست تمام آقایون اعم از پدرها و برادرها و عمو ها و غیره بیرون تالار منتظر میشن که وقت تالار تموم بشه و خانوم هاشونو بردارن و بیب بیب کنان بیوفتن دنبال ماشین عروس! این وسط هم هر نیم ساعت یبار داماد میاد توی تالار که با عروس برقصه و خلاصه توی فیلم عروسی دیده بشه :) قبل از اینکه داماد وارد تالار بشه هم معمولا اعلام میکنن که داماد میاد تا خانوم ها حجابشونو رعایت کنن! 

حتی وقتی عروس و داماد میرن اتلیه که عکس بگیرن، اونجا از عروس میپرسن که عکاس و فیلمبردار خانوم باشه یا آقا و عروس هم بر حسب اعتقادی که داره یکیشو انتخاب میکنه! معمولا عروس بعد از اینکه از آرایشگاه بیرون میاد که بره آتلیه، یا بره تالار، یا از تالار بره سوار ماشین بشه، یه شنل می پوشه که موها و اندامشو بپوشونه (رعایت حجاب) که اونم باز بستگی به اعتقادات خونواده ها داره! 

قبلتر ها مراسم های دیگه ای بود که مثلا میومدن جهزیه ی دختر رو میدیدن، جهزیه رو تو خونه ی عروس میچیدن و واسه هر کدوم یه مراسم برگزار میشد (فقط برای خانوما) که اینا الان معمولا حذف شدن! یکی هم حموم بردن عروس و داماد بود که الان بعضی از خانواده ها عروس و داماد رو میبرن استخر و اونجا میزنن و میرقصن! 

لازم به ذکره که همه ی این رسم و رسوم ممکنه بخاطر اعتقادات بعضی خونواده ها یه جور دیگه برگزار بشه، مثلا بعضیا واسه عروسی باغ کرایه میکنن و اونجا خانوم و آقا باهم میشن و از این صوبتا! ماها که پایین شهری هستیم معمولا اونجوری که گفتم (کاملا محرم سازی شده) مراسم میگیریم! من که خودم عاشق این مراسم های خودمونم... 

+ اونایی که این وبلاگ رو میخونن اگه اهل تبریز هستن و من چیزی رو جا انداختم توی کامنت ذکر کنن! 

+دوستان وبلاگ نویس اهل شهرهای دیگه: اگه شما هم رسم و رسوم خاصی دارین ممنون میشم یا اینجا یا توی وبلاگتون بنویسین :)


+خیلی بی ربط نوشت:

یه خواستگار داشتم اهل آذرشهر (یکی از شهرهای خیلی نزدیک به تبریز)، رفتیم باهم حرف بزنیم، میگم شما رسم و رسوم خاصی دارین تو شهرتون؟ میگه واسه اون وقت زیاده، بگو دوست داری ماه عسل کجا بریم؟! :|  انتظار ندارین که با همچین شیرین عقل هایی ازدواج کنم؟! 

اضافه:

گفتم شاید کامنت ها رو نخونین، دوستمون آذری قیز زحمت کشیدن و توی کامنت ها پست منو کامل کردن:

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۲۶
بی نام

بخدا خواهر شوهر بد نیست، دیوونه نیست، حسود نیست، اونو دیوونه ش میکنن! کی میکنه؟؟ همین برادره خودش! راسته که میگن من از بیگانگان هرگز ننالم! والا داداشای مردم بعد از ازدواج بیشتر از قبل به خونواده ی خودشون بها میدن، داداش ما دربست شده مال اون طرف! از شانس من پس فردا ازدواج کنم همسرم اینقد خانواده دوست میشه که واسه ماه عسل هم خونواده شو باهامون میاره! یعنی در این حد بد شانس! حالا چی شده؟ چی میخواستین بشه؟؟ 

ما یه کوه داریم تو تبریز به اسم عون ابن علی که عامیانه بهش میگن عینالی، چرا؟ چون بالای اون کوه یه زیارتگاه هست متعلق به جناب عون! الان اون کوه شده یه تفرجگاه، مسیرشو آسفالت کردن، تله کابین زدن، غرفه های صنایع دستی برپا کردن اونجا، یه حوض درست کردن بالای کوه اندازه همون استخر ائل گلی (من این یه مورد رو هنوز ندیدم! فقط تعریفشو شنیدم) خلاصه کلی صفا دادن به اونجا، قبلاها که مامان زانوش مشکل نداشت زیاد میرفتیم، اما الان دو سالی میشه که حتی از کنارشم رد نشدیم! فاصله ش هم از خونه ی ما با ماشین تقریبا یه بیست دقیقه ای میشه، خیلی هم جای دوری نیست! خلاصه خیلی دلم میخواد برم ببینم چه آپشن هایی اونجا گذاشتن... اما...

امروز صبح همین داداش مذکور، مهیار رو آورده گذاشته پیش من که مراقبش باشم، بعد خودشو مامان و خانومش و کل طائفه ی خانومش رفتن عینالی خوش گذرونی! شما جای من، ناراحت نمیشدین؟؟ به مهیار که نمیتونستم چیزی بگم اما وقتی برگشتن حسابی حرصمو سر مامان خالی کردم گفتم از لج شما هم که شده با دوستام میرم عینالی ، اما بخدا دیگه با شماها (مخصوصا بابای مهیار) نمیرم! خندید و گفت باشه برو! میدونه که دوست پایه ندارم که! چون الناز عمرا بره، اون یکی دوستامم حال ندارن از کوه برن بالا، میگن یه جایی باشه که زیاد انرژی مصرف نکنیم! حالا خودمم بخاطر ترس از ارتفاع زیاد کوه دوست ندارماا، اما اونجا در حد یه تپه س، لذا از همینجا اعلام میکنم که به یک دوست (پسر یا دخترش مهم نیست) صرفا جهت رفتن به عینالی در یک روز تعطیل شدیدا نیازمندم :((

 بعد بگین خواهر شوهر بدجنسه! منه بدبخت که موندم خونه تا بچه ی اونا رو نگه دارم... کجا بدجنسم آخه :(

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۸
بی نام

هر پنجشنبه طبق عادت خانوادگی، خواهر و برادرم میان خونه ی ما، مهیار همین که میرسه قبل از اینکه به من سلام و بوس بده فوری میگه "عمه گاگا"! یعنی منو شبیه کیک و کلوچه میبینه، نه یه عمه ی خوشگل و زیبا و مجرد و دارای قصد ازدواج و از این صوبتا :)) این بچه نمیدونم اینهمه میخوره به کجاش میخوره، حتی یه ذره هم چاق نمیشه (آرزوی ما دخترا) منم واسه اینکه هیچوقت ناامید نشه ازم و بعدش بتونم حسابی ازش بوس بگیرم واسش کلی خوراکی خریدم و نگه داشتم که هر بار که اومد هرکدومشو خواست بخوره :)

چه عمه ی خوبی هستم من! واقعا مهیار خوش شانسه که عمه ای مثل من داره، سهیل (بچه ی تو راهی خواهرم) هم از اون خوشبخت تره که خاله ای مثل من خواهد داشت! هر چند خودم خاله و مخصوصا عمه ی مهربونی نداشتم که موقعی که میومدن منو ببینن حتی بهم یه شکلات بدن، حالا خاله که همیشه خوبه، اما عمه هام... بگذریم! 

آقا یکی از دوستان وبلاگ نویس از من ناراحت شده، من بهش کاملا حق میدم و از همینجا ازش عذر خواهی میکنم، امیدوارم ازم دلخور نباشه :) بقیه ی وبلاگ نویسا هم از من دلخور نشن لدفا :) والا طاقت ندارم :)

یه دکتره بود تو اینستا، خوش قیافه بود انصافا، هی میومد پست می ذاشت که پیام ناشناس بدین، نمیدونم منتظر شنیدن چی بود اما اینقد تو پیام ناشناس واسش چرت و پرت فرستادم که کلا لینک پیام ناشناسشو حذف کرد! آی حال میده مردم آزاری! مخصوصا خوشگل آزاری! :))

عارضم به حضورتون که این دوستمون شباهنگ (بایقوش سابق) چرا دیگه کامنت نمیذاره؟ وبلاگم نداره برم اگه حرفی زدم از دلش دربیارم! 

دیشب یه خواستگار زنگ زده خونمون، مامان وقتای عادی سن منو ۱۸ سال میدونه، حالا مادر پسره گفت پسر من ۲۵ سالشه، یهو مامان منو کرد ۲۸ ساله و نذاشت اون بیچاره حرفشو تموم کنه و گفت دختره من بزرگتره و نمیشه! میگم آخه مادره من تو چیکار داری به سن، مهم تفاهمه، شاید از هم خوشمون میومد، چرا اینکارو کردی؟ حالا خوبه توی اقوام درجه ی یک و خیلی یکه ما موردهای زیادی داریم که خانوم از آقا بزرگتره و هیچ مشکلی توی زندگیشون ندارن، رو چه حسابی مامان اینجوری واکنش نشون داده نمیدونم اما امیدوارم دیگه خواستگارای دکتر و مهندسم (ولو کوچیکتر از من) رو نپرونه! :) شما هم دعا کنین :))

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۲
بی نام

به فتوای شخص شخیص بنده کُشتن  کسی که حرفشو ناقص میذاره و الکی میاد یه سلام میده و گورشو گم میکنه واجبه شرعیه به این صورت که وسیله ای توی حلقش فرو بره و نتونه نفس بکشه که بفهمه که فقط توی اون شرایط جایزه حرفشو نصفه و نیمه بذاره! آی بدم میاد از این آدمااا... مثلا طرف پیام میده که میتونم یه سوال بپرسم؟ منم در کمال ادب میگم بله بفرمایین امرتون؟ بعد دیگه طرف میمیره به حق پنج تن! اصلا جواب نمیده که نمیده... یا جدیدا پیام ناشناس میفرستن واسم، توش فقط می نویسن "سلام"... ای سلام و درد، سلام و مرض! خو حرفی داره بگو دیگه! واقعا دلم میخواد تیکه تیکه شون کنم :)

ما (منو الناز) یه گروه داشتیم که توش واسه تقویت زبان فقط انگلیسی حرف میزدیم، الان چند وقتیه هیچ فعالیتی اونجا نداریم جز اینکه منتظریم یکی از گروه لفت بده و همه بیایم براش گودبای بنویسیم! همچین کیف میده :))

امروز هوا از صبح ابری بود، اما الان ابرا بیشتر شدن و اگه شروع کنن به باریدن یه بارون وحشتناک و سیل آسا میشه! این موقع از سال که تقریبا مصادف با ماه نیسان (یکی از ماه های رومی) هست، از این دسته بارونای وحشتناک زیاد میاد، حالا کاری با جنبه ی اعتقادی و درمانی این بارونا ندارم اما کلا بارون دوست داشتنی ای نیستن! منم که کلا از بارون خوشم نمیاد... نه اینکه هر روز یه طرف خیابون ها رو با دلیل یا بی دلیل شروع میکنن به کَندن، همیشه ی خدا گِل دنیا رو برمیداره و آدم تا میاد فاز رومانتیک برداره زیر بارون، نگاه میکنه میبینه لباسش از پشت تا کمر گِل شده و کلا فازش میپره! هرچند اینا بهونه س... کلا با بارون خصومت شخصی دارم، برا همین دوسش ندارم! 

+ رعد و برق میزنه چه رعد و برقی... جای شما خالی :) 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۰۱
بی نام

شده مثلا یهو هوس یه چیزی بکنین اما هرچی یخچال و قابلمه ها رو بگردین ندونین دقیقا چی هوس کردین؟ شده حال و حوصله نداشته باشین و سرتونم درد بکنه و حتی از سردرد نتونین بخوابین؟ شده دلتون برای یکی از دوستاتون که چند وقت پیش به شدت باهم دعوا کردین تنگ شده باشه و غرورتون اجازه نده بهش بگین؟ الان من دقیقا همه ی این شرایط رو باهم دارم! توی اینجور مواقع برخلاف وقتای دیگه قشنگ احساس بدبختی میکنم... نه یه رفیق پایه دارم که هر وقت خواستم پایه باشه بریم بیرون بگردیم (الان الناز قهر میکنه اینو میخونه، اما باید عرض کنم که الناز خانوم تو درس و آموزشگاه و هزارتا برنامه داری که باید واسه دیدن تو از یه ماه قبل وقت گرفت)، نه یه مخاطب خاصی داریم که زنگ بزنه حال و احوالمونو سر جاش بیاره، نه مهیار اینا خونشون نزدیک خونه ی ماس که بپرم برم ببینمش و باهاش بازی کنم تا حالم خوب شه، نه حتی یه گربه دارم که باهاش سرگرم بشم، نه یکی که اشتباهی زنگ بزنه و یکم مزاحمم بشه و تنوعی ایجاد بشه، نه چیزی... فقط چندتا عروسک دارم که چون ساکتن نه تنها حالمو خوب نمیکنن، بلکه یکمم حالمو میگیرن! مامان خانومم که با دوستاش رفتن خونه ی یکی دیگه از دوستاشون و منم خونه "تهنا" موندم! بعد میگن خداروشکر که سالمی! آره... خداروشکر...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۷
بی نام